بیست سال سکوت: کشتار دستجمعی
تابستان 1367 و درخواست
مسئولیت
پذیری
کاوه شهروز
حقوق دان و وکیل دادگستری
در شهر نیویورک
فارغ التحصیل دانشکده
حقوق، دانشگاه هاروارد
28تیر 1387
اشاره: مقاله
حاضر توسط گذار از
متن انگلیسی به فارسی
برگردان شده است.
تابستان
امسال هزاران خانوادهی
داغدار بر سر گورهای
دستهجمعی خاوران
تهران اجتماع میکنند
تا در بیستمین سالگرد
کشتار زندانیان سیاسی
تابستان 1367، حکومت
ایران را به پاسخگویی
بکشانند. اگر این
واقعه را به یاد نمیآورید،
تنها نیستید و باید
گفت، حتی اگر از وقوع
این کشتار دستجمعی
بی خبرید، تنها
نیستید، بسیار کسان
هستند که هیچگاه خبر
این کشتار را به گوش
نشنیدند.
در تاریخ
معاصر ایران، کشتار
تابستان 67 از لحاظ ابعاد
خشونت و شمار کشتهشدگان،
نمونهای است که همانند
ندارد. با این وجود، تلخترین
شوخی این واقعهی تلخ آن
است که از میان تمام
موازین انسانی و حقوق
بشری که حکومت ایران زیر
پا گذاشته است، در
پوشاندن راز کشتار 67 از
چشم جامعهی بینالمللی و
حتی از بخش عظیمی از
جامعهی ایرانی، موفقتر
از همیشه بوده است. تا
کنون، تقریبا همه میدانند
که اندکی پس از انقلاب،
حکومت وحشت در ایران آغاز
شد؛ میدانند که حکومت
ایران دست به قتل مخالفان
خود که در خارج از مرزهای
کشور به سر میبردند زد؛
از قتلهای زنجیرهای
اواخر دههی 1370 که
قربانیانش روشنفکران و
کوششگران مخالف رژیم
بودند، با خبرند. فاجعه
اما اینجاست که افکار
عمومی تنها اطلاع ناچیزی
از اعدامهای سال 67 در
دست دارد. نه تنها عاملان
و طراحان جنایت خوفناکی
که در تابستان 67 به اجرا
گذاشته شد مورد تعقیب
قانونی قرار نگرفتهاند،
بلکه حکومت همچنان در
انکار وقوع این قتل عام
اصرار میورزد.
در این مقاله من
به سه نکته میپردازم. اول از
همه، میخواهم داستان کشتار
دستجمعی سال 67 را به گونهای
فشرده، بگویم. این داستان
باید بارها و بارها گفته شود
زیرا کسان بسیاری هستند که آن
را نشنیدهاند، و یا به سادگی،
از این داستان بیخبرند.
همچنین، باید بارها و بارها
گفته شود زیرا در این تکرار،
قربانیان واقعه را به یاد میآوریم
و در چنین صورتی است که میتوانیم
اطمنیان حاصل کنیم این خونها
بیهوده به زمین نریختهاند.
دوم آنکه میخواهم بگویم چرا
این جنایت بیست ساله اینقدر
دارای اهمیت است. و در آخر،
میخواهم به طور خلاصه نقشهای
برای اقدامات ضروری آینده
ترسیم کنم.
مسئلهای هم هست که
میکوشم در این مقاله از آن حذر
کنم. مایل نیستم به دلایل و زمینههایی
که باعث شدهاند در دو دههی
گذشته به حقخواهی این پرونده
رسیدگی نشده، اشاره کنم. این به
آن معنا نیست که اشتباهات گذشته
از اهمیت برخوردار نیستند. این
اشتباهات میتوانند برای روبرو
شدن با دشواریهای آینده و
پیشگیری از لغزش در چالههای سر
راه، بسیار آموزنده باشند. منظور
من این است که صرف انرژی در متهم
کردن عملکرد این حزب سیاسی و یا
بیعملی آن سازمان حقوق بشری باعث
انحراف از پرداختن به مسئولیت
دشواری که در لحظهی حاضر باید به
آن پرداخت، میگردد و این مسئولیت
چیزی نیست جز آگاه کردن جهانیان
از جنایتی که به وقوع پیوست، و
نیز تحقیق در بارهی این کشتار، و
آماده شدن برای محاکمات آتی.
