Iran National Front, USA

Home Page

Views | News | Statements | Documents

Poetry History : An Article Investigating Hafez, Famous Iranian Poet, Life.
By: Manoucheh Tqaghavi Bayat
December 18, 2005

Please be patient, the below are graphics and may take a moment to load.
This web page is printable.

 

حافظ ؛ همنشین رندان، سربازان وجانبازان

پیش گفتار ـ در باره ی حافظ و شیوه ی اندیشه ی او دیدگاه های گوناگونی هست. برخی سالوسانه و ریاکارانه است و برخی رهروانه و کنجکاوانه ، شماری نیز پژوهشگرانه: « عشق دردانه ست و من غواص و دریا میکده ـ سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم ۵ / ۳۳۸ ».[1] مردم نیز هر یک به شیوه ی خود، بین میخانه ، مسجد ، خرابات و حتا عرش، برای حافظ جایی قائلند: « هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد ۷ / ۱۲۱ ». جای خوشبختی است که روز بروز غبار خرافه و نادانی از چهره ی حافظ کنار زده می شود و ناب اندیشه ی تابناک این متفکر بزرگ فرهنگ ایرانی هر چه بیشتر تر بر مردم جهان نمایان می گردد: « کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب ـ تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند ۷ / ۱۷۹». گرچه او یکی از بزرگان شعر است اما این هنر بزرگ وی در برابر گوهر اندیشه اش کم کم رنگ می بازد ، چه بسا روزی که درونمایه ی اندیشه و جهان بینی او بیش از پیش، نقد بازار اندیشمندان جهان گردد. مژده آن که پروفسور شارل هانری دو فوشه کور استاد پیشین ادبیات فارسی در دانشگاه سوربن فرانسه و یکی از شیفتگان حافظ ، پس از چندین دهه تلاش و پیگیری دیوان کامل حافظ را با شرح و تفسیر، به زبان فرانسه برگردانده است و در سال میلادی ۲۰۰۶ از زیر چاپ بیرون خواهد آمد. این کار کارستان، بی شک دستمایه ی تازه ای برای پژوهشگران و عاشقان حافظ خواهد بود.

از روزی که نوشته هایی درباره ی شعر حافظ و شیوه ی اندیشه ی او بر روی شبکه ی جهانی تارنماها گذارده ام، از دور و نزدیک مورد عتاب و لطف دوستان قرار گرفته ام. دوستانی که پیشینه ی اجتماعی و سیاسی مرا می دانند گاهی با سرزنش می گویند در روزگاری که دشمن گلوگاه مردم ما را چنان سخت می فشارد که خُرد و کلان، زن و مرد، دارا و ندار تاب هستی شان از دست می رود و بیم آن است که، نه از تاک نشانی برجای بماند و نه از تاک نشان، چه جای شعر و شاعری ، غزل و مغازله است؟ پاسخ این که این نه شعر است و نه شاعری ، بلکه چکیده ی اندیشه و پژواک رسای پرخاش مردم ما در برابر بیگانگان است. رساترین فریادی که چهره به چهره و رودرروی تزویر و ریا در هفتصد سال گذشته از گلویی بر آمده از آن حافظ بوده است. شگفتا که کتاب خوانده های ما که هزاران بار در دیوان حافظ ستیز او را با فقیهان و ریاکاران بازخوانده بودند و هُشدارهای فراوان او را مانند: « دور شو از برم ای زاهد و بیهوده مگوی ـ من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم ۷ / ۳۳۹ و « واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند ـ چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند ۱ / ۱۹۴ و یا . . . خدایا مپسند ـ که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند  ۶ / ۱۹۷»، فریب رسانه های همگانی جهانی را خورده و به تیغ محتسب گردن سپردند و سالوس و دروغ فقیهان و زاهدان را باور کردند. اگر ما از گنجینه ی پربار فرهنگ کشورمان تنها حافظ را خوب خوانده بودیم و فهمیده بودیم، هرگز شیادان دین فروش بر زندگی ما و مردم ما چیره نمی شدند. از همین رو بر آن شدم تا آنجا که در توان دارم،  نقاب از چهره ی این اندیشمند خرافه ستیز بردارم و رندی او که راهی به آزادگی است و شیوه ی اندیشه ی انسان دوستانه و والای او را بر همگان آشکار کنم. در این راستا همانگونه که پیمان کرده ام در آغاز تنها به شرح غزل هایی خواهم پرداخت که واژه ی رند و رندی در آن ها بکار رفته است. اگر زندگی میدان بیشتری فرارویم بگشاید، کلید های دیگر این گنجینه ی پربهای فرهنگ ایرانی را « به قدر همت » و فکر خود به دوستداران حافظ پیشکش خواهم کرد « تو و طوبا و ما و قامت یار ـ  فکر هرکس به قدر همت اوست ۳ / ۶۰ ». 

برای آن که یک سویه داوری نکرده باشم و تنها به قاضی نرفته باشم از کتاب یکی از « آیات عظام ! »  که مدتی هم در زندان حکومت خمینی گرفتار بود و قرانی را هم که به فارسی ترجمه کرده بود در آب شستند، گواه می آورم. آیت الله سید ابوالفضل علامه برقعه ای که تا پیش از روی کار آمدن آقای خمینی، از « بزرگان و مشاهیر و عظام » فقیهان بشمار می رفت کتابی دارد که به شمار اندک پلی کپی کرده و یکی از آن ها را همکار پیشینم آقای دکتر برقعه ای استاد دانشکده ی کشاورزی دانشگاه تهران که از بستگان نزدیک این آیت الله بود در اختیارم نهاده است. آیت الله علامه ی برقعه ای در آغاز نوشته ی خود با نظر لطف! فضل و دانش حافظ را پذیرفته و می نویسد:« . . . حافظ مردی بوده فاضل و دانشمند و در فن شعر و سجع و قافیه و زیبا گویی استاد بوده اما این استادی را بیشتر در زینت دادن شهوات مصرف کرده است . . . » سپس وی را مشرک و مفسد می خواند. در رویه ی پنج کتاب خود بنام «گفتگویی با حافظ» که بیش از پنجاه سال پیش نوشته شده و تاریخ شعبان ۱۳۷۱قمری را دارد ، می نویسد:« . . . مختصر اینکه هر امیر و وزیر و پیر خرابات و امثال آن ها در هر شهری بوده از دور یا نزدیک در هر نقطه ای که می دانسته مدح نموده و بعضی از آنان را از انبیاء بالاتر برده بلکه کمالات و صفات خدا از قبیل رزاقیت و غیره را برای آنان شمرده و ایشان را با جملاتی و کلماتی از قبیل جانان و جان جهان آورده و دربانان و غلامان ایشان را بملائکه و فرشته تعبیر کرده . . .  حتا از گبرانی که زمان او نبوده اند مداحی نموده مثلاٌ خسرو پرویز کسی است که نامه ی پیامبر اسلام را پاره نموده و از ایران بمدینه مأمور فرستاد برای دستگیری یا کشتن آن حضرت، ولی حافظ در تعریف او میگوید:

          بده ساقی آن می که عکسش زجام ـ  بکیخسرو و جـم فرستد پیــام

          روان بزرگــان ز خود شــاد کــن ـ ز پــرویــز و از بــاربــد یاد کـن

که خواسته روان گبری را از خود شاد کند [2]. . . اما اشتباه نشود ما بسلاطین دادگستر ملت پرور و دموکرات کاری نداشته و مخالف نبوده ایم . . . در این اواخر مخالفین قرآن و بعضی روحانی نماها که از هر چیزی که اسلام شکن باشد برای گمراه کردن مردم طرفداری می کنند دیدند دیوان حافظ نیز موجب خمودی و سستی مردم ( است ) باضافه بقدر کافی بعلم و زهد و تقوی بدگویی و از دانشمندان تمسخر نموده ، لذا از آن دیوان تروبج بسیار کردند. . .  مثلاٌ حافظ می گوید :

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود ـ  وعده ی فردای زاهد را چرا باور کنم

        بخلدم   دعوت  ای   زاهد   مفرما  ـ  که این سیب زنخ زان بوستان به

          چو طفلان تا کی ای واعظ فریبی  ـ   بسیب بوستان و جوی شیرم

     چمن  حکایت    اردیبهشت  می گوید ـ نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت

و اشعار زیادی از این قبیل و از قبیل تشبیه خدا بخلق و وحدت وجود و جبر و انکار قیامت ( سروده ) با اینکه در احادیث آمده هرکس خدا را تشبیه بخلق کند و یا قائل بجبر شود و یا توهین بمقدسات دینی نماید کافر و مشرک است ( تأکید از ماست) . . . دانشمندان قرآنی با دیوان های طرب و غزل و تصنیف موافق نبوده و آنرا مخالف قرآن و اخبار صحیحه می دانند. . . عده ای دیگر هم کسانیند که استقلال فکری نداشته و بصرف تقلید از فلان و فلان حافظ را چنین و چنان گویند ولی باید بدانند در اعتقادات حقه و باطله مسلمانان باید تحقیق و جستجو کنند . . . حافظ تقریباٌ شصت سال عمر خود را صرف شاعری نموده و بیشتر این مدت را بحک و اصلاح و زینت اشعار خود پرداخته ولی ما عمر خود را صرف خیالات شعریه نکرده ایم و استاد این فن هم نبودیم و فقط در مدت یک ماه گفتگو با حافظ را و بوزن غزل های حافظ  جواب او را داده ایم . . . اگر کسی بخواهد از مذهب حافظ کاملاٌ آگاه گردد می تواند بکتاب شعر و موسیقی ما مراجعه کند اگرچه در خود دیوان حافظ روش و مذهب او برای اهل دانش آشکار است . . . باضافه بسیاری از زشتی و فسق حافظ قابل تأویل نیست شما میگوئید مقصود از رخ زیبا و شاهد رعنا که حافظ گفته ذات پاک خدا و تجلیات اوست اما چون باشعار حافظ مراجعه می کنیم می بینیم او میگوید مقصود من امردان ( ؟ )[3]  و مهوشان بشریست زیرا او میگوید پسران و مغبچه گان سرمست شنگول سیمین تن سیمین زقن ( ؟ ) سیمین بناگوش چابک کلهدار ترک قباپوش دلیر بخون صنم  جگر گوشه ی مردم که با زر و سیم باید دست در کمر آنان نمود و هم آغوش شد ( ؟ ) همان دلبر دین بر دانش بر بیوفای جفا کار سنگین دل ستمکار ناخلف پیمان شکن کافردل سرگردان میخور کافر کیش کمان ابرو .آیا این نشانه ها کافی نیست در فهمیدن مقصود شاعر و آیا این نشانه ها در خداست و آیا چگونه میتوانید این کلمات را رفو یا تأویل کنید. . . و آنچه عرفا و شعرا برای خود اصطلاحات و تأویلات آورده اند رکیک و باطل است و تکرار الفاظ  می و مطرب و زنار و دلبرعیار و غیره بر ضد اسلام و معرفت بلکه کفر و شرکست. شعر : . . .  » 

از آنجایی که زاهدان و فقیهان ریایی در هفتصد سال گذشته نتوانسته اند دیوان حافظ را از دسترس مردم ما دور کنند  و از سوی دیگر، تاب پذیرفتن انتقاد های رسواکننده و زهر آگین حافظ را به خود و دیانت دروغین و بی اعتبار خود ندارند ، از دری دیگر وارد کارزار شده اند و کوشیده اند حافظ را متدین و مسلمان معرفی کنند در حالی که به گفته ی «علمای اسلام» این تأویلات و اصطلاحات « . . . رکیک و باطل است و تکرار الفاظ می و مطرب و زنار و دلبر عیار و غیره بر ضد اسلام و معرفت بلکه کفر و شرکست . . . ». همانگونه که این " آیت الله عظما " اشاره فرموده « بعضی روحانی نماها !» و مقامات رسمی جمهوری اسلامی، در " دوره ی اقتدار اسلام عزیز " برای حفظ اسلام و خنثا کردن انتقادهای اصولی حافظ به فقیهان و زاهدان،  در چاپ های تقلبی کلمات دیوان حافظ را تغییر داده و یا حذف و تحریف کرده اند و کوشیده اند با معرفی یک دیوان حافظ اسلامی، از وی یک آخوند و متشرع تمام عیار بسازند. " انشاء الله ! " بزودی دانشکده ادبیات شیراز ، بانی کنگره های حافظ شناسی اسلامی و فقهای شورای نگهبان، حافظ را نیز مانند دکتر معین نامزد ریاست جمهوری دوره نهم گناهش را بخشوده، تطهیر نموده و بر بالای او ردای مسلمانی خواهند پوشانید. اما حافظ خود می گوید : « مشکل حکایتی است که تقریر می کنند ۲ / ۱۹۵ »

آقای علامه ی برقعه ای به محض دیدن نام اشخاص در دیوان حافظ ، آن شعر ها را مدح تلقی کرده است. ما در بخش بازخوانی حافظ به شیوه ی رندان نشان دادیم که حافظ اگر نام کسی را در شعر خود می آورد الزاماٌ مدح آن شخص نیست و چه بسا ذم و یا دشنام به آن شخص است. مثلاٌ وقتی می گوید : « زبان مور به آصف دراز گشت و رواست ـ  که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست ۵ /۲۴ » در این بیت نام آصف یعنی وزیر حضرت سلیمان آمده و ممکن است وزیر بپندارد که مقام او را با آصف برابر دانسته اند در حالی که این شعر حکایت از تحقیر و تخفیف وزیر می کند. یکی از شگرد های حافظ  برای شانه خالی کردن از مدح بزرگان، وزیران و شاهان ، همین بوده که بجای نام شخص از واژه ی دیگری مانند آصف ، جم ، سلیمان ، شاه و از این دست استفاده می کرده است. او وقتی می گوید : « حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس ـ وز انتصاف آصف جم اقتدار هم ۱۰ / ۳۵۴ » همانگونه که  "حضرت آیت الله " فهمیده اند حافظ در این شعر کفر گفته و « توهین بمقدسات »  کرده ، افزون بر آن آصف جم اقتدار را هم دست انداخته است. زیرا این غزل رندانه با بوس و کنار و نیز جام و زلف یار آغاز می شود. حافظ به یار که همان نوع انسان و معشوق ازلی و ابدی شاعر باشد می گوید، حافظ به جای بندگی و اتصال به خدا ، اسیر زلف تو شده است بنابراین، از خدایی که هیچ برگی بدون اراده ی او بر زمین نمی افتد، بترس و با او رقابت مکن ! درست همین اشاره را به آصف جم اقتدار دارد. در این بیت، « انتصاف» یعنی نصف شدن و به نیمه رسیدن ! و نیز داد و حق خود را از کسی گرفتن است . به معشوق خود می گوید هم از خدا و هم آصف بترس زیرا اگر آصف بفهمد که من خود را رعیت و بنده ی او نمی دانم ، بلکه بسته و اسیر زلف تو می دانم در آن صورت هر دو رقیب ممکن است بخواهند حق خود را از تو بستانند. چرا که ، من اسیر و گرفتار زلف توام، نه رعیت اینم و نه بنده ی آن !

آقای برقعه ای در اشعاری که در  رد اندیشه ی حافظ و در رد همین غزل ۳۵۴ به رشته ی تحریر درآورده است چنین می گوید:

. . .

پا از گلیم خویش منه حافظا برون

نی بهر خود ز بهر سواران کار هم  ( ! )

چیزی نمانده آنکه بگویی خدا بود

تا اینقدر شدی تو صوفی بی بند و بار هم

من در عجب که چگونه مریدان کور تو

گویند عارفی و کنند افتخار هم

ای برقعه ای مباش طرفدار عارفان

بیدار شو تو یکدم و با اختیار هم 

البته همانگونه که در شرح غزل های پیشین نشان دادیم و در سراسر دیوان نیز با آن روبرو خواهیم شد، بر خلاف نظر ایشان و برخی دیگر از «علما» و صوفیان، حافظ نه صوفی است و نه عارف به معنی خرافه باف آن. بلکه او یک دانشمند تمام عیاراست. حافظ بسیاری از علوم ، ادبیات، فلسفه ، موسیقی ، احادیث و قران است و هنرمندی است بسیار آزاده و انسان دوست.[4] این آقای علامه ی برقعه ای که کوشیده است حافظ را با شعر خود نقد و یا رد کند شرف دارد به دین فروش ها و مردم فریب هایی که اشعار حافظ  را حذف کرده یا یاوه هایی به دیوان وی افزوده اند و یا به او نسبت عارف و صوفی داده و کوشیده اند تا سخن او را دگرگون جلوه دهند.

همانگونه که حافظ خود گفته است، ما باید از راه زلف پیچ پیچ یار و چراغ روی همین معشوق، که حافظ او را به پایه ی خدایی ستوده است، انسان دوستی حافظ را دریابیم : « شب تیره چون سر آرم ره پیچ پیچ زلفش ـ مگر آنکه عکس رویش به رهم چراغ دارد ۳ / ۱۱۳ ». او در همین غزل ۱۱۳ که سراسر در ستایش انسان است، در بیت هفتم  واژه ی شاه را بکار برده است. شاه، افزون بر معنی سیاسی آن به معنی هر چیز بزرگ ، مهم و گرانبهاست. شاه در دیوان حافظ همراه با واژگانی چون خوبان، شمشاد قدان، حُسن و مانند این ها،  به معنی دوست و یار نیز بکار می رود: ای شاه حُسن چشم به حال گدا فکن ـ کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید ۴ / ۲۳۸» و نگاه کنید به : ۷ / ۱۱۳ ، ۹ / ۱۷۴ ، ۸ / ۲۳۲ ، ۴ / ۲۳۸ ، ۵ / ۳۶۷ و . . . کسانی که با حافظ سر آشتی ندارند و یا پیچ و تاب شعر وی را نمی شناسند و یا بر نمی تابند، با دیدن واژه ی شاه چوب تکفیر را برمی دارند و فتوا می دهند که حافظ مدح شاهی را گفته است. حال آن که شاه ، چه بسا همان انسان ؛« جان جهان » و جانان شاعر است: « به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله ـ به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد ۷ / ۱۱۳». او در این شعر، معشوق خود را به گل و به شاه تشبیه می کند. به او می گوید نازکنان بباغ بیا و ببین که لاله در کنار تو، به ندیم شاه می ماند که به کف ساغر گرفته است. راستی چگونه آقای علامه ی برقعه ای این شاهکار زیبایی و ظرافت را که در آن انسان به گل و به شاه مانند شده است « زینت دادن شهوات » دیده است ؟! سر آن نداریم که بگوییم که حافظ کسی را نستوده است. تاریخ گواهی می دهد که حافظ با بیشتر پادشاهان شیراز در زمان خود دوست بوده و با آنان رفت و آمد داشته و یا در دستگاه آنان خدمت می کرده است. اما همان ها هم از نیش زبان حافظ در امان نبوده اند.برای نمونه او در غزل ۱۴۵ ضمن ستایش مهرویان که همان نوع انسان و معشوق حافظ باشد، با کمال سرافرازی از شعر ناب خود، از گدا صفتی و هنر ناشناسی شاه در عجب می ماند : « بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم ـ  که سرتا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد ۱۲/ ۱۴۵ » و یا در غزل ۱۷۴ ضمن انتقاد به شاه می گوید: « نه هر کسی که کله کج نهاد و تند نشست ـ کلاه داری و آئین سروری داند ۲ / ۱۷۴ » و در همان جا به شاه می گوید که ارزش سخن او را نمی داند : « ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه ـ که لطف نظم و سخن گفتن دری داند ۱۰ / ۱۷۴ ». اگر به یاد بیاوریم که پادشاهان شیراز در زمان حافظ  از نوادگان مغولان بوده اند، بیت ۵ / ۲۰۱ نگاه حافظ  را به شاه و نگرانی وی را در باره ی مردم شیراز بخوبی نشان می دهد:« ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز ـ  تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود ۵ / ۲۰۱».

در آینده با پشتوانه ی انسانی بزرگی از دانشجویان و دانش پژوهان، در داخل و خارج از ایران، باز خوانی علمی حافظ گسترده تر خواهد شد. فرهنگ ارتباطی رایانه ای و شیوه های امروزی نقد ادبی، باز گشودن چیستان های شعر حافظ را آسان تر خواهد کرد و رازهای دیوان حافظ ، این گنجینه ی سرشار از نکته های تاریخی و اجتماعی، یکی پس از دیگری نمایان خواهد گردید.  چهره ی راستین حافظ بهتر و تابناکتر بر همگان آشکار شده و آنگاه جهانیان بیش از پیش به عظمت این اندیشمند سده ی چهاردهم میلادی پی خواهند برد. 

                                    * * *   

                                        غزل  ۲۸۹

                            بحررمل مثمن محذوف

                      فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن  

 

۱ ـ در وفاي عشق  تو مشهور دورانم  چوشمع      

   شب  نشين كوي سربازان و رندانـم  چوشمع

 

۲ـ كوه صبرم نرم  شد چون موم دردست غمت      

    تا  درآب و آتش عشقت   گدازانم   چوشمع

 

۳ ـ رشته ي صبرم به مقراض غمت ببريده شد      

     همچنان  در آتش مهر تو  خندانم  چوشمع

 

۴ ـ در ميان آب و آتش  همچنان  سرگرم تست      

    اين   دل  زار و نزار اشك   بارانم   چوشمع

 

۵ ـ گر  كميت اشك  گلگونم    نبودي    گرم رو      

    كي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چوشمع

 

۶ ­ـ بي جمال عالم آراي تو روزم  چون شبست      

    با كمال عشق تو  در عين  نقصانم  چوشمع

 

۷ ـ سرفرازم كن شبي از وصل خود اي نازنين      

     تا  منور  گردد  از ديدارت  ايوانم  چوشمع

 

۸ـ همچو صبحم يك نفس باقيست  با  ديدار تو     

    چهره بنما دلبرا  تا  جان برافشانم  چوشمع

 

۹ـ آتش مهر تو  حافظ را   عجب   درسرگرفت      

    آتش دل  كي   به  آب ديده  بنشانم  چوشمع

         

***

  در شب هجران  مرا پروانه ی وصلی فرست

  ورنه از دودش  جهانی را  بسوزانم چو شمع

 

درباره ي غزل ۲۸۹ ـ در بيشتر ديوان هاي چاپ شده در مصرع اول اين غزل واژه ي ” خوبان“ در تركيب” مشهور خوبانم چو شمع “ بكار رفته است که تا اندازه ای نابجاست  زیرا در عروض شعر فارسي” خوب + ان + م “ و” رنـــــد+ ان + م “، را با گذرانم، خندانم، پنهانم و . . .  شایسته نیست که قافيه كنند. برخی از صاحب نظران درباره ی اين كه غزل ۲۸۹ ازآن حافظ  باشد، شك كرده اند. تشبيه ها و تركيب هاي سُست موجود در برخي از بيت هايي كه به اين غزل منسوب شده نيز مزيد برعلت گرديده است. در بيشتر ديوان هاي چاپ شده اين غزل ده و گاهي يازده بيت دارد.

این غزل را مسعود فرزاد در كتاب” درجستجوي حافظ صحيح ـ صحت كلمات واصالت غزل ها ( س تا پايان ي) “ نیز آورده است. درآنجا او از منابع گوناگون يازده بيت گردآوردی کرده و در زيرغزل شماره ي چهار صد و پنجاه کتاب خود به نام «حافظ ، گزارشی ازنیمه راه » نوشته است . او در رويه ی ۷۵۵  كتاب نامبرده در توضيحي كه درباره ي بيت يك نوشته است ضمن پذيرفتن واژه ي ” خوبانم“ در مصرع اول ، مي نويسد” . . . ۱ـ رندانم . اين كلمه مستلزم شايگان بودن قافيه با مصرع اول مطلع است و بخودي خود كافي است كه اين غزل را از شمارغزل هاي اصيل حافظ خارج كند.“ لغت نامه ی دهخدا درباره ی واژه ی شایگان چنین می نویسد: « ( ص.مرکب ) مرکب از شای ( شاه ) به اضافه ی گان ؛ پسوند نسبت و لیاقت . . . یکی از معایب شعر که در قافیه مفرد آرند، چون در قافیه فلان و بهمان ، کهان و مهان که جمع که و مه است. . .  شایگان جلی ( ایطاء جلی )" الف و نونی باشد که در آخراسم ها بجهت افادة معنی جمع آورند چون؛ یاران و دوستان و این کلمات را با مفرد مثل ؛ فلان و بهمان قافیه نتوان کرد. . . »

ديوان حافظ قزويني ـ غني نيز همان يازده بيت را دارد و واژه ي” خوبان “ را نيز پذيرفته است. يحيي قريب در سال هزار و سيصد و پنجاه و چهار يك نسخه ي خطي مربوط به ۸۶۲ هجري قمري را با پنج نسخه ي معتبر ديگر سنجيده ، تصحيح و چاپ كرده است. نسخه ي خطي نامبرده هفتاد سال پس از مرگ حافظ نوشته شده است . اين تصحيح و چاپ از ويژگي هايي برخوردار است كه ما را برآن داشته است تا از آن بهره بگيريم. در نسخه ی چاپی یحیی قریب این غزل ده بیت دارد.  ناشایست بودن قافيه ” خوبانم “ در مصرع نخستين از بین رفته است و به جای آن، واژه ی ”‌ دورانم“ نوشته شده است وما نیز آن را بجا دانسته ایم.

از آنجايي كه بيت نهم اين غزل در ديوان حافظ خانلري و ديگر ديوان ها، نسخه بدل هاي قابل قبولي به جاي واژه ي بی معنای ” دودش “ نداشت  ،آن بیت را جدا نوشتيم و از شرح آن نیز چشم پوشی کردیم ( زیرا دود هرگز نمی تواند مانند آتش جهان را بسوزاند ! ). 

واژه ي رند از نگاه ما يكي از كليدهاي کلان برای بازگشودن پيچيدگي هاي شعر حافظ است . اين واژه در هر غزل كه باشد آن غزل، راه و روش رندان را در زندگي به ما نشان مي دهد. در اين غزل يكي از واژه هايي كه با رندان همخواني بسیار دارد ” سربازان“ به معني سربازندگان مي باشد؛ يعني كساني كه سرباختن شيوه ي آنان است. باید یادآوری کنیم که واژه ي” تو“ نيز از نگاه ما در شعر حافظ به معشوق وي يعني انسان بر مي گردد. سوز و گداز اين غزل روي به انسان دارد و اين ويژگي نيز با رندي همخواني دارد.  

 

بيت يك غزل ۲۸۹ :

۱ ـ در وفاي عشق  تو مشهور دورانم  چوشمع     

    شب نشين كوي  سربازان  و رندانم چوشمع 

” وفا “ يعني پيمان ، عهد، دوستي و نيز به معنی عهد و پيمان را به انجام رسانيدن است .” عشق“ به معني دوست داشتن فراوان و به حد افراط است. « تو » معشوق حافظ ، یعنی انسان است. ” مشهور“ يعني نام آور، معروف ، بلند آوازه، نامي .” دوران“ به معني چرخه، گردش روزگار، گردش آسمان، زمانه، جهان و نيز به معني گردش پيمانه و شراب ، دايره ، حلقه، دفعه، مرتبه، مقام و منزلت، بخت و طالع است. " دوران" در اینجا همان روزگار، عصر، وقت، گردش روزگار، چرخه، زمان، گذشت زمان و دوره است که حافظ در سروده ها ی دیگر خود نیز آن را بکار برده است: " عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم – گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما ۹ / ۱۲ "  ونیز « کمال دلبری و حسن در نظربازی است – به شیوه ی نظر از نادران دوران باش ۸ / ۲۶۸".

” شمع “ يعني موم ، تركيبي از پيه كه معمولاً به شكل استوانه سازند و فتيله اي براي روشن ساختن در ميان آن كار گذارند، چراغ ، قنديل و مانند این ها . سوختن و روشنايي دادن شمع در ادب فارسي نماد از خود گذشتگي و فداكاري است. در دیوان حافظ  ویژگی های بسیاری برای شمع برشمرده شده است، مانند؛ رازداری ۲ /۸۲، ۶ / ۴۸۱،  دل سوزی، وفاداری ۳ / ۱۴۰، ۴ / ۳۰۵ ، زبان آتشین داشتن، ترک سرکردن ۹ / ۱۳۷، جان وسرباختن ۵/ ۱۳۹، یک زبان و یک دل بودن ۷ / ۲۶۸، خندان بودن ۳ /۲۸ ، ۹/ ۱۳۷، ۵ / ۳۹۳ ،  مجلس آرا بودن ۲ / ۴۷، نترس بودن ۲ / ۳۲۹ ( از آتش نمی ترسد)، نورافشان  ۵ / ۷۰ بودن و از این دست. " شمع " در دیوان حافظ به معنای دوست، یار، معشوق، عاشق، انسان، آدم و مانند این ها نیز آمده است. بسیاری از این ویژگی های " شمع " در دیوان حافظ، همان گونه که خواهیم دید، به ویژگی های " رند " مانند است. دراينجا می گوید كه مانند شمع تا آخرين قطره ی جانم، به تو وفا دارم و در این کار در جهان و یا روزگار و در حلقه ی شب نشيني جان بازان و رندان بلند آوازه هستم .

” شب نشين “ يعني شب نشيننده ، يار و رفيقي كه همه ي شب را با كسي سركند ، يارشبانه . ” سربازان “ ؛ جمع سرباز ، به معنای سپاهي ، لشكري  و نیز كسي كه آماده است تا سر و جان خود را در راه هدفي از دست بدهد . ” رندان “ به كساني گفته مي شود كه لاابالي بوده و پاي بند آداب و رسوم عمومي و ديني نباشند. يعني مردمي مانند حافظ كه در بند فقيه و شيخ يا نماز و روزه و نيز بهشت و جهنم نيستند. فرهنگ معين در زير واژه ي رند مي نويسد :” زيرك ، حيله گر، محيل ، آنكه پاي بند آداب و رسوم عمومي و اجتماعي نباشد. . . رندان يعني آزادگان جان بركف كه به خاطر سربلندي انسان جان خود را به خطرمی اندازند، این کار در درازای تاریخ در پهنه ی جهان همیشه انجام گرفته است، چه پیش از سقراط و حلاج ، چه پس از گاندی، دهخدا، برتولت برشت و نلسون ماندلا. این گونه عاشقان عظمت انسان، در خلوت خود شب ها دور از چشم صاحبان قدرت با هم و یا تنها مي نشستند تا راهی برای خوشبختی مردم بیابند و شمع نيز بپای آنان تا آخرین دَم می سوخت. شاعرخود را در جانبازی ، فداكاری، همراهی و دوستی با شمع همانند می كند.

از نگاه ما حافظ در این غزل، از آغاز تا پایان، از « آتش مهر تو » ( ۳ و ۹ / ۲۸۹ ) سخن می گوید. او روی به انسان دارد و نزد او واژه ی « تو » تنها ضمیر دوم شخص مفرد نیست بلکه گسترده تر وهمگانی تر از آن است. روی سخن شاعر با « تو » ، با شما، با ما وهمه ی انسان ها است. او از عشقی  سخن می گوید که پهنا و درازای زمان و مکان را از آغاز تا انجام می پوشاند. اگر این عشق به یک یار یا یک دوست محدود می شد تا این اندازه گسترش و سوز و گداز نمی توانست داشته باشد و نیازی به رندی و جانبازی و یا سرباختن نداشت. این گونه عشق در بیشترغزل های حافظ بویژه غزل هایی که واژه ی رند در آن ها بکار رفته است بشیوه ای بسیار انسانی و زیبا بیان شده است.  درست همین گونه عشق است که بیم جان در آن هست و گرنه عشق ورزیدن زاهدانه به خدا و یا عشق ورزیدن عاشقانه به لیلی ، عایشه یا رابعه چندان شگفت آور یا سهمناک نیست. گسستن از آسمان و عشق ورزیدن به نوع انسان است که حافظ را به قتل و هلاک تهدید می کند و او را به سلسله ی عاشقانی چون سقراط ، منصور حلاج و شیخ الاشراق شهاب الدین سهروردی پیوند می دهد:« چو منصور از مراد آنان که بردارند بر، دار، اند ـ بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند  ۶ / ۱۸۹ » و یا « حلاج برسر دار این نکته خوش سراید ـ از شافعی نپرسید امثال این مسائل ۴ / ۳۰۱ » و نیز : « گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند ـ جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد ۶ / ۱۳۶ ».  غزل ۲۱۴ نیز از چنین عشقی حکایت می کند: « قتل این کشته به شمشیر تو تقدیر نبود ـ ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود ۱ / ۲۱۴ »  و نگاه کنید به : ۶ /۲۴ ، ۱ و ۳ / ۶۳ ، ۶ / ۱۱۳ ، ۹ / ۱۳۷ ، ۷ / ۱۳۹ ، ۳ / ۱۴۰ ، ۶ / ۱۵۰ ، ۷ / ۱۵۹ ، ۵ / ۱۹۲ ، ۶ / ۲۶۱ ، ۳ / ۳۰۷ ، ۱و ۸ / ۳۲۲ ، ۵ / ۳۲۸ ، ۱۱ / ۴۰۰ ، ۲ / ۴۳۶ و . . .

چكيده بيت يك : در پايداری پيمانِ و دوستی با تو، مانند شمع ، در روزگار، نام آورم و مانند شمع يار شبانه ی جانبازان،آزادگان و رندان هستم .

 

بيت دوغزل ۲۸۹ :

۲ـ كوه صبرم نرم  شد چون موم دردست غمت      

    تا  در آب  و آتش عشقت   گدازانم  چوشمع

« کوه صبرم »؛ تنه ی شمع و نیز قامت شاعر را به کوهی سخت از بردباری مانند کرده است. « غم » در زبان عربی به صورت مصدر و اسم هر دو به کار می رود. در فارسی بیشتر به صورت اسم استفاده می شود و به معنای اندوه، تیمار، آذرنگ ، دلتنگی، مه آلود و ابرناکی، ناهویداشدن راه و مانند این ها است. در زبان فارسی از آن مصدرمرکب می سازند مانند: غم خوردن، غم داشتن و مانند آن.  « غم » در اینجا همان آتش درونی و آب نیز اشک چشم است؛ آتش غم آن کوه را مانند « موم » نرم کرده است. حافظ از غم عشق سوختن را و اشک ریختن را، به سوختن و اشک ریختن شمع مانند می کند. « آب و آتش عشق » اشک و سوز درون حافظ است که او را مانند شمع « گدازان » و آب می کند.

چکیده بیت دو: از هنگامی که در آب و آتش عشق تو می گدازم، آتش عشق تو، آب دیده ام را مانند شمع جاری ساخته است، پیکر من که چون کوه استوار وبردباربود، در دست غم تو آب شده است.

 

بیت سه غزل ۲۸۹

۳ـ رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد

    همچنان  در آتش مهر تو  خندانم   چو شمع

« رشته » اسم مفعول از مصدر رشتن به معنی ریسیدن و تافتن است، یعنی تابیده شده ، مانند نخ، رسن، بند ، سلسله و مانند این ها. حافظ، رشته ی نخی (فتیله ای ) را که در محور میانی شمع قرار دارد به « رشته ی صبر » مانند کرده است. هنگامی که سر این رشته را می برند آتش بیشتر زبانه می کشد و شعله ی شمع بیشتر شده گویی خندان می شود. شکیبایی انسان نیز که کم می شود، آتش بی تابی عاشق بالا می گیرد. « مقراض » به معنی قیچی است . یعنی غم تو مانند قیچی رشته ی شکیبایی مرا بریده است. « آتش مهر تو » مانند شعله ی شمع است؛ همانگونه که شعله شمع به « خنده » ی شمع می ماند و شمع هنگام سوختن می خندد من نیز در آتش عشق تو مانند شمع می خندم، یعنی از عشق تو خرسند و خندان هستم. هنگام سوختن یا مرگ خندیدن نشانه ی خشنودی از فداکاری است. « خندان » یعنی خنده کنان و شکوفا.  