***
در سال 1367 چه
اتفاقی افتاد؟ در طول دههی
شصد، زندان های ایران پر شدند از
زندانیان سیاسی از هر سن و هر جنسیت و
هر نوع نگرش. همانگونه که عفو بینالملل
خاطرنشان کرده است، بخش اعظم این
زندانیان سیاسی که - در دادگاههایی
که از موازین بینالمللی بسیار دور
بودند – محکوم به زندان شده بودند،
دلیل محکومیتشان فعالیت سیاسی
غیرخشونتآمیز بوده است. در طول زمانی
که در زندان به سر بردند، این
زندانیان زیر شکنجههای مهیب و انواع
دیگر بیرحمیها قرار داده شدند.
در اواخر سال 66 و اوایل سال
67، مسئولان زندان روند غیرمعمول بازپرسی
دوباره از تعداد بسیاری از زندانیان سیاسی
را آغاز کردند و آنان را بر اساس
گرایشهای حزبی، مذهبی، و طول محکومیت، در
ردههای جداگانه دستهبندی کردند. در
تهران، این اقدام به معنای نقل و انتقال
زندانیان در میان دو زندان اوین و گوهردشت
بود. این تفکیک اولیه، نشانهی محکمی است
که قتل عامی که چند ماه
پس از آن اتفاق افتاد، از پیش طراحی شده
بوده و این ذهنیت را که اعدامهای 67 در
پاسخ حمله به مرزهای ایران صورت گرفت را
نفی میکند.
در میانهی مرداد ماه سال 67،
اندکی پس از آنکه ایران در جنگ با عراق آتش بس
را پذیرفت، و چند روز پس از آنکه نیروی نظامی
ایران حملهی مجاهدین خلق به مرزهای غربی را
با قدرت دفع کرد، آیتالله خمینی دو فرمان سری
و غیرمنتظره صادر کرد که بر اساس آن تمام
زندانیان سیاسی در سطح کشور دوباره دادگاهی
شدند و آن دسته از زندانیان سیاسی که در
مخالفت با حکومت ایران ایستادگی میکردند
اعدام شدند. در اجرای فرمان آیتالله خمینی،
کمیسیونی تشکیل شد که زندانیان آن را "کمیسیون
مرگ" نامیدند. این کمیسیون متشکل بود از
نمایندگانی از قوهی قضاییه، دفتر دادستانی، و
وزارت اطلاعات. در کمیسیون تهران این افراد
عبارت بودند از جعفر نیری، مرتضی اشراقی، و
مصطفی پورمحمدی که به ترتیب از سازمانهای
گفته شده شرکت کردند. وظیفهی کمیسیون مرگ آن
بود که تعیین کند زندانی "محارب" است یا "مرتد"،
و هر دو گروه را اعدام کند. در مورد زندانیان
مجاهد خلق، تنها با پرسیدن یک سؤال در خصوص
ارتباط زندانی با گروه سیاسیاش، تکلیف وی
تعیین میشد. آنهایی که در پاسخ به جای "منافقین"
گفتند "مجاهدین"، به دار کشیده شدند.1 در مورد
گروههای گوناگون چپ، کمیسیون مرگ از اعتقادات
مذهبیشان میپرسید و از تمایل ایشان به
همکاری با رژیم سؤال میکرد. نمونهای از پرسشها
اینها بود: "آیا شما مسلمان هستید؟"، "نماز
میخوانید؟"، "آیا حاضرید میدانهای مین را
برای ارتش جمهوری اسلامی پاکسازی کنید؟" اگر
اکثریت قضات رأی به محارب یا مرتد بودن زندانی
میدادند، وی بلافاصله اعدام میشد.
چند هزار زندانی سیاسی در مدت زمانی
به طول دو ماه کشته شدند. به تخمین آیتالله
منتظری تعداد کشتهشدگان بین 2800 تا 3800 است. آن
تعدادی که از بازجویی کمیسیون مرگ جان به در بردند
نیز سرنوشت بهتری پیدا نکردند. بعضیها زیر فشار
روانی از آنچه در مقابل چشمشان اتفاق میافتاد،
خورد شدند، بعضی تاب آزار جسمانی که با جیرهی
مداوم شلاق به ایشان میرسید نیاوردند، و به سادگی
دست به خودکشی زدند. گفته شده است که نگهبانان
زندان از تصمیم زندانیان برای خودکشی استقبال
میکردند.
تا نمک بر زخم پاشیده باشد، دولت ایران
خانوادهی قربانیان را از جریان دادگاههای دوباره، تا
وقتی که اعدامها انجام شد و تنها را در گورهای
دستهجمعی به خاک سپردند، با خبر نکرد. و پس از آنکه
خبر دادند، محل دفن عزیزانشان را به آنها نگفتند.