چکیده بیت سه: غم تو مانند قیچی رشته ی شکیبایی مرا کوتاه و مرا بی تاب کرده است، با اینهمه من از سوختن خود خشنودم و در آتش مهر تو مانند شمع خندانم.

 

بیت چهار غزل ۲۸۹

۴ـ درمیان آب و آتش همچنان سرگرم تست

   این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع   

« در میان آب و آتش » یعنی در درون بلاهای سخت و کشنده، آب و آتش هر دو از پدیده های بسیار سهمناک هستند و « درمیان آب و آتش » بودن به معنی در خطر مرگ بودن است. در اینجا « آب » اشک دیده است که به اشک شمع مانند شده است و « آتش »، آتش عشق است که مانند شعله ی شمع وجود شاعر را می سوزاند. « دل » به معنای قلب ، خاطر، جان ، میان و درون نیز هست. دل حافظ در اینجا با بیخ شعله ی آتش شمع؛ یعنی دل شمع مقایسه شده است. « زار » به معنای ناتوان و ضعیف است. « نزار » هم معنی ناتوان دارد و هم به معنای رنجور و بی جان است. می گوید دل رنجور و ناتوان و گریان من در زیر سیل اشک و شعله ی آتش مانند شمع است که به خود نمی اندیشد بلکه با  بخشیدن هستی خود به تو نور و رونق ارزانی می دارد. اگر یک بار دیگر بیاد بیاوریم که این « تو » معشوق حافظ همان انسان است، که از لحظه ی آغاز هستی حافظ ، وجودش در بطن مادر با این عشق پدید آمده و با این عشق پیوند خورده ، آنگاه معنای وسیع و انسانی این سوز و گدازها، روشن تر خواهد شد. روشنایی و گرمی این عشق هنوز هم از پس صدها سال در سخن حافظ حس می شود و به انسان و انسانیت رونق و گرما می بخشد.

چکیده بیت چهار: این دل رنجور و ناتوان من ، مانند دل شمع ، در زیر سوز آتش و سیل اشک ، به تو سرگرم است( و در راه تو می سوزد ).

 

بیت پنج غزل ۲۸۹

۵ ـ گر  کُمیت  اشک  گلگونم    نبودی   گرم رو

     کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

« کُمیت » ؛ اسب سرخ یال و دم سیاه ، کَهَر است.  « گلگون » ، یعنی سرخ، مانند گل . نام اسب شیرین معشوقه ی خسروپرویز نیز« گلگون » بوده و نشانی از عاشقی و یاد آور آن عشق سوزناک است. اشک خونین خود را به اسبی سرخ یا کمیت مانند کرده است. « گرم رو » به معنای تند رو، شتابان و گرم رونده، است. « روشن » یعنی تابناک، درخشان ، آشکار و ظاهر که در اینجا معنی آشکار مورد نظر است. « گیتی » به معنای جهان و زمین است. « راز پنهان » شمع، روشنایی و اشک آن است که تا خاموش است دیده نمی شود، هنگامی که روشن می شود بر همگان آشکار می شود. « راز پنهان » شاعر نیز عاشقی است که اشک خونین آن را آشکار می سازد. روشنایی شمع، اشک شمع را آشکار می کند و اشک خونین شاعر نیز عاشقی او را به جهانیان نشان می دهد. واژه های اشک، گلگون، گرم ، روشن وگیتی با هم پیوند شاعرانه دارند. کمیت، گلگون، گرم رو و گیتی نیز از نگاه هنرمندانه با هم پیوند دارند، همانگونه که اشک، گلگون و راز .

چکیده بیت پنج: اگر اشک سرخ من ( که راز عاشقی من است) ، همچون اسب کهَر، شتابان بر چهره ی من نمی دوید، راز درون من نیز مانند راز شمع بر جهانیان آشکار نمی شد.

 

بیت شش غزل ۲۸۹

۶ـ بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

    با کمال عشق تو در عین  نقصانم  چو شمع

« جمال » یعنی زیبایی، نیکویی، خوب صورتی، خوب صورت و سیرت بودن و نیز نام جمال الدین ابواسحاق اینجو پادشاه فارس، دوست و ممدوح حافظ است. « عالم آرا » یعنی آراینده ی جهان، زینت دهنده ی گیتی و کنایه از خورشید است. اگر جمال را نام شخص بدانیم معنی نیمه ی نخست بیت چنین می شود که ای جمال بدون روی تو که مانند خورشید جهانتاب است ، روز من مانند شب سیاه می شود. اگر « جمال » را به معنی عام آن یعنی زیبایی یار در نظر بگیریم ، می توانیم بگوییم که بدون زیبایی روی تو که مانند خورشید است روز من مانند شب سیاه می شود. در شعر حافظ حتا هنگامی که نام ممدوح صریح و روشن هم آمده باشد، از شیوه ی بیان و نشانی هایی که حافظ می دهد، می توان دریافت که مقصود غایی، انسان است. برای حافظ نمونه و غایت، انسان  است با همه ی ویژگی ها ی خوب و بدش، نام کسان را هم گاهی بنا به موقعیت درشعر خود آورده است. با برداشتن نام کسان ، شاه یا وزیر، جوهر انسانی شعر حافظ بیشتر نمایان می شود. « کمال » به معنای تمام، تمامیت و کامل بودن است که درمقابل نقص بکار می رود. « کمال عشق » هنگامی است که عاشق در تب و تاب است و می سوزد. « نقصان » به معنای کم کردن بهره است، کاسته شدن ، کمی ، کاهش ، کم شدن چیزی که نباید کم شود؛ مانند عقل ، کمال، سلامت، بهره و مانند آن. « عین » یعنی چشم، دیده ، چشمه ، ذات هر چیز یا خود هرچیز، آنچه در خارج از ذهن وجود دارد، ماهیت و . . . « در عین نقصان » یعنی ذات یا خود نقصان که همان؛ خودِ کاهش، باشد . در اینجا حافظ می گوید، کمال عشق تو مایه ی کاهش من، یا خودِ کاهش من است، همانگونه که شمع در کمال سوختن یعنی در حالت کمال و اوج سوختن، کاهش می یابد و در عین نقصان است. واژه های شب با روز ، کمال با نقصان ، بی جمال و با کمال، از نظر صنعت شعری متضاد است.

چکیده ی بیت شش: بدون زیبایی رخ تو که جهان را آرایش می دهد ( مانند خورشید )، روزم مانند شب سیاه است و مانند شمع که با شعله ی پُرفروغ، روشنایی می بخشد و همزمان از تن و هستی اش کاسته می شود، من نیز در بالاترین حالت عشق از جان و هستی ام کاسته می شود. 

 

بیت هفت غزل ۲۸۹

۷ـ سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

     تا منور گردد  از دیدارت   ایوانم  چو شمع

« سرفراز » یا سرافراز به معنای سربلند، مفتخر و صفت کسی است که به خود می نازد. « سرفرازم کن » یعنی مرا بارزش بالاتری برسان، عزت و افتخارمرا زیاد کن. « وصل » در برابر و ضد هجر یعنی دوری بوده و به معنای پیوند، نزدیکی ، دیدار و رسیدن یا دست یافتن به کسی، به ویژه معشوق است. « نازنین » صفت نسبی است از واژه ی ناز به معنی لطف، کرشمه ، بزرگ منشی، نعمت، آسایش، خوبی ، زیبایی و . . . بنابراین « نازنین » یعنی با ناز، دارنده ی ناز، دارنده ی زیبایی ، لطیف، ظریف، گرانبها، نفیس، بسیار خوب ، بسیار عزیز، بسیار دوست داشتنی، محبوب، معشوق ، یارِ بسیار عزیز و مانند این ها. « منور » یعنی روشن کرده شده، روشن و درخشان. « دیدار » به معنی دیدن، رؤیت کردن، ملاقات کردن، بینایی ، چشم ، چهره ، لقا، رخ و روی است.« تا منور گردد از دیدارت » یعنی از رخ تو و یا ملاقات تو، روشن شود. « ایوان » پیشگاه خانه یا کاخ را گویند. ایوان مرا منور کن یعنی به خانه ی من رونق وصفا بده.  در سراسر این غزل شاعر خود را به شمع تشبیه کرده اما در اینجا معشوق یا یار حاقظ به شمع مانند شده است. می توان پذیرفت که در این بیت شاعر ایوان را به شمع مانند کرده باشد ، یعنی از نور رخ تو ایوان من مانند شمع بشود.

چکیده بیت هفت :ای یار بسیار عزیز، شبی به نزد من بیا و بر ارزش من بیفزا تا پیشگاه خانه ی من از روی درخشان تو همچون شمع روشن شود.

 

بیت هشت غزل ۲۸۹

۸ ـ همچو صبحم يك نفس باقيست  با  ديدار تو     

     چهره بنما دلبرا  تا  جان برافشانم  چوشمع

« صبح » به معنی بامداد و آغاز روز است. دیدار یار یا دلبر را به آغاز روز مانند می کند. با آمدن بامداد،عمر شمع به پایان می رسد و میمیرد، یا اگر نمیرد ، درخشش و روشنایی اش ناپدید می شود. « افشاندن » از مصدر فشاندن است، بمعنی پاشیدن، ریختن و پراکندن. « جان برافشاندن » یعنی جان را نثار کردن و به پای کسی ریختن. شاعر خود را به شمع مانند می کند که با پیدا شدن روشنایی بامداد، به دم پایانی هستی اش می رسد.

چکیده بیت هشت : ای یار نازنین، مانند بامداد درخشان چهره ی خود را نشان بده تا مانند شمع دم پایانی زندگی ام را با دیدار تو در پای تو بریزم. 

 

بیت نُه غزل ۲۸۹

۹ـ آتش مهر تو  حافظ را  عجب   درسرگرفت      

    آتش دل  كي   به  آب ديده  بنشانم  چوشمع

« آتش مهر» می تواند آتش عشق یار باشد که در سر حافظ افتاده است و شاعر آن را به شعله ی شمع مانند می کند که در سر شمع جای دارد. این شعله در بالا و میان شمع گودی کوچکی از شمع آب شده پدید می آورد که به دل شمع مانند شده است. آب این گودی که مانند اشک از شمع فرو می ریزد به آب دیده ی شاعر نیز مانند شده است. « مهر» ، افزون بر عشق، دوستی، پیمان ، به معنی خورشید و نیز یکی از ایزدان بزرگ فرهنگ ایران باستان نیز هست. « عجب » به معنی شگفت آور است. « آتش . . . در سرگرفت » این آتش می تواند همچنین  آتشی باشد که در سر، اندیشه و جان شاعر افتاده است. همانگونه که شمع نمی تواند با آبی که از دلش روان می شود شعله ی آتش را خاموش کند، شاعر نیز نمی تواند با آب دیده یا اشک خود آتش عشق را در دل خود خاموش کند.

چکیده بیت نُه : آتش عشق تو چه شگفت انگیز در اندیشه ی حافظ در گرفته است ! من ( حافظ ) کی و چگونه می توانم مانند شمع، آتش دل را با آبی که  بر چهره ام جاری شده خاموش کنم ؟     

                             * * *

نتیجه : حافظ در این غزل خود را در عشق و وفاداری به شمع مانند می کند که نماد فداکاری ، ازخودگذشتگی ، بردباری ، رازداری و ایستادگی است. شمع را و خود را، همراه و همراز جانبازان و رندان می داند. می سوزد و همچنان نورافشان و خندان است. وی آتش عشقِ معشوق و دلبر خود را تا آخرین دم همچنان در سر دارد و « استاده » است و هستی خویش را نثار بشریت می کند. او نه از آتش در این دنیا بیم دارد و نه در آن دنیا : « در عاشقی گریز نباشد ز ساز و " سوز " ـ  استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم ۲ / ۳۲۹ ».

·        حافظِ رند خود را هم نشین و شب نشین با  رندان و جانبازان می داند ( بیت ۱ )

·        عاشق است، پای بند و وفادار ( بیت ۱ )

·        بردبار است و فداکار ( بیت ۲ )

·        پُر تحمل و خندان است ( بیت ۳ )

·        رند، راز دار است و دَم برنمی آورد ( بیت ۴ )

·        بی باک است و فداکار ( بیت ۵ )

·        حافظِ رند، در راه عشق از جان مایه می گذارد ( بیت ۶ )

·        آماده است که جان خود را فدای دوست کند ( بیت ۸ )

·        عشق آتشین خود را یک دم از سر بدر نمی کند ( بیت ۹ )

* * *

rendane@hotmail.com

                             منوچهرتقوی بیات

استکهلم ـ ۲۱ آذر ماه ۱۳۸۴ خورشیدی برابر با ۱۲ دسامبر ۲۰۰۵ ترسایی

            پیشکش به دکتر همایون مقبلی

           

                       

 

حافظ ؛ رند عالم سوز

 

غزل شماره ی ۴۷۹ از دیوان حافظ ، به کوشش پرویز ناتل خانلری را به شیوه ای تازه خواندیم و چم ها و پیچیدگی های واژگان آن را به کمک واژه نامه ها و نیز آوردن گواه از دیوان خواجه باز گشودیم ، پیش روی شیفتگان حافظ نهادیم و آن گفتار را " بازخوانی حافظ به شیوه ی رندان " نام نهادیم. دوست گرامی آقای هدایت متین دفتری با کوشش و مهر فراوان آن را در « دفترهای آزادی »  ( www.azadi-iran.org) شماره ی بهار ۱۳۸۴ به چاپ رسانید. در آنجا نوید دادیم که اگر روزگار و بخت یاری کند، اندک اندک گره از « زلف سخنِ » ( ۷ / ۱۷۹) این اندیشمند بزرگ و " رند عالم سوز" بگشاییم. خواجه ی شیراز آگاهانه و رندانه، جهان بینی خود را در سرودهای روشنگرانه اش پنهان کرده است. او اندیشه های تابناک خود را در گنجینه های تو در توی واژه ها پیچیده و به گنجور روزگار سپرده تا اندیشه گران آگاه با  گذشت روزگار رازهای آن را بگشایند. نگارنده بر این باور است که با پدید آمدن فرمانفرمایی دین باوران و فقیهان در روزگار ما کار بازخوانی حافظ به شیوه ی رندان صد چندان آسان تر شده است. چهل و چند سال پیش، بگیریم در خرداد ماه سال ۱۳۴۲ فقیهان سالوسی و دین باوران ساده انگار ، بی آزار می نمودند. در آن روزگار، سروده های حافظ و واژگانی چون زهد، ریا، فقیه، مسجد، میخانه و مانند این ها، برای مردم ما تنها سرودهای بزمی و عاشقانه به شمار می آمد. اما امروز با آنچه فقیهان ، واعظان و دین باوران برسر مردم ما آورده اند، آسان تر می توان پذیرفت که سروده ها ی حافظ با زندگی روزانه ی مردم ما پیوند داشته،  انسانی و اجتماعی بوده، سراسر رهنمودهای داهیانه ی زندگی زمینی و جاودانه بشمار می آید. ژرفای این سرود ها و ترانه ها، با همه ی شیرینی و شیوایی، سرشار از  نکوهش و نیشخند به نادانی و خرافه ها است .

حافظ هفت سده پیش از زمستان هستی سوز ۱۳۵۷ گفته بود :" در میخانه ببستند خدا یا مپسند ـ که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند ۶ / ۱۹۷". افسوس که کسی این سخن نغز راهمچون سرودی بیدارگر، به آواز بلند بر مردم ما بانگ نزد. هنوز هم هستند بسیاری از کتاب خوانده ها که باور نمی کنند که « خانه تزویر و ریا » همان مسجد است. هنگامی که می خوانیم : " واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند ـ چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند ۱ / ۱۹۴ " پس از این همه سال دروغ و نیرنگ، با پوست و گوشت خود در می یابیم که حافظ از زبان مردم ما سخن گفته است. یا هنگامی که می شنویم : " یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان ـ کاینهمه ناز از غلام و اسب و استر می کنند ۵ / ۱۹۴" خود پرستی و خود بزرگ بینی فقیهان نشسته بر اریکه فرمانفرمایی پیش چشمانمان نمودار می شود. نگاه کنید به : ۱۲ / ۵، ۵ / ۱۱،   ۵ / ۲۲، ۱ / ۳۶، ۴ / ۴۵،  ۷ / ۵۳، ۳ / ۷۰، ۱۱ / ۷۰، ۱ / ۷۲ ۱۰/ ۷۲، ۸ / ۷۵، ۷ / ۸۳، ۷ / ۸۴ ، ۲ / ۸۸، ۶ / ۱۲۷، ۷ / ۱۲۷، ۶ / ۱۳۵، ۸ / ۱۴۱، ۶ / ۱۴۶، ۳ / ۱۵۴، ۵ / ۱۵۸. . . ، ۱ / ۲۲۰، ۴ / ۲۲۲، . . . ۷ / ۳۰۲، ۶ / ۳۸۹، . . .