دستور داده شد هیچ سنگ قبری بر گورها گذاشته نشود و
مجلس عزا بر پا نشود. هنگامی که خبرگزاریهای غربی از
کشتارها پرسش کردند، عبدالله نوری، علی خامنهای، و
اکبر هاشمی رفسنجانی، نمایندگان وقت دولت ایران، ماجرا
را از اساس انکار کردند. و نیز همچنان دولت ایران
نابودی زندانیان مخالف در سال 67 را انکار میکند.
اهمیت واقعهی سال 67 در چیست؟
حتی پس از خواندن ماجرایی که در بالا نقل کردم،
میشود پرسید چرا، در جهانی که شمار کوششگران آن محدود
است و اندازهی توجهی که بذل میشود مشروط، باید به موضوعی
که دو دهه از وقوع آن میگذرد پرداخت. بهتر نیست توجه، به
مسایل جدیدتر و عاجلتر ترجمه شود؟
برای پرسش بالا دو پاسخ موجود است. اول این که (
با وجود آن که هیچ کسی دوست ندارد دست به مقایسهی رنج بزند
اما) ابعاد جنایتی که در این سال صورت پذیرفت از لحاظ کیفیت با
دیگر موارد نقض حقوق بشر به دست دولت ایران، متفاوت است.
همانطور که در ابتدا گفته شد کمپین نابودی در آن تابستان، در
تاریخ پرآشوب ایران عصر جدید، مشابهی ندارد و در واقع، این
اعدامها در چارچوب قوانین بینالمللی از آنچنان ویژگیهایی
برخوردارند که میتوان مهر "جنایت علیه بشریت" بر آنها زد. این
کشتارها گسترده و نظاممند بوده، هدف کشتار مردم عادی بودهاند،
و، همانطور که آیتالله منتظری در خاطرات خود به روشنی بیان
کردهاند، این نقشهای بود که در میان بالاترین ردهی مقامات
حکومت ایران متصور و مطرح شد. عظمت کشتاردستجمعی سال 67 در
اندازهای است که هنوز بعد از بیست سال، نادیده گرفتن آن دشوار
مینماید.
دومین دلیل برای بذل توجه بر واقعهی سال 67 آن
است که غیبت منابع پاسخگو و مسئول در خصوص کشتار 67، باعث شده
است که فرهنگ ناروای مصونیت عاملان جنایتها در ایران امروز
این چنین شایع باشد. چگونه میتوان انتظار داشت مقامات مسئول
ایرانی از کشتار روشنفکران و شکنجهی دانشجویان و کشتن خبرنگار
ایرانی- کانادایی حذر کنند وقتی بر این واقعیت واقفند که
همکارانشان که مسئولیت جنایتی به عظمت کشتار سال 67 را به دوش
دارند ( نظیر اسماعیل شوشتری و مصطفی پورمحمدی) به عنوان پاداش
در دولتهای احمدی نژاد و خاتمی به عضویت کابینه نایل شدهاند؟
بذل توجه به واقعهی سال 67 هشداری خواهد بود به مقامات ایرانی
تا بدانند که جامعهی حقوق بشری حافظهای ماندگار دارد و
همچنان که بر سر میلوسویچ، و پینوشه، و شماری از «قتل
عامکنندگانرواندا» آمد، روزی خواهد رسید که آنها نیز پاسخگوی
جنایات خود باشند. کمپینی که عاملان کشتار تابستان سال 67 را
به گونهای فراگیر معرفی کند همچنین از این فایده برخوردار است
که مقامات ایرانی را وادار میسازد در آینده، دست اندرکاران
این جنایات را محدود و مقید سازند. یک کمپین افشاگر حکومت
ایران را گوش به زنگ میکند که اعطای مقامات دولتی به
جنایتکاران شناخته شده باعث انزوای بیشتر این دولت در جامعهی
بینالمللی خواهد شد.