خواجه ی شیراز در سراسر دیوانش به زاهد، شیخ، فقیه، صوفی و دیگر پندار گرایان بیهوده گو تاخته، بهشت و دوزخ ، کتاب و دفتر، این جهان و آن جهان، زمین و آسمان ، ملکوت ، هپروت، طامات و دیگر باورهای آنان را به باد شوخی و ناسزا گرفته است. با اینهمه دین فروشان در هفتصد سال گذشته به ویژه پس از روی کار آمدن پادشاهان دین باور و دست نشانده ی صفوی، کوشیده اند تا با دست کاری دیوانش ، با کم و زیاد کردن شعرهایش، با دیگرگون نشان دادن اندیشه هایش ، وی را پندارگرا و شاعری دریوزه گر نشان دهند. اما خورشید را با خاک و گِل و یا خار و خاشاک دین نمی توان پوشاند. تاکنون هیچ یک از آن تلاش های ناجوانمردانه نتوانسته است جلوی گسترش اندیشه های انسانی و والای این اندیشمند فرهنگ ایران زمین را بگیرد. یوهان ولفگانگ گوته، در دیوان غربی ـ شرقی خود به حافظ این اندیشمند بزرگ غبطه خورده و فردریک ویلهلم نیچه، فردریک انگلس، ویکتور هوگو و دیگر اندیشمندان اروپایی از راه دور و از لابلای برگردان های دست و پا شکسته، توانسته اند به سترگی اندیشه های او پی برده و پیام های ناب و انسانی  او را دریافته و به ستایش او بپردازند.[5]

سال هاست که رسانه های همگانی و دستگاه های آگهی های بازرگانی دین فروشان هرساله درباره ی پندارگرایی و دین باوری حافظ سمینار برگزار می کنند، سخنرانی برپا نموده و نویسندگان قلم به مزدشان کتاب های آنچنانی درباره ی صوفی بودن و دین دار بودن حافظ، چاپ و پخش می کنند. اما صدای سخن عشق او در این گنبد دوار برتر و رسا تر از همه چیز بگوش انسان های شیفته ی عشق می رسد.

حافظ خود را « رند » می نامد و با صدای بلند و بارها به شیوه های گوناگون آن را باز می گوید: " عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش ـ تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام ۲ / ۳۰۵[6] " و یا " گر من از سرزنش مدعیان اندیشم ـ شیوه ی مستی و رندی نرود از پیشم ۱ / ۳۳۳ " و با عشق ژرف و جهانگیرش درباره ی دلبرش ؛ « مغبچه » و « آدمی بچه » ، چنین می گوید: " بباختم دل دیوانه و ندانستنم ـ که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند ۵ / ۱۷۴" و نیز:  " عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند ـ وین همه منصب از آن حور پریوش دارم ۲ / ۳۲۱ " و نگاه کنید به : ۲ / ۲، ۲ / ۷، ۲ / ۲۵، ۹ / ۳۱، ۷ / ۴۳، ۵ / ۴۴، . . . ۶ / ۴۷۰، ۳ / ۴۷۹، ۱۰ / ۴۸۴. . . همانگونه که در پایین خواهد آمد درست ترین و رساترین معنی  « رند » رها بودن از بند دین و پندارهای بنده وار و نیز از بند هر خداوند گاری است. « رند »  آزاده و آزاد اندیش است. حافظ رند، می داند که اگر دست دهد، دین باوران کوربین با او همانگونه رفتار می کنند که با حلاج کردند و بیهوده نیست که با ریشخند به دین باوران ( شافعی ، خنفی و . . .) چنین می سراید:" حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید ـ از شافعی نپرسید امثال این مسائل ۴ / ۳۰۱" و یا " گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند ـ جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد ۶ / ۱۳۶ ". حافظ خوب می داند که پشت پا زدن به دین و باور نداشتن به بهشت و « روز داوری » ،  پادافره ای جز مرگ ندارد.  پس برای او، دل بستن به جهان و هر چه در او هست بیهوده می نماید ( ۴ / ۴۶ ) و می گوید: "جهان و هرچه درو هست سهل و مختصر است " ( ۵ / ۲۴۲) . او یکی از عاشق ترین و برترین ستایش گران انسان در روی زمین است. حافظ انسان را بر اریکه ی خدایی می نشاند و او را ( نه انسان برتر دبستان نیچه را ) با همه ی کاستی هایش دوست می دارد و ستایش می کند: " دلم ربوده ی لولی وشی است شور انگیز ـ دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز ۱ / ۲۶۰ " و یا : " به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی ـ از سر خواجگی کون و مکان برخیزم ۲ / ۳۲۸" و نیز : "عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ـ ما همه بنده و این قوم خداوندانند ۳ / ۱۸۸" و  نگاه کنید به : ۸ /۷، ۴ / ۵۲ ،۱۰/ ۷۲، ۱ / ۱۲۱، ۴ / ۲۲۷، ۶ / ۲۲۷، ۵ /۲۶۰. . . حافظ با پذیرفتن تمام و کمال مسئولیت انسانی مانند آزاده ای سرمست از عشق و آزادگی، به سهمناک بودن شیوه اندیشه ی خود آگاهی دارد. او آماده ی پذیرفتن هر گونه خطری است و می گوید : " از بند و زنجیرش چه غم آن کس که عیاری کند ۷ / ۱۸۶". او دنیا و آخرت را به هیچ می شمارد و" مانند حلاج جان خود را برسر این پیمان و شرط عشق خود می نهد: " اهل نظر دو عالم دریک نظر ببازند ـ عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد ( ۶ / ۱۵۱) " او از همه چیز جهان دست شسته است مگر عشق به انسان و عاشقانه می سراید: " من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق ـ چارتکبیر زدم یک سره بر هرچه که هست ۲ /۲۱". بیهوده نیست که حافظ خود را جهان سوز و رند عالم سوز می خواند زیرا نه به جهان باقی باور دارد و نه به جهان فانی بهایی می دهد.  او همه چیز هستی را برای انسان می خواهد و با سرفرازی می گوید : " جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی ـ که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم ۵ / ۳۴۶".                                          

در این بررسی ما می کوشیم تا به شیوه ی کار خود وفادار باشیم ، بیت های هر غزل را در پیوند با یکدیگر رسیدگی کنیم و بیشتر درخود دیوان، گواه درستی سخن حافظ را جستجو نماییم . شاید شماری از خوانندگان آوردن  برخی از واژه های آسان را در نوشتار ما نپسندند و آن ها را پیش پا افتاده بدانند.  نوشتن واژه ها، معني ها ، چم ها و چند و چون آن ها، براي آن است كه خواننده نیز  با كنار هم گذاشتن آن ها، با داوري ها و باورهاي خود بتواند درك و شناخت بهتري از سخنان خواجه بيابد.           

                                                  

                                                     

 

  غزل ۲۷۱

                                بحررمل مثمن مقصور

                          فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان

 

۱ـ باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش               

برجفاي خار هجران ،  صبر بلبل بايدش

۲ـ اي دل اندر بند زلفش  از پريشاني منال                

مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش

۳ـ باچنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام              

هر كه  روي ياسمين و جعد سنبل بايدش

۴ـ رند عالم سوزرا با مصلحت بيني چه كار              

كار مُلك است آن كه  تدبيرو تأمل بايدش

۵ ـ تكيه برتقوا ودانش درطريقت، كافريست !  

راهرو ، گر صد هنر دارد توكل بايدش!

۶ـ نازها زان نرگس مستانه اش  بايد كشيد                

اين دل شوريده   تا آن جعد  كاكل بايدش

۷ـ ساقيا در گردش ساغر تعلل  تا  به  چند؟               

دورچون  با عاشقان افتد   تسلسل بايدش

۸ ـ كيست حافظ تا ننوشد باده  بي آوازرود؟              

عاشق مسكين ، چرا چندين تجمل بايدش؟

 

درباره ي غزل ۲۷۱ : اين غزل در بيشتر ديوان هاي چاپي كم و بيش همين گونه است كه ما در اينجا آورده ايم. درديوان خانلري در بيت ششم بجاي ” نرگس مستانه اش “ نوشته شده است ” نرگس تركانه اش “. انجوي شيرازي در بيت سوم بجاي ” زلف و رخش“ آورده است؛ ” زلف و رخي“ و مسعود فرزاد در بيت  هشتم بجاي ” عاشق مسكين “ برپايه ي نسخه ي ويژه اي نوشته است ” عاشق مفلس“ و برخي نسخه ها نيز در بيت آخر بجاي” تجمل “ نوشته اند”‌ تحمل “ كه نادرستي آن روشن است.

اين غزل با واژه ی” باغبان “ آغاز می شود كه حافظ “ يا همان رند عالم سوز“ ، ” عاشق مسكين “ و یا ” بلبل “ باشد. ” گل “، درانديشه ي او كنايه از انسان ( گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش ۱ / ۲۷۲ ) و همان معشوق جاودانه اي است كه دل حافظ روزي ازراه كنجكاوي ” به تماشاگه زلفش۱۰/ ۱۷۵ “ رفت و ” اندر بند زلفش “‌، ” جاويد گرفتار بماند۱۰/ ۱۷۵“ و ” نازها زان نرگس مستانه اش باید كشيد ۶ /۲۷۱“ تا به ” آن جعد كاكل “ ازسرمهر، دستی بیابد. تا به امروز نيز” از صداي سخن عشق “ او، کسی ” يادگاري“، ”‌ خوشتر“ ”‌ در اين گنبد دوار۸ / ۱۷۵“ سراغ نداشته است. در اين غزل ” باغبان “  یا حافظ در زندگی روزانه مردم، همان نقشي را دارد كه باغبان واقعی در باغ و در برابر گل و گياه دارد. كارِ او تيمار و پرستاري گل هاي باغ است و اين كار را باعشق و ازخود گذشتگي انجام مي دهد، نه با ورد خواندن و”‌ توکل “ . نزد حافظ ، گل، سرو،ارغوان وديگر روييدني ها،( باغ و دشت) هم نماد هاي هستي بشمار مي آيند و هم به انسان تشبیه و مانند می شوند.  او با همت، بردباري، پشت كار، دل سوزي و نيز خونِ جگر : " نماز در خم آن ابروان محرابی ـ کسی کند که به خون جگر طهارت کرد ۴ / ۱۲۷" و نیز ( ۳ / ۱۰۶، ۱ / ۱۳۰، ۳ / ۱۴۰، ۷ / ۱۴۹، ۶ / ۱۶۶، ۲/ ۲۰۴، ۶ / ۲۰۷، ۱/ ۳۳۲، ۹ / ۴۵۹ . . . ) همه ي عمر در پرورش اين باغ كوشيده و آرزوی او اعتلای انسان تا به منزلگه خورشید بوده است: « کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز ـ تا به منزلگه خورشید رسی چرخ زنان ۴ / ۳۸۰ ). ديوان حافظ خود بهترين گواه این عشق است.

                            

* * *

بيت يك غزل۲۷۱:

۱ ­­ـ باغبان گرپنج روزي صحبت گل بايدش              

برجفای خارهجران ،  صبر بلبل  بايدش

” باغبان“ يعنی پرورش دهنده ی گل و گياه. لغت نامه ی دهخدا درزيرواژه ی” باغبان“ می نويسد: ” نگاهدارنده ی باغ . آن كه حفاظت باغ و پرورش گل ها و درخت های ميوه كند. كسی كه پرستاری از باغ مي كند“. ” پنج روزي“ به معناي روزگاري كوتاه ، چند روزي است. ” صحبت “ يعني آميزش، دوستي، نشست و برخاست، همنشيني و نيز به معني عشق و محبت است. در اينجا حافظ خود را به باغبان و يار را به گل مانند مي كند و وظيفه ي خود را خدمت به گل مي داند.” جفا “  يعني ستم ، جور، بی وفايی ، بي مهری و آزار. پيوند تصويری ” خار“ در برابر گل، باغبان و بلبل بافت زيبايی از تصويرهای گوناگون می سازد. بلبل نيز در اينجا كنايه از خود شاعر است یعنی باغبان هم مانند بلبل باید شکیبا باشد ( فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش ۱ / ۲۷۲ ) . اضافه ی استعاری ” خارهجران “‌ به معناي غم دوری می باشد. غم، صبر، دوری ، بيابان و سنگ خارا را به ياد مي آورد. ” ‌هجران “ به معنی دوری ، می تواند كنايه از بيابان دوری نيز باشد كه سنگ خارای آن،  یعنی غم، پای عشق و شوق را مي آزارد. باغبان با گل، خار و بلبل، پیوند تصویری دارد، همانگونه كه "صحبت"، با جفا، هجران و صبر.

معنی بيت يك:

اگرهمنشينی گل برای باغبان ، پرورش دهنده وعاشق گل، يك ” بايد“ است، دربرابرآزار تيغ دوری هم ” بايد “ شكيبايی بلبل را داشته باشد.

 بيت دوم غزل۲۷۱:

۲ـ ای دل اندر بند زلف اش ازپريشانی منال              

مرغ زيرك ، چون به دام افتد  تحمل بايدش

” دل“ را به مرغ، زلف یار را به دام مانند كرده است. ضمير پيوسته ی” اش “ به معني او، همان انسان، يار،‌ دوست، شاه خوبان، شاه، ماه، جان، جانان و واژه هایی از این دست؛ معشوق شاعراست كه دربرخی غزل ها او را ” تو “ نیز می نامد و نام های گوناگون دیگری نیز بر آن می نهد. حافظ انسان را در روی زمين ” ‌جان جهان “ ۸ / ۲۸۸، ۸ / ۴۱۵، ۲ / ۴۶۳ ” محبوب جهان “ ۹ / ۱۳۳ و مانند این ها، مي نامد و او را گران بها ترين وعزيزترين موجود روی زمين و در همه ی هستی می شناسد و در سراسر ديوانش او را تا آستانه ی پرستش، ستايش مي كند.

” بند“، هم به معنی پيوند، هم به معنی دام وهم به معنی رشته ی زلف يار است. حافظ در اينجا، هم زلف يار و هم حال " دل " و يا همان " مرغ " را ، پريشان، توصيف نموده است. زلف پريشان يار، دل حافظ را به بند كشيده و اين دل در پريشانی زلف، پريشان است و حافظ دل را پند مي دهد كه دربند اين گرفتاری و در پذيرش اين پريشانی، بردبار باشد.” تحمل “ همان برتافتن، تاب داشتن، شکیب داشتن، شکیبایی و . . . بردباری است. " تحمل " با زيرك، پريشانی و دام، پيوندهای نهفته ی گوناگونی دارد. زلف يار پريشان است، عشق به اين زلف هم خود پريشانی ببار می آورد و از پريشانی آن زلف، دل نيز پريشان مي گردد. هر کسی که عاشق انسان بشود پریشانی او  پایانی ندارد: " گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام ـ گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند ۴ / ۱۸۶ ".  حافظ می داند كه عشق به انسان، در روزگار دين باوران و خداپرستان كوته بين، نابسامانی، پريشانی و مرگ ( مهدور الدم شدن ) را ببارمی آورد. برای همين هم دل خود را به بردباری و زيركی می خواند که از ویژگی های برجسته ی رند است.

معنی بيت دوم:

ای دل كه دربند زلف پريشان يار گرفتار شده ای ازپريشانی كار خود و از پريشانی زلف يار ناله مكن، زیرا مرغ زيرك هنگامی كه در بند( دلبندی) گرفتار می شود بايد بردبار باشد.

بيت سوم غزل۲۷۱:

۳ـ با چنين زلف و رخش بادا نظربازی حرام   

هر كه  رویِ   ياسمين  و  جعد سنبل  بايدش

” زلف “ و” رخ “ در اين بيت نيز اشاره به موی و روی يار دارد. حافظ سر و روی انسان را با سنبل و گل مي سنجد و می گويد: هركس كه بجای زلف و رخ يار به ” جعد سنبل “ و” روي ياسمين “ نگاه كند، كاری ناروا وحرام انجام می دهد. چرا که انسان، برتر، کامل تر و زیباتر از هر پدیده ی دیگری است.  همان گونه كه در بالا گفته شد جهان بينی حافظ برپايه ی عشق ورزيدن به انسان، پی ريزی شده است. او نام های گوناگونی بر معشوق خود می نهد مانند: يار، دوست، معشوق، جان، جانان،  لیلی، سلمي، آدمی بچه، مغبچه،‌ ترسا بچه، مردم، انسان و واژه های بسيارديگری كه در جای جای ديوان او به كاررفته است.

واژگان” نظربازی “ و” نظرباز“، هرکدام پنج بار، ” علم نظر“ يك بار، ” نظر“ و مشتقات آن نزديك به صد و سی بار در ديوان حافظ آمده است. فرهنگ فارسی درباره ی ” نظربازی “ می نويسد : ” ( حا مص.)۱ـ عمل نظرباز( هـ.م.)، نگريستن به چهره ی زيبارويان؛ چشم چرانی.۲ـ رد و بدل نظر بين عاشق و معشوق : . . .  ۳ـ شعبده بازي “. اين واژه ها نزد حافظ ارزش ويژه ای دارد و مراد از آن ها مفاهيمی مانند سنجيدن، با چشم ديدن و سپس باوركردن،  با نگاه عشق ورزيدن، انديشيدن، تأمل كردن، نگاه کردن و یا دیدن ( بين، ببين و مانند آن ) است. با نگاه عشق ورزیدن به پدیده های جهان و درباره ی آنها تأمل کردن نزد حافظ پسندیده و شورانگیز تر است: ” كمال دلبری وحسن درنظربازی است ـ به شيوه ی نظر از نادران دوران باش ۸ / ۲۶۸“. البته نگاه، ديده، چشم، عين، نگريستن ومانند اين ها نيز در ارتباط با همین مفهومِ ” نظر“ درديوان وی به كارگرفته شده است: ” هركس كه ديد روی تو بوسيد چشم من ـ كاری كه كرد ديده ی ما بی نظر نكرد ۶ /۱۴۰ .

” حرام “ در فرهنگ فارسی چنين معنا شده است: ” (ع.) (اِ.)۱ـ ناروا، ناشايست. ۲ـ (شرعـ . ) كاری كه اسلام آن را منع كرده و ارتكاب آن گناه باشد. . . “. " حرام " واژه ای فقهی است و حافظ با بکار بردن این گونه واژه ها ، شرع و دین را ریشخند می کند. ” بادا نظر بازی حرام “ يك دعا يا آرزو است. می گويد كسی كه دربرابر” زلف “ و” رخ “ يار،” روی ياسمين “ و” زلف سنبل “ را شايسته و بايسته ی نگاه كردن می داند، آرزو مي كنم كه نتواند نظربازی كند. به گفته ای ديگر؛ آرزومی کند عاشقانه و تحسين آميز نگاه كردن بر چنين كسي ناگوار و ناروا بشود و يا از چنين كاری ناتوان گردد.

” ياسمين “ درختچه ای است از تيره ی زيتونيان كه گل های آن سفيد و گاهی قرمز و يا زرد می باشد. در شعرفارسی بيشتررنگ سفيد و بوی خوش ياسمن ستايش مي شود. ” سنبل “ گياهی است از تيره ی سوسنی ها ، گلهايش بنفش خوشه ای و بسيارخوشبو است، گلبرگ های آن کوچک است و تاب ( جعد ) دارد.

معنی بيت سوم: 

با چنين زلف و رخی كه يار (انسان) دارد، اگر كسي به جای آن، به روي ياسمين و يا به تاب سنبل نگاه كند،آرزو دارم عشق بازی ( از راه چشم ) برای او ناروا وحرام گردد.

بيت چهارم غزل۲۷۱:

۴ ـ رند عالم سوز را با مصلحت بينی چه كار  

كارملك است آن كه تدبير و تأمل بايدش  

” رند “ يعنی آزاده، لاابالی، كسی كه در بند دين و باورهای آن نباشد. لاابالی : یعنی باک ندارم ( لا، به معنی نه، نا، بی ـ چون برسر كلمه ای آيد آن را نفی نمايد، مانند لامكان. ابا بمعنی باک ازچیزی داشتن است.).” رندان“، پاي بند آداب و رسوم عمومی و دينی نیستند. يعنی كسانی چون حافظ در بند فقيه و شيخ يا نماز و روزه و نيز بهشت و جهنم نيستند. فرهنگ فارسی در زيرواژه ی رند می نويسد : ” زيرك، حيله گر، محيل، آنكه پای بند آداب و رسوم عمومی و اجتماعی نباشد. . .“

” عالم سوز“ به معنی سوزنده ی عالم و هرچه درآن هست؛( جهان و كارجهان جمله هيچ درهيچ است   ۲/ ۲۹۲ ـ جهان و هرچه در او هست سهل و مختصر است ۵ / ۲۴۲ و ۷ / ۳۷ ، ۴ / ۴۶ ، ۷ / ۲۲۶ ، ۲/ ۲۵۱، ۳ / ۲۹۵ ، . . . ). حافظِ رند، به عالم و جهان ارزش و بهايی نمی دهد، آن را گذران، بی ارزش، هيچ، فانی، خراب، سوزاندنی و از اينگونه می داند : ۲ / ۲۱ ، ۴/ ۳۶، ۷/ ۴۴، ۴/ ۶۴، ۵/ ۴۹، ۱/ ۷۵، ۱/ ۱۴۷، ۶/۱۵۰،  ۷/۲۲۶، ۲/ ۳۸۸ و . . . ” ‌رند عالم سوز “ يعنی آزاده ای جان بر کف که جان خود را همراه با جهان ، بهشت،  جهنم و باورهای این چنینی می سوزاند، به شريعت و طريقت  باور ندارد و به هيچ چيز درجهان پابند و دل بسته نيست مگرعشق يار، كه آن را نه تنها به اين عالم بلكه به دوعالم نيز  تاخت نمی زند و برابر نمی داند: ( ۸/ ۱۷، ۴/ ۳۶، ۵/ ۴۸، ۶/ ۱۵۰، ۴/ ۳۵۵، ۵/۶۲، ۲ /۲۵۱، ۱ /۳۱۰، ۳/۳۹۵، . . . ” مصلحت بينی “ به معنای سنجيدن سود وزيان كارها است، خير و صلاح كاری را سنجيدن : ” مصلحت ديد من آن است كه ياران همه كار، بگذارند و سرزلف نگاری گيرند ۲/۱۸۰“. ” با مصلحت بينی چه كار“ دراينجا برای آن به كار گرفته شده است تا در رابطه با بیت پیشین نشان دهد که ” نظربازی “ را روا می داند و از گفتن آن بيم و هراسی ندارد.

” كار“ به معنای شغل، عمل، فعل، صنعت، هنر، امر، رفتار، تمرين، رنج و . . . است. ” مُُلك “ يعني بزرگی، پادشاهی، كشور، مملكت و . . . درتصوف به معنی عالم شهادت و محسوسات است. گمان می رود كه حافظ دراينجا هم به كشوردارها و هم به پيروان عالم شهادت كنايه می زند.” تدبير“ يعنی؛ پايان كاری را ديدن، درامری انديشيدن، رأی زدن، مشورت كردن. ” تأمل“ به معنای نيك نگريستن، انديشه كردن، درنگ و . . . است. دراين جا اگر” مُـلك“ را صوفيانه؛ جهان مادی وعالم ناسوت بدانيم، طنزی كنايه آميز فراراه ”شاه “های خانقاهیان مانند شاه نعمت الله خواهد نهاد زيرا كه آن هاهم واژه ی  شاه و هم واژه ی الله را يدك می كشند. اما اگر” مُـلك “ را كشور بدانیم، آنگاه این پاره از این سرود،  پندی است برای پادشاه يا فرمانروای شيراز تا در کار ملک تدبیر و تأمل داشته باشد.

معنی بيت چهارم:

آزاده ای كه ازبند دوجهان آزاد است با سبک و سنگین کردن كارها و يا با سود وزيان، كاری ندارد. اين، كارهای جهانِ فرودين( برای صوفيان) وكشورداری(‌براي فرمانروايان) است كه با رايزني و سنجش بايد همراه باشد. رندان در بند هيچ چيز در جهان نيستند ( و لاهوت و ناسوت برايشان هيچ است.)

بيت پنجم غزل۲۷۱:

۵ ـ تكيه بر تقوا ودانش درطريقت كافريست              

راه رو ، گرصد هنر دارد ، توكل بايدش !

این بیت با دیگر بیت ها بویژه بیت یک و شش در یک زمینه و راستا نیست، زیرا باغبان با تلاش و ناز کشیدن  گل و گیاه سر و کار دارد نه با توکل. رند، ساقی، آواز و رود نیز با طریقت و توکل سازگاری ندارد. دراين بيت نيزحافظ با بكار بردن اصطلاحات صوفيان به آن ها كنايه مي زند. اين برداشت ما برپايه ي اشعاري است كه حافظ درسراسرديوانش درآن ها به صوفيان ناسزا مي گويد وآنان را به ریشخند مي گيرد مانند: ” صوفي نهاد دام وسرحقه بازكرد ـ بنياد مكربا فلك حقه باز كرد۱/۱۲۹“ ونگاه كنيد به : (  ۱ / ۷، ۲ / ۷، ۱ / ۱۰۱، ۱ / ۱۵۵، ۲ / ۱۵۵ ، ۳ / ۱۶۵، ۶ / ۲۳۷، ۸ /۲۷۲ ، ۴/ ۴۵۸ ، ۱۲ / ۴۸۰ و. . . ).

” تكيه بر“ يعني پشت به چيزي دادن، پشت گرم بودن به چيزي يا كسي. ” تقوا“( تقوي) به معني پرهيزكاري، ترس كاري، فرمانبرداري وترس ازخدا است. ” دانش“ يعني دانايي، آگاهي، شناخت، توانايي و. . .  ” طريقت“( طريقة)؛ به معني روش، راه، مسلك، مذهب، سيرت و نيزمسلك صوفيان است. ” كافري“ يعني كافربودن و كافريعني ناسپاس ، كسي كه پيرو دين يا مسلكي نباشد، بي دين، پيرو ديني ديگر. ” راهرو“ به معني رونده راه، سالك، مسافر و كوچ كننده است و درتصوف به كسي مي گويند كه در طريقت صوفيان وارد شده باشد.”هنر“ يعني شناختن همه ي ريزه كاري ها وفوت وفن كاري يا صنعتي، شيوه ي انجام كاربرپايه ي روش هاي آن كار، شناسايي همه ي قوانين عملي مربوط به شغل و فني. ” توكل “یعنی كار واگذاردن ، كاربا كسي افكندن ، به ديگري اعتماد كردن ، كارخود را به خدا واگذاردن، به اميد خدا بودن، سپردگي. 

رندِ آزاده اي كه سربه دنيا وعقبا فرود نمي آورد(۲/۲۶،۷/۹۴) با كنايه، رو به اهل طريقت دارد و مي گويد كه تقوا و دانش براي شما نه تنها ارزش ندارد بلكه بي ديني و کفر است و به طنزمي خواهد بگويد كه اهل طريقت بي تقوا و بي دانش هستند. آن ها، سالكان خود را عاري ازهنر و متوكل مي پسندند. يعني اهل طريقت، بي دانش، بي هنر و بدور از پرهيزكاري و تقوا هستند. دربيت شش ” نازها زان نرگس مستانه اش “ مي كشد و برتلاش انسان(عاشق) براي تيمار و نگه داري از” گل “( معشوق) پافشاري مي كند، نه بر " توکل ". همان معشوق و دلداري كه جهان بيني حافظ برعشق ورزيدن به او پي ريزي شده است : ” ميان عاشق ومعشوق هيچ حايل نيست ـ تو خود حجاب خودي حافظ ازميان برخيز ۹ / ۲۶۰ “ و نيز  ۲ / ۷۹، ۲ / ۸۱ ، ۲ / ۱۱۸،۱/ ۱۴۵، ۲ /۱۹۰، ۷ / ۲۰۲، ۵ / ۲۳۹، ۳ / ۳۰۴. . .

معني بيت پنجم:

در طريقت( شيوه انديشه و رفتار صوفيان) دانش و پرهيزكاري نا پسنداست زيرا راهرو، اگر صد هنر هم كه داشته باشد به كاري نمي آيد و بايد كارها را به خدا واگذارد.( پس برای اهل طريقت، تنها توکل بس است ! دانش، هنر و پرهيزكاری کافریست ).

بيت ششم غزل۲۷۱:

۶ ـ نازها زان نرگس مستانه اش بايد كشيد                

اين دل شوريده ،  تا آن  جعد  كاكل بايدش

” نازها . . . بايد كشيد“؛ نازكشيدن يعني خواسته هاي ياررا پذيرفتن، غنج وكرشمه ي ياررا به جان خريدن، نوازش كردن، مهر فراوان ورزيدن و. . . در بيت پنجم،” توكل “را به طنز، دربرابر ناز كشيدن، اين تلاش پيوسته و عاشقاته ي ” باغبان“، قرارداده است. ” نرگس“ نام گياهي است تك لپه اي، سه گلبرگ و سه كاسبرگ آن، هم رنگ، سفيد و گاهي زرد مي باشد، در ميانه ي گل، گلبرگ ها مانند حلقه يا كاسه اي زرد رنگ هستند كه به آن زيبايي ويژه اي مي دهد. در ادب فارسي چشم يار را به نرگس مانند مي كنند.” نرگس مستانه اش“ يعني چشم مست گونه، چشم پر از ناز و خواب آلوده اش. در ديوان خانلري دراين بيت” نرگس تركانه اش“ نوشته شده است كه به نظر نادرست مي آيد چون در ديوان حافظ بيش از چهل و چهاربار نرگس همراه مست و مستانه آمده است و اين بارهم بايد همان ” نرگس مستانه اش “ درست باشد. جعدِ زلف يار، با نازكشيدن و مهرباني فراوان به دست مي آيد نه با ” توكل “ ! ” شوريده “ يعني؛ آشفته، پريشان، عاشق، شيدا، ديوانه. ” جعد “‌ به معني تاب، پيچش گيسو، پيچيدگی ( براي مو و گيسو). ” كاكل “؛ به معني موي ميان سر و بالاي پيشاني است، برای  مرد و اسب نیز بکار می رود. در برخي نسخه هاي چاپي و همچنين در چاپ خانلري” جعد و كاكل “ آمده است، يعني هم جعد و هم كاكل. اما ” جعدِ كاكل “ به معني تابِ گيسو است که يك خَمَ و يا يك كم از گيسو است ـ كه زيباتر و شاعرانه تر مي نمايد.

معني بيت ششم:

اگراين دل شيدا و ديوانه مي خواهد تاب زلف يار را بدست آورد، بايد همیشه برابر خواست و کرشمه ی آن نرگس زيبا و به دل خواه وي رفتاركند.

بيت هفتم غزل ۲۷۱ :

۷ ـ ساقيا درگردش ساغر تعلل تا به چند         

دور چون با عاشقان افتد  تسلسل بايدش

” ساقيا “ ( ساقي + ا ) يعني اي ساقي؛ ساقي به معني كسي است كه درمجلس رندان مي وشراب به مهمانان مي دهد، شراب دهنده. ساقی، در تصوف به معني پير يا مرشد است و نيز خدا (‌ حق تعالا ). اما در اينجا معني صوفيانه نمي تواند داشته باشد چون درسلسله مراتب و عوالم صوفيانه نه پير را مي شود از ” تعلل “ سرزنش كرد و نه خدا را . ” گردش“ به معني گرديدن ، دورزدن ، تحول ، تغيير، چرخش ، به نوبت مي و شراب دادن ، مي باشد. ” ساغر“ يعني پياله ي شرابخواري ، جام و. . . ” تعلل “ يعني بهانه آوردن ، بهانه جستن ، درنگ كردن ، سستي كردن ، دست به دست كردن ، بهانه جويي و . . . ” دور“ به معني به گردش در آوردن جام شراب مي باشد و نيز گردش يا حركت دوراني چيزي ، نوبت، پيرامون ، اطراف ، عصر، دوره و. . .” تسلسل “ يعني پيوسته شدن ، پشت سرهم بودن ، پي درپي بودن ، بهم پيوستگي ، پي درپي و. . . از ساقی می خواهد که برای دادن شراب در بزم رندان، درنگ و سستی نکند و جام را پی در پی به گردش در آورد.  دراينجا شايد حافظ به تسلسل و پيوستگي دور باده در بزم رندان و نیز تسلسل دور عاشقان نوع بشر، مانند حلاج و خودش نظر دارد و مي گويد عاشقان پيوسته و پشت در پشت ، بايد نازها از ” نرگس مستانه “ ي هم نوعان خود بكشند. يعني ” عاشقان “ و ” باغبان “ ها دورشان نبايد گسسته شود و ” صداي سخن عشق درين گنبد دوار ۸/ ۱۷۵ “ بايد همچنان پي درپي شنيده شود. پيگيري اين انديشه را در سروده هاي حافظ نبايد فراموش کرد.

معني بيت هفتم :

اي ساقي تا كي مي خواهي در دادن می، درنگ كني ، هنگامي كه نوبت به عاشقان مي رسد مي بايد گردش ساغر پي درپي و پيوسته باشد. 

بيت هشتم غزل ۲۷۱ :

۸ ـ كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود ؟    

عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش ؟

” كيست “ واژه ي پرسش است ، ساخته شده ازواژه هاي ” كه “ يا ” كي “ و ” است “  يعني ؛ كه است ؟ ، كي است؟ يا چه كس است ؟ به آن كلام يا جمله ي استـفهام گفته اند. ” رود “ سازي است زهي كه به آن عود يا بربط هم مي گويند.” رود “ به معنای نام همگانی ساز هم هست. شايد بين آواز و رود يك ” واو “ هم بوده كه از بين رفته است ، زيرا آواز و ساز با هم، پرمعني تر است.  ” مسكين “ به معني تهيدست ، بي چيز، بي چاره مي باشد. ” چندين “ قيد مقدار است از دو واژه ي ( چند + اين ) ساخته شده است ؛ يعني اين همه يا اين اندازه . ” تجمل “ به معني زيور بستن ، آذين كردن ، خود آرايي ، جاه و جلال و . . .  به ساقی می گوید درنگ مکن، حافظ  بی تجمل و ساده است، بدون ساز و آواز نیز باده می نوشد.

معني بيت هشتم :

حافظ ( مگرچه كسي است ؟) كسي نيست كه بي آواز ساز (‌بي آواز وساز) شراب ننوشد. چرا بايد عاشق بیچاره تا اين اندازه در پي جاه و خود آرايي باشد ؟ 

نتيجه :

رند ( حافظ ) مانند باغبان با بردباري، كار عشق ورزيدن به انسان را پيشه ي خود ساخته است و در بند زلف او ، با شكيبایی  و زيركی به نظربازي خود ادامه مي دهد. از هيچ چيز نمي هراسد ، هيچ زيبارويي  حتا ياسمين وسنبل را بهتر و برتر ازمعشوق یعنی انسان نمي داند. اهل طريقت را دور از دانش و پرهيز مي شمارد. توكل را بدور ازتلاش و تيمار يار مي داند ، نازكشيدن از يار را براي رسيدن به مهر و دوستي بايسته مي بیند كه با ” توكل “ سازگار نمي باشد. رند را بي پيرايه و بي تجمل مي داند.