با واقعهی سال 67 چه باید کرد؟
در سالگرد غمانگیز این واقعه، باید نشستهای متعدد
بر پا داشت، گل بر سر گورها گذاشت، و دقایقی از سکوت نثار
خاطرهی این واقعه کرد. اما یادآوری کافی نیست. آنچه امروز به
آن نیاز داریم، بعد از بیست سال سکوت، ترسیم نقشهای است برای
برداشتن گامهای اولیه در طلب پاسخگویی. برای دستزدن به چنین
طرحی، به همکاری بازماندگان، خانوادههای قربانیان، وکیلان،
فعالان حقوق بشر، و روزنامهنگاران نیاز داریم. برای آغاز
گفتگویی با این اهمیت، من در زیر پیش فرضهای مقدماتی، انجام
اقدامات آتی را مطرح میکنم. فهرست پیشنهادی من در این مرحلهی
اولیه، جامع تمام نکات نیست و بسیاری از قدمهایی که منظور
کردهام عمیقا در هم تنیدهاند:
به دنیا بگوییم: من این مقاله
را با اشاره به این نکته آغاز کردم که اکثریت مردم حتی از وقوع
جنایات تابستان سال 67 بیخبرند. کوتاهی ما در اعلام عمومی این
جنایت، شرمآورترین کاریست که ما در قبال قربانیان و خانوادههایشان
انجام میدهیم. همچنین، این تنها مانع بزرگ بر سر راه دادخواهی
این واقعه است زیرا نمیتوان توقع داشت که جهان، که بهسادگی
از این واقعه بیخبر است، در فریاد عدالتجویی ما با ما همصدا
شود. برای از میان برداشتن این مانع باید با دوراندیشی بسیار
دست به ایجاد یک کمپین اطلاعرسانی بزنیم. کمپینی که گستردهتر
و فراگیرتر از جمعهای تکافتادهی زندانیان سابق و یا گروهی
محدود از کوششگران معتقد باشد؛ کمپینی پرجوش و زنده که پروندهی
سال 67 را به نام پروندهی حقوق بشری که به تمامی ایرانیان
مربوط میشود عرضه کند و نه به نام مسئلهای سیاسی که تنها در
مسیر منافع آن دسته از گروههای مخالف که اعضاشان اعدام شدند،
است. باید در روزنامههای محلی و بینالمللی مقالههای تحلیلی
به زبان فارسی و به زبانهای معتبر جهان، بدون اغراقگویی و یا
کلیگویی در جهت کمرنگ کردن آن، منتشر کنیم. باید وبسایتهای
معتبر با طراحی حرفهای داشته باشیم تا اطلاعات مربوط را منعکس
کنند. باید با روزنامهنگارانی که میشناسیم وارد گفتگو شویم و
بخواهیم که این داستان را در گزارشها و مقالات خود پوشش دهند،
و در صورتی که از ما خواستند تا به ایشان اطلاعات لازم را
ارایه کنیم، باید منبعی از گزارشهایی که به شیوهای درست و
شایسته نگاشته شدهاند آماده داشته باشیم. ما نیاز داریم واقعهی
تابستان 67 را از بلندگوی وبلاگها به گوش دیگران برسانیم.
دانشگاهیان ما باید مقالات دانشگاهی در خصوص این واقعه بنویسند.
باید در زمینهی این واقعه، کنفرانسهای متعدد برگزار کنیم. کوتاه
سخن آن که، باید اطمینان حاصل کنیم که دیوار سکوت فراگیر بیست
ساله را ترک دادهایم.
به سخنگویان انتخابی خود بگوییم.
بخش با اهمیتی از کمپین اطلاعاتی باید که توجه ویژهای
را بذل نمایندگانی که در تک تک لایههای حکومتی برگزیده شدهاند،
بنماید. از طریق نشستهای متعدد با نمایندگان و افرادی که برای
نمایندگی منظور شدهاند، و نیز از راه نامهنگاری، و از طریق
استفادهی بهینه از گروههای لابیگر ساکن خارج از کشور، میبایست
در قدم اول، رهبران کشورهایی که در آن ساکن هستیم را از قساوتی
که در سال 67 واقع شد و اهمیت آن برای جامعهی ایران، آگاه
کنیم. پس از آن میبایست از کشورهای محل سکونت خود درخواست
کنیم که دست به اقدام بزنند، به آنها خاطرنشان کنیم که تنها در
صورتی آرای خود را در اختیار ایشان خواهیم گذاشت که به طور جدی
و از زاویهی مورد نظر ما به این مسئله بپردازند. برای مثال،
میتوانیم از دولتهای خود بخواهیم که وقوع کشتار سال 67 را
تحت عنوان "جنایت علیه بشریت" به رسمیت بشناسند. حتی در همین
اندازه که دولتی خارجی وقوع این جنایت را به رسمیت بشناسد
مسلما دقت حکومت تهران را جلب خواهد کرد. میتوانیم از دولتهای
خود بخواهیم تا در داد و ستدهای آتی خود با دولت ایران، پیش
شرطهای سخت در زمینههای حقوق بشری قایل شوند، مثلا درخواست
انجام تحقیقات مستقل در کشتار سال 67 را مطرح نمایند. ما
همچنان میتوانیم از دولتهای خود بخواهیم تا با استفاده از هر
نوع امکان قانونی که در اختیار دارند، از طریقUniversal
jurisdiction" " یا نظایر آن، عاملان کشتار سال 67 را
تهدید به پیگرد و بازداشت نمایند.