ویژگی های رند در این غزل چنین است:

·        چون باغبان تیماردار انسان ( یار ) است ( بیت ۱ )

·        دربرابر سختی های عشق و انساندوستی شکیبا است ( بیت ۱ ) 

·        درگرفتاری ها بردبار و دوراندیش است ( بیت ۲ )

·        انسان را زیباترین موجود می داند و به او عشق می ورزد ( بیت ۳ )

·        رند به جهان دل بستگی ندارد و بی پروا است ( بیت ۴ )

·        اهل طریقت را بی دانش و بی تقوا می شمارد (بیت ۵ )

·        رند در تیمار و عشق ورزی به  یار، توکل را بی جا می داند ( بیت ۵ )

·        رند برای خدمت به معشوق ( انسان ) باید مهربان و ناز کش باشد ( بیت ۶ )

·        رندان؛ می را که یادگار فرهنگ ایرانی است دوست دارند و عاشقان نوع انسان هستند، این شیوه را پیوسته و زنجیروار پیگیری می کنند ( بیت ۷ ) 

·        رند از تجمل و خودآرایی دوری می کند و حتا بی آواز رود و موسیقی نیز می می نوشد ( بیت ۸ )

منوچهر تقوی بیات

                             استکهلم ـ آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار

                                      برابر اکتبر دوهزار و پنج ترسایی

 

 

نوشته ی زیر در دفترهای آزادی در بهار ۱۳۸۴ چاپ شده است .   ( www.azadi-iran.org)

 

بهار  ۱۳۸۴

 

 

باز خوانی شعر حافظ به شيوۀ رندان

 

                                                     منوچهرتقوی بیات

 

در اين چهل واندی سالی كه آقای تقوی بيات را مي شناسم گاه گاهی درميان صحبت هايش يادی از حافظ می كرده است. يك بارهم درميان يك صحبت تلفنی گريزی زد به حافظ چندين دقيقه ای دربارۀ انساندوستی حافظ سخن گفت واورا بزرگترين متفكرانساندوست درجهان خواند.او گفت: « اين كه مردم ما به حافظ عشق می ورزند دليلش اين است كه ازخلال شعرش درك مي كنند كه تا چه اندازه حافظ به آنها عشق می ورزيده،.حافظ خدا را ازآسمان به زمين كشيده وانسان را به جای آن نشانده است. البته اين طرزفكرريشه درپانته ايسم ايرانی دارد.»

چندی پيش كه اورا درپاريس ديدم ازاودربارۀ تفسيری كه آن روزها منتشرشده بود پرسيدم. گفت:« بسيارگم راه كننده است.» گفتم نظرت را درباره آن بنويس .درپاسخ گفت «هركس را درگورخودش می گذارند. مگراین ها نمی دانند كه حافظ چندين سده وچندين سروگردن ازنيجه وگوته بزرگتراست البته آن بزرگواران خود به اين نكته اعتراف كرده اند.» به او گفتم چرا اين مطالب را نمی نویسی؟ « گفت: دارم می نويسم، حافظ بيش از نود غزل دارد كه درآن ها واژۀ ”رند“ به كار رفته است وبه نظرمن اين واژه يكی از كليدهای اصلی پيچيدگی های ديوان حافظ است و من تا به حال نزديك به پنجاه تا ازاين غزل را بازخوانی كرده ام وآن ها را موبه مو شكافته ام.» گفتم بحثی جالب است وازاوخواستم تا يكی ازآن ها را برای چاپ درآزادی برايم بفرستد.اوهم به گفتۀ خود وفاكرد که براي آگاهی وقضاوت، در اختيارخوانندگان قرارمی گیرد.

                                                                               هدایت متین دفتری

      

پيشگفتار  

 

از پدرم آموخته بودم تا هنگام تنهايي شعرحافظ را همچون وردي جادويي با خويش زمزمه كنم. گاهي براي آگاهي درون مايه ي شعرحافظ به واژه نامه ها نگاه مي كردم. هركجا درباره ي شعر او نوشته اي مي ديدم با شيفتگي فراوان مي خواندم . دركنارديگركارهاي زندگي، با حافظ سركردن يكي ازسرگرمي هاي هميشگي من بود، تا آن كه همسرم كاررساله ي دكتري اش درباره ي ” انديشه پردازي شاعرانه درغزل هاي حافظ،‌ بررسي متني“ را در سال۱۹۷۳ در فرانسه آغاز كرد.

ازآن روزكارانديشيدن به سروده هاي حافظ وگفتمان درباره ي چم وخم شعراوبراي ما ناگزيرپژوهشي و دانشگاهي شد. ما شديم گداي خوشه چين خرمن نغز پرمغز شعرحافظ. يكي از نخستين كساني كه با گشاده رويي ومهر فراوان درِ معني برويمان گشود وپرسش هاي ما را با بخشندگي يك آموزگارپاسخ گفت، زنده يادعلي اكبرسعيدي سيرجاني بود. همسرم كلاس هاي درس وسخنراني هاي اوراهرگزازدست نمي داد، گاهي نيزبه دفتركارش دربلوارآب كرج مي رفتيم. درآن روزگارپروفسورشارل هانري دوفوشه كور Charles Henri de Fouchécourوابسته فرهنگي فرانسه درايران، درانجمن ايران وفرانسه به كاروپژوهش سرگرم بود وما از راهنمايي هاي ايشان بسيار بهره مند شديم اين خوشبختي را اگرچه ازراه دور، هنوزهم از دست نداده ايم.

كارِ پايان نامه ي نخست آن بانودراستراسبورگ پايان گرفت[7]. پايان نامه ي دوم وي نيز كه ” پژواك سخن حافظ در فرانسه“[8]  نام داشت درسال ۲۰۰۱ دراُپسالا درسوئد، با ستايش وآفرين فراوان به انجام رسيد. اما براي من واژه ي ”رند“ درشعر حافظ ، يكي ديگرازچيستان هاي بزرگي بود كه همچنان ناگشوده مانده بود. هرچه بيشتر درباره ي آن مي جستم كمترمي يافتم . درباره ي رندي حافظ بسيار نوشته اند، ما نيز كوشيديم اين راز سربه مهر را ازآن نوشته ها دريابيم . كمترنوشته يا پژوهشي ، خشنود كننده ويا حافظانه بود. بر آن شدم تا خود با وسواس، بالا، پايين، پيش، پس، زيروروي واژه ها را درديوان بكاوم تا شايد رمز اين چيستان را دريابم. پس جستجوي من نيز دركوچه باغ ها ، دالان وپستوهاي بازار رندي حافظ آغاز شد.”. . . سرفروبردم درآنجا تا كجا سربركنم ۵/ ۳۳۸ [9] “. گام نخست را با بررسي غزل هايي آغازكردم كه واژه ي” رند “ درآن ها  بكار رفته بود.

غزلي كه بازخواني آن را دراينجا به پيشگاه شما دوستداران حافظ پيشكش مي كنم  چهل وهفتمين غزلي است كه كوشيده ام با وسواس وژرف نگري، با كمك ديگرواژه ها وشعرهاي ديوان حافظ، بررسي كنم. شيوه ي اين كار را سال ها پيش باهمسرم پس از ژرف انديشي وبررسي سخن ريموند پي كارد بدست آورديم او گفته است:”. . .انديشه ها وتصويرهاي ويژه اي كه موضوع اصلي يك متن را پديد مي آورد، انتخاب ادبي وآگاهانه ي شاعريا نويسنده برپايه ي جهان بيني اش مي باشد، نه . . .“[10]  پس براي رسيدن به جهان بيني شاعراز راه واژه ها، انديشه ها وتصويرها مي بايست به درون متن دست مي يافتيم واين متن بود( étude thématique ) كه ما را به جهان بيني حافظ رهنمون مي شد. اين شيوه يكي از پايه هاي دو پژوهش پيشين همسرم درباره ي حافظ بود. اما درآن روزگار هنوز” فرهنگ واژه نماي حافظ “ نوشته ي خانم دكتر مهين دخت صديقيان نوشته نشده بود، ازهمين روي همسرم خود واژه شماري حافظ را براي پژوهش نخستين اش انجام داده بود.

از نگاه ما ، راز رندي حافظ بايد ازدرون متن خود ديوان وبرپايه ي جهان بيني حافظ بررسي مي شد. البته هركجا حافظ به متني ديگرمانند قران يا نوشته هاي سرايندگان ديگراشاره كرده ، روشن است كه به آن ها نيزپرداخته ام به گفته اي ديگر، بررسي ” ميان متني “ نيزانجام داده ام. از راه بررسي همان واژه ها، تصويرها، كنايه ها، طنزها، تمثيل ها، تلميح ها وديگرفوت و فن هاي شاعرانه ( رتوريك ) بود كه حافظ خود مرا با ديرمغان، پيرمغان، رند، مغبچه، ساقي، پيرمي فروش، جام جم و. . . آشنا ساخت. دراين پژوهش، من هركجا نمونه اي مي آورم بدنبال آن گاهي تا ده ها شاهدازدرون متن ديوان برمي شمارم . اين واژه ها همچون كليدهايي، درهاي گنج خانه ي انديشه ي حافظ را يكي يكي برما مي گشايد. ما مي توانيم با كمك اين كليدها و پيوندهايي كه آن ها با يكديگردارند، به نهانخانه ي  رازهاي اين انديشمند بزرگ اجتماعي فرهنگ ايران، راه بيابيم.

 

                   

 

 

 

 شماره ي غزل  ۴۷۹

 

بحررمل مثمن مخبون اصلم

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن

 

۱ـ سحرم    هاتف ميخانه     به  دولت   خواهي                 

    گفت   بازآي    كه   ديرينه ي  اين    درگاهي

 

۲ ـ همچوجم جرعه ي مي كش كه زاسرارجهان                  

     پرتو    جام  جهان  بين      دهدت     آگاهي

 

۳ـ بر  در   ميكده      رندان   قلندر      باشـــند                  

     كه     ستانند   و  دهند  افسر    شاهنشاهي

 

۴ ـ خشت     زير سر  و  بر تارك هفت اختر پاي                  

     دست قدرت نگر و  منصب  صاحب    جاهي

 

۵ ـ سرِ  ما  و  درِ   ميخانه   كه  طرف   بامش          

     بفلك   برشد   و    ديوار  بدين      كوتاهي

 

۶ـ قطع اين   مرحله   بي همرهي    خضر مكن         

    ظلمات است    بترس  از    خطر    گمراهي

 

۷ـ اگرت     سلطنت فقر     ببخشند   اي     دل         

     كم ترين  ملك تو  از  ماه    بود   تا   ماهي

 

۸ ـ تو     درِ  فقر    نداني  زدن   از  دست  مده                 

     مسند  خواجگي   و   مجلس   توران شاهي

 

۹ـ حافظ   خام طمع   شرمي   ازاين  قصه  بدار                  

    عملت چيست كه مزدش دوجهان مي خواهي        

         

درباره ي غزل۴۷۹: اين غزل درديوان خانلري نُه بيت دارد اما درحاشيه بيتي ديگررا كه به حافظ نسبت مي داده اند نيزآورده است.  مسعود فرزاد آن بيت را به خودِغزل وچهاربيت ديگررا هم به حاشيه افزوده است. از نگاه ما نيزآن بيت كه خانلري درحاشيه گذاشته است ازآن حافظ نيست. نام خواجه جلال الدين تورانشاه دربيت هشتم اين غزل آمده است وچنين مي نمايد كه اين غزل درستايش اين وزيرمي باشد. دكترقاسم غني در كتاب ” تاريخ عصرحافظ يا تاريخ فارس ومضافات وايالات مجاوره درقرن هشتم، جلد اول، بحث درآثار و افكار واحوال حافظ “ رويه ي۲۶۷ مي نويسد: ”خواجه جلال الدين توراتشاه كه نام اودراين تاريخ آمده وبعد نيزخواهدآمد درچند مورد صريحاً با ذكرنام، مورد مدح خواجه حافظ واقع شده است واز مضامين اين غزل ها برمي آيد كه طرف علاقه ومحبت خواجه بوده است . . .“. با ژرف نگري و موشكافي اين غزل ها مي توان دريافت كه نه تنها درون مايه ي اين غزل ها درستايش تورانشاه نيست بلكه ازبرخي كنايه ها بوي گلايه و گاهي ناسزا مي آيد. حتا حافظ گاهي ازنوشتن نام اين وزيروديگروزيران نيزدر شعرخودداري كرده وبه نوشتن واژه ي”آصف“ بسنده نموده است. اين شيوه ي نگاه كردن به غزل هاي” مدح“ نزد حافظ، وي را از زمره ي شاعران مديحه سرا جدا مي كند ونشان مي دهد كه اوبا چه زبردستي وهوشياري پيام خود را درباره ي ستمگران ودشمنان مردم به ما رسانيده است.

ازنزديك باوسواس به همين غزل۴۷۹ نگاه مي كنيم تا ببينيم كه اين غزل درستايش كيست؟ دوبيت نخست آن درباره ي  حافظ وميخانه است . بيت هاي سه وچهاروپنج به ستايش رندان وميكده مي پردازد. بيت شش، هفت، هشت و نه با ضميرتو سروكار دارد وهمراه با زنهارواگراست. اين ضمير” ت“ دربيت شش روي به حافظ ويا هررند ديگري دارد كه پاي درراه ميخانه مي گذارد. دربيت هفت، با دل خود سخن مي گويد، اما روي به صوفي دارد كه درباره ي سلطنت فقرطامات مي بافد وازماه تا ماهي را كوچكترين ملك خود مي داند. دربيت هشت ونه، با واژه ي” تو“ با زاهد سخن مي گويد كه دربرابردين فروشي، نماز و روزه هم سروري دراين جهان وهم كامراني دربهشت را مي خواهد. تورانشاه نيزچون درزمره ي صبح خيزان و زهد فروشان مي باشد( نگاه كنيد به غزل ۴۴۵ ) وبرمسند وزارت تكيه داده است نيزخود درزمره ي همين” خام طمع “ ها جاي مي گيرد.” ازدست مده ، مسند خواجگي ومجلس تورانشاهي“ نيز، همان گونه كه درزيرخواهد آمد، نه تنها ستايش نيست بلكه كنايه ايست به مقام پرستي تورانشاه. پس هيچ يك از بيت هاي اين غزل درستايش تورانشاه نمي باشد وهمان گونه كه درپايين خواهد آمد سرزنش درآن بيشتر است تا ستايش. بيت نُه غزل۴۷۹ با نام حافظ همراه است ، اما همچنان روي به (زاهدان)، ازآن ميان تورانشاه و كساني دارد كه با خام طمعي وخودخواهي چشم داشت وآز” دوجهان“ را درسر دارند. واژه ي حافظ دربيت پاياني غزل ها از نگاه ما به معني همگاني وعام” انسان“ يعني شما، من و ديگر آدميان مي باشد، با چنين نگاهي شعرحافظ جهان شمول تر مي شود و جايگاه راستين وانساني خود را درپهنه ي فرهنگ جهاني باز مي يابد.

دكترغني چندغزل ديگررا كه نام تورانشاه درآن ها آمده است درهمين شمارمي آورد. مانندغزل۳۳۵ كه نام تورانشاه دربيت نهم آن آورده شده است .اما حافظ درآغازاين غزل مي گويد:” چهل سال رفت و بيش كه من لاف مي زنم ـ كز چاكران پيرمغان كمترين منم“ او نمي گويد كه ازچاكران تورانشاه است بلكه مي گويد ازچاكران وسرسپردگان پيرمغان مي باشد. پيرمغان كه حافظ دربسياري ازسروده هاي خود سربرآستان وي مي سايد ازنگاه ما نمادي ازفرهنگ كهن ايران است. درهمين غزل پس ازستايش  پيرمي فروش ورندان پاكبازازشاه، وزيروهمچنين ازگوشه نشيني خود گلايه وشكايت مي كند. در بيت هفتم، نه تنها شاه و وزير واهل شيراز، بلكه تمام فارس را به باد ناسزا مي گيرد ومي گويد:” آب وهواي فارس عجب سفله پروراست“ومي افزايد حتا يك نفرهم نيست كه با من همراه شود. دربيتي كه ازتورانشاه نام برده شده است اورا خودستا و فضل فروش مي خواند ومي گويد قلاده ي منت هاي اوگردنش را مي آزارد ( نگاه كنيد به شرحي كه برغزل۳۳۵ نوشته ام). درغزل۴۴۵ نيزكه به مدح تورانشاه نسبت داده شده است، اورا درزراندوزي وخودكامي سرزنش مي كند. درغزل۳۵۳ نيزنام تورانشاه آمده است اما اين غزل نيزآغازغم انگيزوگلايه آميزي دارد وچنين مي گويد:” آنكه پامال جفا كرد چوخاك راهم“ وازبيم جان ولي با كنايه بدنبال آن مي گويد:” . . .عذر قدمش مي خواهم“ عذركسي يا چيزي را خواستن يعني نپذيرفتن، رد كردن وازخود دوركردن. فرهنگ معين درزير واژگان” عذرخواستن “، مي نويسد:” مؤدبانه امري را رد كردن“. در بيت هشتم همين غزل ازبي اعتنايي وزير شكايت مي كند ومي گويد: ” مست بگذشتي وازحافظت انديشه نبود ـ آه اگردامن عيش تو بگيرد آهم۸ / ۳۵۳“عيش يعني زندگي وخوشي . درغزل۴۷۲ همراه با زنهار وسرزنش هاي ديگر با الهام ازنظامي، به خواجه جلال الدين مي گويد:” تكيه برجاي بزرگان نتوان زد به گزاف  ـ  مگراسباب بزرگي همه آماده كني“. به جاي ” آماده كني “ نظامي سروده است:‌” مگر. . .آماده شود“. باپذيرفتن آنچه كه دربالا آمد وبا ژرف نگري درغزل هايي كه متهم به مدح هستند،ارزش حافظ در برابرتورانشاه وكساني چون او روشن مي شود.

اما چرا نام برخي ها مانند جلال الدين تورانشاه يا آصف، درديوان حافظ آمده است؟ پاسخ اين است كه اواز بزرگان شهروازدوستان شاه ووزير بوده وناچاردرجشن ها ومهماني ها شعري يا آوازي مي خوانده است وبه اين بهانه ها پيام هاي خود وشيوه ي انديشه ي خويش را نيزبراي مردم بازگو مي نموده است. گاهي نيز ناگزير نام ميزبان خود را در شعرمي گنجانيده است. اوخود براي فرارازمحاكمه ومجازات قاضي هاي شرع وفقيهان گرانجان، به مردمان انديشمند، فرهيخته ورند گوشزد كرده است كه:( من اين حروف نوشتم چنان كه غيرندانست ـ توهم زروي كرامت چنان بخوان كه توداني۴ / ۴۶۷ ). اينكه شعرحافظ پيچيده وچند پهلواست بركسي پوشيده نيست اما خواننده آنگاه دچار شگفتي بيشتري مي شود كه درباره ي واژه هاي بسيارساده كه برايش روشن است به واژه نامه نگاه مي كند ووراي دانسته هاي خود نكات تازه اي از حافظ مي آموزد. ما دربررسي غزل هاي او به اين كار دست خواهيم زد وازاين شگرد سود خواهيم برد.