اعمال فشار بر سازمانهای
حقوق بشری: مایهی شگفتی است
که دو تا از قدرتمندترین سازمانهای
حقوق بشری جهان، یعنی «سازمان عفو بینالملل» و «سازمان دیدبان
حقوق بشر»، هیچگاه گزارش کاملی از جنایتی این چنین گسترده، در
سال 67 منتشر نکردهاند. برای اعتبار بخشیدن به هدفی که در پیش
داریم، موضع این سازمانها باید تغییر یابد. آنچه در اینجا
مورد لزوم است فشار افکار عمومی بر این دو سازمان و تحقیقگران
ایشان در زمینهی ایران، از طریق نامه، ایمیل، و ارتباط تلفنی
است و درخواست اهمیت دادن و جدی گرفتن مسئله از سوی این سازمانهاست.
به جای متهم کردن و محکوم ساختن این سازمانها به جرم کمکاری
و بیتوجهی از آن زمان تا امروز، بسیار مهم است ایشان را قانع
سازیم که تحقیقات ایشان در این زمینه قادر است بخشی از رنجی که
خانوادهی این قربانیان متحمل میشوند را از میان بردارد و
تأثیر مثتبی بر فرهنگ سیاسی ایران بر جای نهد. اگر این سازمانها
از پیگیری این پرونده امتناع کنند، باید از ایشان درخواست کنیم
دلیلی قانعکننده ارائه دهند. اگر در پاسخ بگویند که این مسئله
را مورد توجه قرار خواهند داد، باید ما پیگیری لازم را انجام
دهیم تا این توجه واقع شود. ایستادگی در این زمینه، کلید
موفقیت است.
مشورت با جوامع دیگر و آموختن از تجربیات
آنان: منابع عظیمی از دانش و تجربه در زمینهی برخورد
با قساوتهای صورت گرفته در نقض قوانین حقوق بشری نزد جوامع
دیگر موجود است. ما، اعضای جامعهی ایرانی کوششگران حقوق بشر
باید با این گونه گروهها متحد شویم و از تجربههای شکست و
پیروزیشان بیاموزیم. برای مثال، باید بکوشیم تا از تجربه شیلی
نکات زیادی را یاد بگیریم. کوششگران این کشور از حدود سالهای
سخت 1970 که هنوز در افق این کشور کوچکترین امیدی به تغییر به
چشم نمیآمد به جمعآوری مدارک قساوتهای رژیم پینوشه
پرداختند. هر چند مردم شیلی هیچگاه موفق نشدند حکم محکومیت
علیه پینوشه را در زمان زندگی او به دست آورند اما در سال 1998
با دستگیر شدن پینوشه در انگلستان بر اساس حکمی که اسپانیا
علیه جنایات حقوق بشری وی صادر کرده بود، به پیروزی بزرگی دست
یافتند. وکیلان و کوششگران توانستند با تلاشهای خستگیناپذیر
این اطمینان را به دست دهند که دیکتاتور سابق، روزهای آخر عمر
خود را در وحشت از دستگیری بگذراند. مثال متفاوت و به همان
اندازه راهنمون، در کشور همسایه، آرژانین یافت میشود. در
آنجا، جنبش مشهور "مادران پلازای دو مایو" چالش خود را علیه
باندهای نظامی که فرزندانشان را در واقعهی خونین «جنگ کثیف»
ربوده بودند، در سالهای دههی 1970 آغاز کردند. با وجود آن که
جنگ کثیف مدتهاست به پایان رسیده است و باند نظامی از میان
رفته است، تلاشهای«مادران» همچنان تا امروز ادامه یافته است.
«مادران» پیروزیهای زیادی به دست آوردهاند و شکستهایی نیز
داشتهاند. نمونهی آنها نیز از نمونههایی است که باید با دقت
بیشتر و عمیقا مورد مطالعهی ما قرار گیرد.
جمعآوری مدارک و آماده شدن برای پیگرد:
حتی اگر ما هم اکنون دسترسی به مجرمان واقعهی سال 67
داشتیم، امکان اقدام به دستگیری آنان در آینده نزدیک بسیار
اندک میبود. به سادگی، در زمان حاضر، با وجود کنترل کامل
حکومت اسلامی بر ایران، روشن نیست که ادعانامههای علیه مجرمان
جنایت سال 67 از کجا سر در خواهد آورد. دستگاه قضایی ایران، که
خود بازیچهی دست حکومت ایران برای سرکوب است، به طور قطع این
پرونده را به جریان نخواهد انداخت. دادگاه بینالمللی جنایی،
که زمان درازی از تأسیس آن نمیگذرد، برای پرداختن به این
پرونده، به دلایل گوناگون حقوقی، دارای اختیارات قضایی کافی
نیست. گذشته از این، دادگاههای ملی در سراسر جهان مایل نیستند
ایدهی «قوانین قضایی بینالمللی» برای تعقیب افراد
به جرمی که در کشوری دیگر مرتکب شده اند، مورد استفاده قرار
بگیرد.
با وجود این، ما نباید به دلیل غیبت راهکارهای
مناسب عقب بنشینیم. آنچه در حال حاضر باید صورت گیرد آن است که
ما نیروی خود را بر جمعآوری مدارک و تهیهی پرونده متمرکز
کنیم و منتظر فرصتی در آینده بنشینیم تا این پرونده را در یک
دادگاه ایرانی، خارجی، یا بینالمللی عرضه نماییم. آنچه امروز
ضرورت دارد آن است که سازمانی به همین منظور تشکیل شود تا تمام
مدارک و پروندهها و شهادت تمام بازماندگان، خانوادهی
قربانیان، و هر کدام از عاملان این جنایت را که حاضر به گفتن
باشند ( شاید به امید دریافت مصونیت در اتفاقات آینده)، و هر
کدام از مقامات رسمی گذشته که در جریان اطلاعات درونی و پشت
پردهی این کشتار بودهاند (مثلا آیتالله منتظری)، و هر کس
دیگری که بخواهد پا پیش بگذارد و اطلاعاتی را فاش کند، در یک
جا جمع نماید. لازم است جلساتی با حضور وکیلانی که تجربه کار
در مسایل گوناگون قضایی دارند داشته باشیم تا نگرشهای گوناگون
حقوقی و قانونی را به بحث بگذارند. آماده کردن پروندهها و
مدارک به طور قطع زمینهی پیگردهای آتی را ممکن میسازد. در
همان حال، این سازمان، به کمپین اطلاعاتی و تلاشهای لابیگری
که در بالا اشاره کردم نیز کمک شایانی خواهد بود.
درخواست اجرای عدالت در پروندهی سال 67 نیازمند
تلاش پیگیر و جدی از جانب جامعهی کوششگران حقوق بشر است.
کارهای بنیادین بسیاری باید انجام پذیرد پیش از آنکه ما پروژهی
پیگرد عوامل دست اندرکار سال 67 را به طور جدی آغاز کنیم. تا
به امروز دو دهه گذشته است بدون آن که هیچگونه اقدام اساسی در
برابر این جنایات علیه بشریت صورت گیرد. در این دو دهه،
خاطراتی کمرنگ شدهاند و مدارکی گم شدهاند. باید دست به کار
شویم. زمان برای از دست دادن نداریم.
پانوشت:
1 - نسخه ای از احکام مربوط به مجاهدین اکنون به
طور گسترده در دسترس است.
* برای مطالعه بیشتر در باره ی این واقعه می
توانید به
متن انگلیسی پژوهش مرکز حقوق بشر دانشگاه هاروارد
توسط همین نویسنده مراجعه کنید.
Twenty Years of Silence:
The 1988 Massacre and the Quest for Accountability
July 18th, 2008
This summer,
thousands of bereaved families will defy the Iranian
government and gather at the mass graves in Tehran ’s
Khavaran cemetery to mark the twentieth anniversary of
the 1988 (1) massacre of Iranian political prisoners.
If you have forgotten this grim anniversary, then you
are not alone. In fact, you are not alone if you did not
even know that such a massacre ever occurred.
In scale and
brutality, the 1988 massacre is unparalleled in contemporary
Iranian history. It is the darkest irony of this very dark
episode, that of all its human rights violations the Iranian
government has been most successful at keeping the 1988
killings a secret from the international community and from
many Iranians. By now, virtually everyone knows of the reign
of terror that immediately followed the Islamic Revolution,
the Iranian government’s assassination campaign abroad, and
the “Chain Murders” that targeted opposition intellectuals
and activists in the late 1990s. Tragically, however, there
is very little public awareness of the 1988 executions. Not
only has there been no prosecution of the criminals who
orchestrated and carried out that summer’s gruesome murders,
but the government continues to deny that they even
occurred.
In this article, I
want to do three things. First, I want to tell, in a
condensed form, the story of the 1988 massacre. This story
needs to be told repeatedly because many simply do not know
it. Such repetition is also important, because in its
retelling we commemorate the victims and ensure that their
deaths were not in vain. Secondly, I want to discuss why
this twenty year-old crime matters. Finally, I want to
briefly outline a blueprint for future action.