با موشكافي در سروده هاي حافظ وواژگان كليدي ديوان اومانند رند، ميخانه ، مغان، آتش، آتشكده و. . . مي توانيم بيشتربه ژرفاي انديشه او پي ببريم. دريافت درست جهان بيني حافظ ، بما نشان خواهد داد كه با انديشمندي پيشرو و بسيار بزرگ روبرو هستيم. ما دراينجاغزل۴۷۹ را كه درآن واژگان” رندان قلندر“ آمده است با نگاه تازه اي بررسي مي كنيم ونقاب” لسان الغيب “ را ازچهره ي حافظ برمي گيريم.

بيت يك غزل۴۷۹:

۱ ـ سحرم    هاتف ميخانه   به    دولت   خواهي                  

   گفت  بازآي   كه   ديرينه ي     اين   درگاهي

” سحرم“، يعني هنگام سپيده مرا، يا برمن درپگاه . سحرهمان آغازروزاست اما درآغازاين بيت ودر كنار واژگان هاتف، ميخانه، دولت خواهي، ديرينه و درگاه، جايگاه زيبايي شناسي وهنري ويژه اي بخود مي گيردوما را به گذشته هاي دور درسپيده دم تاريخ مي برد. آهنگ واژه ها و شيوه ي از پي هم آمدن آن ها نيزدردريافت پيام هنرمند كمك بزرگي است. فرهنگ فارسي درباره ي ” هاتف “، مي نويسد:” (ع.) ( اِفا.)۱ـ آوازدهنده بانگ كننده، خواننده.۲ـ آوازدهنده اي كه خود او ديده نشود، فرشته اي كه ازعالم غيب آوازدهد. . . [11] يعني خواننده، فرشته ي پيام آور، سروش ومانند اين ها.” ميخانه“ به معني جايي است كه درآن شراب فروشند، محلي كه درآن باده نوشند؛ ميكده . لغت نامه ي دهخدا دراين باره مي افزايد:” شرابخانه، خمدان، خمخانه، جايي كه درآنجا شراب مي فروشند ويا مي نوشند، ميكده، خرابات، دستگرد، دسكره، معبد زردشتيان، ترسايان و مردم بيرون ازآيين مسلماني . . .[12]“ درجاي جاي ديوان بسياري ازاين معني ها بكاررفته است اما معني معبد زردشتيان، درديوان حافظ جايگاه ويژه اي دارد كه با واژگان ديرمغان، پير، پيرخرابات، پيرخرد، پيرمي فروش، پير ميكده و. . . شناسانده مي شود. دراينجا ودراين غزل ميخانه به معني معبد  يا ديرمغان بيشتربا انديشه ي حافظ خوانايي دارد.

هنگامي كه حافظ مي گويد:” دوش رفتم به درميكده خواب آلوده ـ خرقه تردامن وسجاده شراب آلوده ۱/ ۴۱۴“ تنها بدنبال شراب ونوشيدن شراب نيست. بلكه پيام عصيان خود را نسبت به دين حاكم ودلتنگي ( نُستالژي) وعشق خود را به فرهنگ كهن ايران بزبان مي آورد. يا آنگاه كه مي گويد:” چرا ز كوي خرابات روي برتابم ـ كزين به ام به جهان هيچ رسم وراهي نيست۳ / ۷۶ “ وياآنگاه كه با افسوس فراوان مي سرايد: ” گفتم اي مسند جم جام جهان بينت كوـ گفت افسوس كه آن دولت بيدار بخفت۶ / ۸۱ “ اوجهان بيني باستاني ايراني را كه برپايه ي عشق به هستي وانسان نهاده شده است بارها و بارها مي ستايد. درهمين راستا، خانم هما ناطق دركتاب ـ حافظ، خنياگري، مي وشادي ـ مي نويسد:” امروز برخي از حافظ شناسان ازجمله حسينعلي هروي هم برآنند كه حافظ شيرازهمانند فردوسي به ايران، به گذشته ي ايران وبه فرهنگ اين سرزمين عشق مي ورزيد. اسكالموفسكي، مترجم ديوان حافظ به لهستاني، شمار واژه هايي را كه حافظ دركنايه از” دين زردشتي، تاريخ باستان وداستان هاي حماسي“ آورده” تخميناً“۱۳۲۵تا۱۳۹۰ ثبت كرده است.[13]

درديوان حافظ، واژه هاي خرابات وميخانه دربرابر ومخالف با واژه هاي ايمان، زهد، ريا، بهشت،‌ مسجد، خانقاه و مانند آن ها، بسيار آمده است؛” من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم – اينم ازعهد ازل حاصل فرجام افتاد۵ / ۱۰۷“ نگاه كنيد به:(۵ / ۹، ۶ / ۱۸، ۸ / ۷۸، ۵ / ۱۰۷، ۴ / ۱۶۰، ۲ / ۳۶۸ براي موشكافي وكنجكاوي بيشترنگاه كنيد به:(۱ / ۱۰، ۳ / ۳۷، ۱ / ۴۱، ۱ / ۴۸، ۱ / ۵۴، ۳ / ۷۶، ۶ / ۸۱، ۷ / ۸۷، ۱/ ۱۳۷، ۱ / ۱۷۹، ۴ / ۱۹۴، ۱ / ۲۰۱، ۱/ ۲۰۸، ۱ / ۲۴۷، ۱ / ۲۷۹، ۴ / ۳۰۷، ۲ / ۳۴۴،۱ / ۳۴۷ ، ۶/ ۳۵۳،۲ / ۳۶۳،۱ / ۳۶۶،۶ / ۳۸۳،۴ / ۴۸۳ ونيزنگاه كنيد به:( ۱/ ۵۴، ۵ / ۶۵، ۸/ ۱۷۱، ۸ / ۱۹۴، ۲ / ۳۶۳،۵ / ۳۷۲، ۱ / ۴۰۷،۴ / ۴۵۸،۱۲ / ۴۸۰ و . . .). هنگام خواندن ديوان حافظ بايد به شيوه ي بيان رندانه ي حافظ نيزتوجه داشته باشيم زيرا اوبا وام گرفتن ازواژه هاي ديني، قراني، صوفيانه و ديگرمكتب هاي خرافي نه تنها آن ها را تأييد نمي كند بلكه با كنايه و طنز به باد ريشخند وانتقاد  مي گيرد.

” دولت خواهي“، يعني نيك بختي، خيرخواهي، نيك خواهي، خواستن سربلندي وكامروايي كسي.” ديرينه“، به معني ديرين، كهن وباستاني مي باشد.” درگاه “، يعني آستان، پيشگاه خانه ي بزرگان، ايوان سلطنتي، كاخ شاهي ومانند آن.

حافظ مي گويد درسپيده دمي ازميخانه يا خرابات ( يا بهتربگويبم جايي كه خورشيد باده درآنجا ستايش مي شود وآن را نجس يا ناپاك نمي دانند يعني معبد پيرمغان) ويا از نزد دوستان زردشتي خود دورمي شدم كه از درون معبد- بخوانيد جايگاه  فرهنگ سرزمين ابا واجدادي ام- به من الهام شد وسروشي براي سربلندي ونيك بختي به من ندا داد كه به آستان سرفرازي ديرينه وباستاني خود بازگرد، زيرا توازديرباز متعلق به اين پيشگاه سربلندي هستي.

چكيده ي بيت يك: سپيده دم سروشي از جايگاه ومعبد مي ( آستان پيرمغان )، براي نيك بختي وسربلندي به من ندا داد كه بازگرد چون تواز ديرباز، ازآن ِاين آستان سربلندي هستي.

بيت دوغزل۴۷۹:

 ۲ـ همچوجم جرعه ي مي كش كه زاسرارجهان          

     پرتو    جام  جهان  بين      دهدت     آگاهي

”جم“، يعني جمشيد پادشاه پيشدادي كه ساختن شراب را ازكارهاي وي مي دانند. به باور اوستا اونخستين كسي است كه اهورمزدا دين خود را به او سپرد.”جرعه“، در فرهنگ معين در زير اين واژه آمده است: ۱ـ( مص ل.)” بآشام خوردن، اندك اندك آشاميدن.۲ـ( اِ.) آن مقدار از آب يا مايع ديگركه يك بار ويك دفعه آشامند.”جرعه ي مي“ اندكي ازمي است كه هوشياري وتيزهوشي را فزايش مي دهد، اما نوشيدن فراوان آن انديشه وخرد را ازكارمي اندازد:” روزدركسب هنر كوش كه مي خوردن روزـ دل چون آينه درزنگ ظلام اندازد ۴/ ۱۴۶“. درباره ي” جام جهان بين“، درفرهنگ معين چنين مي خوانيم: جام جهان بين، جام جم، جام كيخسرو. . . زيرواژگان جام كيخسرو، برپايه ي داستان هاي شاهنامه مي گويد؛ كيخسرو، بيژن را درجام گيتي نما ديد . . .ازقرن ششم به اين سواين جام را جام جم هم ناميده اند“. جام جم را جام پُرنيزگفته اند.درديوان حافظ” جام جهان بين“ يا” جام جهان نما“ بيشترمعني جام شراب ويا گاهي، جام پُراز شراب مي دهد، نگاه كنيد به:( ۵ / ۱۳۶،۴ / ۲۶۹،۶ / ۳۵۳ و . . .) گاهي نيزازاين واژگان چشم يا ضميرآدمي مراد است؛ نگاه كنيد به:( ۶ / ۳۴،۶ / ۸۱،۷ / ۲۶۷،۲ / ۳۷۴،۳ / ۴۰۵ و . . .). حافظ به چشم وخرد انسان بسياربها مي دهد وبازي او با واژگان” اهل نظر“،” علم نظر“،‌” باغ نظر“‌،” شيوه ي نظر“ و. . .  ويا” نظر بازي “ ونيز بازي هاي او با واژه هاي”چشم“،” ديده“،”‌ نگاه“،” ديدن“،” ببين“ و مانند اين ها در ديوانش در همين راستا است.

نداي آن سروش مي گويد جرعه اي از مي بنوش تا مانند جمشيد ازرازهاي جهان آگاه شوي چون با نوشيدن كمي ازمي تيزبين تروهوشيارتر خواهي شد. ازپرتوآن جام ويا بهتربگوييم با چشم روشن بين خودجهان ورازهاي آن را بهتر درخواهي يافت. در ديوان خانلري وبرخي از ديوان ها” جرعه ي ما “ آمده است. از آنجايي كه گوينده ي پيام، سروش است كه خودش وجود خارجي ندارد” جرعه ي ما“ نيزبه سروش برمي گردد كه دراين صورت واهي مي نمايد. اين كه جمشيد ازجرعه ي اين سروش نوشيده باشد نيزپذيرفتني نيست. پس همان” جرعه ي مي“ درست تراست.البته” جرعه ي مي“ كه ما پذيرفته ايم درديوان حافظ انجوي شيرازي وديوان حافظ مسعود فرزاد، يعني” گزارشي از نيمه راه“، نيز نوشته شده است وما اين را درست ترمي دانيم.

چكيده بيت دو: مانند جمشيد جرعه اي مي بنوش تا بكمك آن ( جام ) با چشم روشن بين ( جام جهان بين) خود، ازرازهاي جهان آگاه شوي.    

بيت سه غزل۴۷۹:

۳ ـ بر  در ميكده      رندان   قلندر      باشـــند           

    كه    ستانند   و   دهند   افسر   شاهنشاهي

” بردر ميكده “، يعني برآستان ميكده، درخدمت ميكده، درجرگه ي پيروان اين آيين.” رندان “، جمع رند يعني لاابالي مي باشد ( لا، به معني  نه ، نا، بي ـ وچون برسركلمه اي آيد آن رانفي نمايد، مانند لامكان، لامذهب. ابا، به معني سرپيچي، امتناع، ابا نداشتن يعني مهم نبودن. لي يعني براي من / پس لاابالي يعني براي من مهم نيست).” رندان“، پاي بند آداب ورسوم عمومي وديني نمي باشند. يعني كساني چون حافظ كه دربند فقيه وشيخ يا نمازوروزه ونيزبهشت وجهنم نيستند. فرهنگ معين درزيرواژه ي رند مي نويسد:” زيرك، حيله گر، محيل، آنكه پاي بند آداب ورسوم عمومي واجتماعي نباشد. . .” قلندر“، به كساني گفته مي شده كه نه تنها دربند آداب دين نبودند بلكه مي كوشيدند دربرابرچشم مردم به كارهاي خلاف عرف وخلاف دين دست بزنند. لغت نامه ي دهخدا درزيراين واژه چنين مي نويسد:”. . . حتا از پاكيزگي ونظافت واستعمال آب، تن زدند وازاين رومردمان ازآنان نفرت وكراهت مي نمودند. . . هرچه ازآن احتراز شايد برآن اقدام كنند و اوصاف اهل صلاح عاركنند بل ظاهر شريعت را مخالف كمال پندارند . . “ فرهنگ معين درباره ي قلندر مي نويسد:” چوب گُنده وناتراشيده، مردم ناهمواروناتراشيده . . . درويش بي قيد درپوشاك وخوراك وطامات وعادات. . .“ بايد يادآورشويم كه درويشان وقلندران اهل طريقت كه دربند خانقاه ومرشد خود مي باشند با رندان يا آزادگاني كه ازبند هردوجهان آزاد هستند يكي نيستند.” رندان قلندر“ به كساني گفته مي شده كه نه تنها دربندهيچ مرشد، فقيه ويا شرع ودين نبودند بلكه براي ستيزبا آن ها نيزكمربسته بودند. هميشه در پهنه ي گسترده ي فرهنگ ايراني انديشمنداني بوده اند كه با آنچه ايراني نبوده و مردم را ازخودوفرهنگ خود بيگانه مي ساخته به مبارزه پرداخته اند وبررواج ميكده وسرسبزي تاك وتاكستان يعني فرهنگ ايران زمين كمربسته اند:” حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد ـ  تا حد مصروچين وبه اطراف روم وري (۱۲ / ۴۲۱)“

اين آزادگان، شيوه هاي گوناگون اين مبارزه را هرروزبه گونه اي وبه زباني تازه آزموده اند؛ اخوان الصفا، دهري ها، رافضي ها، مهري ها، جوانمردان، سربداران، قلندران، رندان ومانند آن ها  . . . گرچه هميشه شمشير دركف ديگران بوده اما قلم، كاغذ ونيزجام وتاك ازآن ايرانيان بوده است وفرهنگ ايراني ازميان خون وآتش افتان وخيزان خودرا تا كنون بيرون كشيده است.  بابك، مازيار، حسنك وزير، حلاج بيضاوي، رازي، بيروني، سهروردي، خواجه نصيرالدين توسي وبسياري ديگرازاين تبارند .اينان تاج پادشاهان ستانده اند وسرخويش را در راه خدمت به اين آستان به خطرانداخته وگاهي هم سرسبزخويش را بردار سپرده اند. حافظ درسراسر ديوان خود، افسوس ازبين رفتن اين فرهنگ را خورده وخون خواهي بيژن وسياووش را كرده است:( ۵ / ۷۵،۴ / ۱۰۱،۱۰ / ۱۱۶،   ۸ / ۱۱۷،۹ / ۱۶۳، ۵ / ۳۳۷، ۵ / ۳۴۳، ۶ / ۳۹۸،۴ / ۳۹۹، ۲ / ۴۲۱،۳ / ۴۲۵ و. . .) او در جستجوي ياري و دستگيري” لطف تهمتن“(۵ / ۳۳۷ ) بوده وشيوه ي  زندگي وانديشيدن مغان را ستوده است:( ۳ / ۱،۳ / ۲،۳ / ۹،۲ / ۱۰،۶ / ۱۷، ۹ / ۱۷، ۱ / ۲۳، ۸ / ۲۶ و . . . براي حافظ ميكده كانوني است كه جايگاه تداوم اين شيوه ي زندگي و انديشيدن مي باشد.

چكيده بيت سه: برآستان ميكده آزادگاني زيرك وسركش خدمت مي كنند كه  تاج پادشاهان را مي ستانند و باز پس مي دهند ( زيرا  ترسي از دادن سرخود ندارند ).