There is also one
approach that I specifically want to avoid in this piece. I
do not wish to delve into the reasons why, for two decades,
little has been done to pursue justice in this case. That is
not to say that past failures are unimportant. They teach us
a great deal about the difficulties ahead and the pitfalls
to avoid. What I mean is that devoting energy to blaming the
actions of this political party or the omissions of that
human rights organization distracts from the real and
difficult tasks now at hand: Making the world aware of the
crime, investigating the massacre, and preparing for future
prosecutions.
What happened
in 1988?
Throughout the 1980’s,
Iranian prisons were filled with political prisoners of
every age, gender, and ideological affiliation. As has been
noted by Amnesty International, the vast majority of these
political prisoners had been sentenced to prison—in trials
that fell far short of international standards—for
non-violent political activity. While in prison, they had
endured appalling torture and other forms of brutality.
In late 1987 and early
1988, prison officials began the unusual process of
interrogating political prisoners again and separating them
according to their party affiliations, religiosity, and
length of sentence. In Tehran , this meant that some
prisoners were moved between Evin and Gohar-Dasht prisons.
This preliminary segregation of prisoners strongly indicates
that there were pre-existing plans for mass killings.
Furthermore, the filtering process belies the notion that
the 1988 executions were in response to armed attacks on
Iranian territory.
At the end of July
1998, shortly after Iran had accepted a cease-fire in the
war with Iraq, and days after its military had soundly
repelled an attack by the Mojahedin-e Khalq on Iran’s
western border, Ayatollah Ruhollah Khomeini gave two
unprecedented secret orders(2) to begin the re-trial of all
political prisoners across the country and to execute those
who remained steadfast in their opposition to the Islamic
regime. To give effect to Khomeini’s order, a commission was
assembled—called the “Death Commission” by the
prisoners—consisting of a representative from the Judiciary,
the office of the Prosecutor, and the Ministry of
Intelligence. In Tehran ’s Death Commission, those
government agencies were represented by Jaafar Nayyeri,
Morteza Eshraghi and Mostafa Pourmohammadi respectively,
although others also played a role. The task of the Death
Commission was to determine whether a prisoner was a
Mohareb(3) or Mortad-(4)and to execute both groups. In the
case of most Mojahedin prisoners, that determination was
often made after only a single question about their party
affiliation. Those who said “Mojahedin” rather than the
derogatory “Monafeqin”(5) were sent to be hanged. In the
case of various leftist prisoners, the Death Commission
asked about religious belief and willingness to cooperate
with the authorities. Sample questions included: “are you a
Muslim?”, “do you pray?”, and “are you willing to clear
minefields for the military of the Islamic Republic?” If a
plurality of judges felt that the prisoner was a Mohareb or
Mortad, the prisoner was sent to hang immediately.
Several thousand
political prisoners were killed in a matter of two months.
Ayatollah Hossein Ali Montazeri estimates that the number
killed was somewhere between 2,800 and 3,800. Others believe
the number is higher. Even those who survived the
questioning of the Death Commission did not always fare
well. Some could not bear the emotional pain of what they
had witnessed, or the physical pain of the regular floggings
they received, and simply committed suicide. The prison
guards are said to have encouraged that decision.
To add insult to
injury, the Iranian government did not inform the victims’
families about the re-trials until the executions had been
carried out and the bodies had been buried in mass graves.
Once informed, the families were not told of their loved
ones’ burial spots and were ordered not to erect any
monument or hold any ceremony. When asked about the killings
by the Western press, representatives of the Iranian
government—Abdollah Nouri, Ali Khamene’i, and Hashemi
Rafsanjani—flatly denied them. The Iranian government
continues to deny the 1988 elimanation of opposition
prisoners.
Why Does 1988
matter?
Even after reading the
story above, it is fair to ask why, in a world of finite
activist resources and limited attention spans, it is worth
focusing on a case from two decades ago. Why not instead
focus on something more immediate and pressing?
There are two answers.
The first is that—while one does not want to be in the
business of comparing suffering—the scale of the crimes
committed in 1988 makes the case qualitatively different
from the Iranian government’s other human rights violations.
As mentioned at the outset, the murder campaign of that
summer is a crime without parallel in Iran ’s tumultuous
modern history. In fact, the executions have all the
elements required by international law to be labeled as
crimes against humanity: The murders were widespread and
systematic, they were directed at a civilian population,
and, as made clear by Ayatollah Montazeri in his memoirs,
they were a policy preconceived at the highest ranks of the
Iranian government. The sheer magnitude of the 1988 massacre
makes it too large to ignore, even after twenty years.
The second reason to
focus on 1988 is that the absence of accountability for
those crimes has led to the culture of impunity so rampant
in today’s Iran . Why would Iranian officials hesitate to
murder intellectuals, torture students, or kill an
Iranian-Canadian photojournalist? After all, they know that
their colleagues (i.e. Ismail Shooshtari or Mostafa
Pourmohammadi) who bear immense criminal responsibility for
the same types of acts in 1988 have been rewarded with
cabinet posts under the Khatami and Ahmadinejad
administrations? A focus on 1988 sends a strong signal to
Iranian officials that the human rights community has a long
memory and that, like Milosevic, Pinochet, and numerous
Rwandan genocidaires(6), they will one day have to account
for their crimes. A campaign to widely identify the
perpetrators of the 1988 massacre may also shame future
Iranian administrations into marginalizing those
individuals. A publicity campaign will alert the Iranian
government that giving public roles to known criminals will
further isolate it from the international community.
What is to be
Done about 1988?
On this sad
anniversary, it is important to hold gatherings, lay
flowers, and observe moments of silence. But remembrance is
not enough. What we need now, after twenty years of silence,
is to map out a strategy for demanding accountability. To
decide on such a strategy, we will need input from
survivors, victims’ families, lawyers, human rights
activists, and journalists. To start this important
conversation, I outline below a few preliminary thoughts on
the course of action. The list below is not exhaustive and
the steps outlined are intertwined:
-
Telling
the world: I began this article by mentioning
that the vast majority of people simply do not know that
the crimes of 1988 ever occurred. Our failure to
publicize this crime is the most shameful disservice to
the victims and their families. It is also the single
greatest obstacle to the pursuit for justice since we
cannot expect an international outcry over a crime about
which the world simply does not know. To rectify the
situation, we need to begin a thoughtful information
campaign; a campaign that goes beyond insular gatherings
of former prisoners and a small group of devoted
activists; a campaign that vividly presents the 1988
case as a human rights issue that matters to all
Iranians rather than a political issue that benefits
only those opposition groups whose members were
executed. We need to write op-eds in newspapers, both
local and national, in Persian and in the major
languages of the world, without hyperbole or
generalizations. We need to have professional-looking
websites that disseminate information on this topic. We
need to talk to the journalists we know and ask them to
cover this story, and if the journalists ask us for
information, we need to have well-written resources to
provide. We need to blog about 1988. Our academics need
to write scholarly papers on the topic. We need to host
conferences on the issue. In short, we need to make sure
that we shatter the pervasive silence of the past twenty
years.
-
Telling
our representatives: An important part of our
information campaign needs to focus on our elected
representatives at every level of government. Through
meetings with representatives and candidates, letter
writing, and through the use of our emerging diaspora
lobby groups, we first need to inform the leaders of the
countries in which we live about the atrocity that
occurred in 1988 and its importance to the Iranian
community. We then need to demand action from these
governments, letting them know that they will only have
our votes if they seriously address our concerns in this
regard. Government action can come in many forms. For
example, we can request that our governments formally
recognize the 1988 massacre as crimes against humanity.
The mere act of recognition by a foreign government will
surely get Tehran ’s attention. We can ask that our
governments insist on tough human rights pre-conditions
in all future dealings with Iran , namely an independent
investigation of the 1988 massacre. We can also demand
that our governments use any legal mechanism available
to them, be it through the exercise of “universal
jurisdiction” or other means, to threaten the
perpetrators of the 1988 massacre with arrest and
prosecution.
-
Pressuring
the human rights organizations: It is baffling
that two of the world’s most powerful human rights
organizations, Amnesty International and Human Rights
Watch, have simply never written full reports on a crime
as widespread as the 1988 extermination campaign. To
give credibility to our cause, this needs to change.
What is needed here is public pressure on these
organizations and their Iran researchers in the form of
letters, emails, and phone calls, asking them take up
the case more seriously. Instead of blaming and
condemning them for their failure up until now, it is
important to convince them that their investigation
would alleviate some the suffering of the victims’
families and would have a positive impact on Iran ’s
political culture. If they are unwilling to pursue the
case, we need to ask for clear reasons. If they say that
they will consider it, we need to follow up. Persistence
is the key in this regard.
-
Consulting
with other communities and learning from their
experience: There is a wealth of knowledge and
experience among various communities about how to deal
with human rights atrocities. Those of us in the Iranian
human rights community should form alliances with such
groups and learn about their successes and failures. For
example, we may attempt to learn from the Chilean
example, where brave activists began documenting the
a