بيت چهارغزل۴۷۹

۴ ـ خشت    زير سر  و  بر تارك هفت اختر پاي                 

     دست قدرت نگر و  منصب صاحب    جاهي

” خشت“، گل نپخته است كه درقالب هاي چهارگوش مي ريزند، آجرخام .اما معني ديگرآن، نيزه اي كوتاه است كه در گذشته آن را درجنگ يا شكاربكار مي بردند. اين معني واپسين با توجه به واژگان ” دست قدرت“ كه درپاره ي دوم شعرآمده است، دراين جا بيشتربا مفاهيم اين غزل خوانايي دارد.” زير سر“ داشتن يا نهادن، به معني چيزي را آماده داشتن ويا مقدمات امري را فراهم كردن است .” تارك“، يعني نوك، سر، كله، آنچه برسرگذارند و . . .” هفت اختر“ به معني؛ ماه ( قمر)، تير( عطارد)، ناهيد( زهره)، خورشيد يا مهر( شمس)، بهرام( مريخ)، برجيس يا اورمزد(مشتري)، كيوان( زحل ) مي باشد.” منصب “، به معني مقام، درجه، مرتبه، شغل و. . . است. ” صاحب جاه“، يعني بلند مرتبه، ارجمند ومانند آن .” خشت “ درظاهربا” تارك هفت اختر“ ازنظرفن معاني داراي تضاد مي باشد، همان گونه كه ” سر“ دربرابر” پا“ درنيمه ي نخست بيت.” خشت “، درنيمه نخست شعربا” دست قدرت “ در پاره دوم شعر، متناظراست، همان گونه كه ” تارك هفت اختر“ با ” منصب صاحب جاهي“. ” خشت زيرسر“، را دكترحسين علي هروي در كتاب شرح غزل هاي حافظ، جلد سوم رويه ۱۹۹۴” خاكسارند “ معني كرده است ودكتربهروزثروتيان درجلد چهارم شرح غزليات حافظ رويه ۳۸۴۱ مي نويسد:” درويش وتهيدست هستند“. ” رندان قلندر“، ازنگاه ما درويش وخاكسار نيستند بلكه سركش، مبارز ومخالف فريب دادن مردم هستند وكنايه هاي اين غزل نيزدرراستاي اين نگاه است. پس ما مي كوشيم با كمك واژه هاي خود حافظ، اين شيوه ي بازخواني حافظ را بازگوكنيم . اين رندان قلندر، با ورد و دعا نيست كه تاج شاهان را مي توانند بستانند بلكه با” خشت زيرسر“ يعني با نيزه ي آماده درزيرسروبا تسلط بردانش وآگاهي از پيچيده ترين ودورترين رازهاي جهان” برتارك هفت اخترپاي“ مي نهند وچنين مي كنند. بنابراين توانايي دست وجايگاه بلند اين قلندران آزاده تماشايي وستايش انگيز است؛” دست قدرت نگرو منصب صاحب جاهي “ !

چكيده بيت چهار: با نيزه ي آماده درزيرسروبا آگاهي بردوردست ترين رازهاي جهان ( دانش و اخترشتاسي )، توانايي دست وجايگاه بلند مقام اينان ( رندان قلندر ) را تماشا كن !

بيت پنج غزل۴۷۹:

۵ ـ سرِ ما   و درِ   ميخانه  كه  طرف   بامش             

   بفلك     برشد  و    ديوار  بدين      كوتاهي

درچهاربيت بالاهاتف ميخانه به حافظ ومردم آزاده وتسليم ناپذير؛ يعني”رندان قلندر“جهان بيني برآمده ازميخانه؛ دسكره يا معبد پيرمغان را ياد آوري مي كند وچگونگي تلاش آزادگان را براي زنده نگهداشتن آن دولت بيداربازگومي نمايد. ازبيت پنجم اين غزل، اين حافظ است كه راه وروش رندانه ي خود را برزبان مي راند. نخست سرسپردگي خود را به ميخانه گوشزد مي كند و پس ازآن مرگ زايي اين كاررا يادآورمي شود، دربيت هاي هفت وهشت به صوفي وطامات او كنايه مي زند، پس از آن به دين فروشان مي تازد.

” سرِما ودرِميخانه “، يعني ما خدمت گزاري اين آستان را پذيرفته ايم وسرسپرده ي آن هستيم وبرهمين پايه است كه مي گويد ” سال ها پيروي مذهب رندان كردم۱ / ۳۱۲“ يا” چل سال رفت و بيش كه من لاف مي زنم ـ كز بندگان پيرمغان كمترين منم ۱ / ۳۳۵ “ نگاه كنيد به:( ۳ / ۱،۳ / ۲،۲ / ۱۰،۹ / ۱۷،۱ / ۲۳، ” ازآستان پيرمغان سرچرا كشم ۴ / ۴۰ “ و ۱ / ۵۴، ۹ / ۷۰، ۸ / ۷۵، ۷ / ۸۷ و” مشكل خويش برپيرمغان بردم دوش ۳ / ۱۳۶ “ و۴ / ۱۵۰، ۸ / ۱۹۴، . . . ”دولت پير مغان باد كه باقي سهل است۶ / ۲۴۵“و”زكوي مغان رخ مگردان كه آنجا ـ فروشند مفتاح مشكل گشايي۴ / ۴۸۳ “و. . .). اونه تنها دراين غزل بلكه درتمام ديوان وتا پايان زندگي خود، سرسختانه با زاهد، فقيه، صوفي وهرگونه خرافه بافي مبارزه مي كند. سرانجام نيز بنا به نوشته ي محمد گلندام سرخويش را نيزدرهمين راه از دست مي دهد. گلندام درمقدمه ي جامع ديوان، حافظ را شهيد وازاوچنين ياد مي كند:” . . . مولا نا الاعظم السعيد المرحوم الشهيد . . .“. جايي درباره ي اين كه چرا ديوان اشعارش را حافظ خود تدوين نكرده است، محمد گلندام، از سوي حافظ به مرگ زايي اين كاراشاره مي كند:”. . . وآنجناب حوالت رفع ترفيع اين بنا برناراستي روزگاركردي وبغـَدراهل عصرعذرآوردي . . .“

” طرفِ بامش“، يعني گوشه ي بامش. مي توان گفت اين گوشه ي بام كه حافظ به آن مي نازد گوشه اي از دانش مردم ايران يعني دانش ستاره شناسي است كه شيخ وفقيه ازآن آگاهي نداشتند وندارند.” به فلك برشدن“، به معني به اوج سربلندي رسيدن است.” ديواربدين كوتاهي“، به دومعنا مي تواند باشد، يكي معني ظاهري آن كه كوتاه بودن ديوارميخانه است وديگري معناي نهفته ي آن يعني خواروزبون شمردن اهل خرابات است ازسوي مردم فريبان درچهارده سده ي گذشته، پيروان آيين مغان وايرانياني كه كوشيده اند تا شكوه فرهنگي گذشته ايران را زنده نگهدارند، هميشه به اتهام گبرويا آتش پرست بودن( امروزه ملي گرا وكمونيست ) جان باخته اند،آزارشده اند، خود را پنهان كرده اند، كوتاه آمده اند ويا چون حافظ وبسياري ازبزرگان ديگر ناچار شده اند تا درپرده سخن بگويند. يعني دراين آب وخاك ديواري كوتاه تراز ديوارايرانيان راستين نبوده و نيست.

چكيده بيت پنج : ما سرسپرده ي ميخانه هستيم. با آن كه ديوارش كوتاه است وآن را خوارمي شمارنداما گوشه ي بامش سربه آسمان كشيده است.

بيت شش غزل۴۷۹:

۶ ـ قطع اين مرحله    بي همرهي  خضر  مكن           

   ظلمات است    بترس  از    خطر    گمراهي            

واژه هاي اين بيت همچنان كه شيوه ي حافظ است به اصطلاحات صوفيان و متن هايي چون مرصادالعباد مانند است اما با توجه به متن غزل وآنچه درپيش وپس اين بيت آمده است درمي يابيم كه اين يك بازي رندانه با اهل خرافات است. او به” رندان نوآموخته۲ / ۳۳۳“ هشدار مي دهد كه به هوس بازگشت به عظمت گذشته سرخود را بيهوده برباد ندهند واين راه را با ياري رندان آزموده وقلندر بپيمايند.

” قطع“، به معني بريدن، جدا كردن ونيز؛ طي كردن، سپردن وپيمودن است.” مرحله“، اندازه ي كوچ دريك روزمي باشد ونيزفرودآمدنگاه، منزل ويا ازجايي به جايي رفتن است. ” قطع اين مرحله “ يعني سپردن اين راه يا گذشتن از اين راه.” خضر“، برابرلغت نامه دهخدا؛”. . .  نام پيامبري است كه خداوند راهنمايي موسي را به اوسپرد. . .، خضر راه كسي شدن، به معني راهنماي كسي شدن است. . . بنا برشاهنامه اسكندربه قصد آب حيات حركت كرد ودرظلمات گم شد وبه آن دست نيافت . . .“. بنا براين گونه افسانه ها درادبيات فارسي، خضربه آب زندگاني دست يافته وبه عمرجاودان رسيده است. فرهنگ فارسي درباره ي خضرمي نويسد:” نزدمسلمانان ،نام يكي ازانبياست كه موسي را ارشاد كرده ونزد صوفيان نيزمقامي ممتازدارد. . .“ حافظ خضر را با كنايه وبيشتربه معني پيرمي فروش بكارمي برد وباده را آب حيات مي نامد. مانند:” آبي كه خضرحيات ازويافت ـ در ميكده جوكه جام دارد۲/۱۱۵“ ويا” نه عمرخضر بماند ونه ملك اسكندرـ نزاع برسر دنياي دون مكن درويش۵ / ۲۸۵“ دراين بيت جاودانه بودن عمرخضررا نيزرد مي كند. براي دريافت اين بازي رندانه نگاه كنيد به:( ۹ / ۴۰، ۸ / ۸۹، ۴ / ۱۲۰،۴ / ۱۲۵،۹ / ۱۶۳ و . . .). فرهنگ معين در بخش سه درباره ي ظلمات مي گويد:” بعقيده ي قدما قسمتي ازسرزمين شمال كره ي زمين كه دائماً آنجا شب باشد وچشمه ي آب حيات( آب زندگاني ) ( ← آب حيات ) بدانجاست و بزمين آن گوهرپراكنده است . . .“. حافظ ازبكاربردن اين واژه، تاريكي را درنظر داشته است ومي خواسته بگويد كه درآنجا راه را ازچاه نمي توان شناخت. واژه ي” ظلمات “ نيزمانند” خضر“ براي حافظ خرافه آميز نيست:” فرق است ازآب خضركه ظلمات جاي اوست ـ تا آب ما كه منبعش الله اكبر است ۹ / ۴۰ “.

آنچه درپنج بيت بالا آمد ازدلبستگي به ميخانه وفرهنگ آن ونيزسرسپردگي” رندان قلندر“ ونيزحافظ به آن آستان حكايت مي كند. يك چنين انديشه هايي آن هم درگرماگرم بازار ناداني وخرافات ديني، روزگاري كه پادشاهان ازتبار بيگانگانند، فقيهان وزهد فروشان فريبكار تا اندرون ذهن وزندگي مردم رخنه كرده اند و درويشان كباده ي سلطنت مي كشند وخانقاه هاي چندين ده هزارنفري براي فريب مردم سفره گسترده اند، براستي به آن مي ماند كه كسي بخواهد به سرزمين ناشناخته ي” ظلمات“ پا بگذارد ودرجستجوي آب زندگاني باشد. اين كه هفت سده پيش وي تا به اين اندازه عاشقانه به ميخانه و پيرمغان سرسپردگي نشان مي داده، بازگوكننده ي عشق وآگاهي گسترده ي او به فرهنگ سرزمينش ونيزعزم راسخ او براي گسترش آن انديشه ها بوده است.

پس گوش دادن به نداي”هاتف ميخانه“، سرسپردن به آستان مغان وجستجوي جام جهان بينِ خردگرايي، پيروي ازرنداني كه خطرات اين راه راسنجيده اند تنها راه گذرازاين” مرحله“ است. زيرا درچنان روزگارتيره اي كه از ”ظلمات“ هم تيره دل تربود” ترس ازخطر گمراهي“ وجان باختن ناگزيرمي نمود. دراين بيت روي سخن حافظ با رندان ورهروان پيروفرهنگ مغان است.

چكيده بيت شش: (‌ اي رهرو ! اي رند ! ) بدون همراهي يك پير يا يك راه نما اين راه را مرو واز بيم گم شدن درتيرگي ها بترس.

بيت هفت غزل۴۷۹:

۷ ـ اگرت      سلطنت فقر   ببخشند  اي   دل                     

   كم ترين  ملك تو  از  ماه   بود   تا   ماهي

 دراين بيت نيزحافظ با بكار بردن اصطلاحات صوفيان به آن ها كنايه مي زند. اين برداشت ما برپايه ي اشعاري است كه حافظ درسراسرديوانش در آن ها به صوفيان ناسزا مي گويد وآنان را به سُُخره مي گيرد، مانند: ” صوفي نهاد دام وسرحقه بازكرد ـ بنياد مكربا فلك حقه باز كرد ۱ / ۱۲۹ “ ونگاه كنيد به:( ۱ / ۷، ۲ / ۷، ۱ / ۱۰۱، ۱ / ۱۵۵، ۲ / ۱۵۵، ۳ / ۱۶۵، ۶ / ۲۳۷، ۸ / ۲۷۲، ۱۲ / ۴۸۰،۴ / ۴۵۸ و. . . ).

”سلطنت“، به معني پادشاهي، شهرياري، حكومت، درازدستي، قهر، غلبه و. . .مي باشد.” فقر“، همان درويشي، بي چيزي، نداري وگدايي است. لغت نامه دهخدا مي نويسد: درنزد صوفيان ” حقيقت فقرنيازمندي است زيرا بنده همواره نيازمنداست چه بندگي يعني مملوك بودن به مالك خود ومحتاج بودن است وغني درحقيقت حق است وفقير خلق وآن صفت عبد است به حكم ( انتم افقرا الي الله والله هوالغني الحميد). . . فناء في الله واتحاد قطره با دريا . . .  “. بنابراين گفته ها، آدميزاد هيچ است . ناچيز شمردن آدمي با انديشه ي حافظ سازگاري ندارد چون اومي گويد:” چرخ برهم زنم ارغيرمرادم گردد ـ من نه آنم كه زبوني كشم ازچرخ فلك ۶ / ۲۹۵ “ ويا:” ملك درسجده ي آدم زمين بوس تو نيت كرد ـ كه درحسن توچيزي يافت بيش ازطورانساني۵ / ۴۶۵ “ و۲ / ۱۴۸،۶ / ۱۹۴ و۴،۵ / ۴۰۰ و ۳، ۴ / ۴۰۳. . . ”  مُلك “، به معني بزرگي، عظمت، سلطه، پادشاهي، كشور، قلمروحكومت و. . .” ماهي“، درباره ي ماهي، لغت نامه مي نويسد:” ماهي افسانه اي كه به عقيده ي عوام گاوي برپشت آن قرار دارد وزمين روي شاخ هاي گاوايستاده است. نزد صوفيه ماهي عبارت ازعارف كامل است ومناسبت تمام دارد به عارف كامل كه مستغرق دربحر معرفت است.“ حافظ اين خرافه ها و گفته هاي عوام را باور نداشته، اوستارگان واجرام سماوي را مي شناخته،” برتارك هفت اخترپاي“ مي نهاده است. گفته هايي ازاين دست نشان مي دهد كه طنزوشوخي اوچگونه است.  با بكاربردن واژگان ” سلطنت فقر“، حافظ با صوفي وشايد با تورانشاه سخن مي گويد كه هم صوفي وش بوده وهم تظاهربه زهد مي كرده است .ازبيت هفت تا نُه روي سخن شاعر با صوفي، زاهد وتورانشاه است اما رندانه نام خود را درآن ميان آورده است تا ازبد گماني وزيروهم پالگي هايش پرهيزكند.

بزرگان صوفيه مانند شاه نعمت الله ولي، هم فقيربودند وهم شاه ! اين بيت اشاره به زياده گويي وطامات صوفيان دارد كه كمترين مُلكشان ازماهي تا ماه است. دربيت بعدي، حافظ مي گويد كه تواين كاررا نمي داني ” تودرفقرنداني زدن“. در اينجا حافظ با دل خود سخن مي گويد” اي دل“ اگربه تو پادشاهي فقريا گدايي را ببخشند، البته نه آن كه به آن نائل شوي، كمترين ملك تواز ماه تا ماهي است !( يعني هيچ، يعني هوا ـ‌” از بام خانه تا به ثريا از آن تو“). واژه” ببخشند “ براي آن بكاررفته است كه تعبير صوفيانه ي فنا ء في الله را ازانديشه دوركند زيرا درويش يا بنده اي كه دعوي تزكيه دارد، خود مي بايست به اين درجه نائل شود: يعني” كه درشيشه بمانداربعيني۲ / ۴۷۴ “. سلطنت به معني دراز دستي نيزمي باشد كه بافقرياگدايي يعني دست  درازكردن پيش مردم هم خواني ويژه اي دارد.                                                                     

چكيده بيت هفت: با كنايه مي گويد: اي دل اگربه توپادشاهي تهيدستي را ببخشند، كمترين پهنه ي پادشاهي توازپايين ترين لايه ي زمين تا ماه است !

بيت هشت غزل۴۷۹:

۸ ـ تو   درِ فقر    نداني زدن  از   دست مده              

    مسند  خواجگي  و مجلس    توران شاهي

 پس ازكنايه به طامات بافي صوفيان همانگونه كه گويي با دل خودش سخن مي گويد اما روي سخنش با تورانشاه است مي گويد” تودرفقر نداني زدن“. كنايه واعتراض حافظ به صوفيان دربيت هاي هفت وهشت وتعريض اوبه فقيهان ودين فروشان دربيت نهم است. اين بيت روي به تورانشاه نيزدارد كه براي حفظ صدارت درازمدت خود( بين سالهاي ۷۷۰ تا۷۸۷هـ. ق) با صاحبان نفوذ يعني حاكمان شرع وخانقاه داران قدرتمند درفارس روابط تنگاتنگ داشته است. دربيشترغزل هايي كه نام تورانشاه آمده حافظ به اين رابطه ها نيزبا كنايه گوشه زده است، ازآن ميان نگاه كنيد به غزل هاي۳۵۳ و۴۴۵.

” مسند “، به معني جايي است كه برآن نشينند يا برآن تكيه كنند، تكيه گاه، جايگاه بزرگان وشاهان. ” خواجگي“، همان مقام خواجه بودن است. فرهنگ فارسي درباره ي خواجه مي نويسد:”(ص.)۱ـ بزرگ،صاحب، سرور، خداوند.۲ـ مالدار،دولت مند.۳ـ سوداگر. . . “، مقام ويژه اي بوده درقديم كه به بزرگان ايراني داده مي شده ونيز به معني مردي است كه بيضه ي اورا كنده باشند.

در بيشتر نسخه هاي چاپ شده به جاي” در فقر نداني زدن“ نوشته شده است:” تودم فقر نداني زدن“، كه دم زدن به معني نفس كشيدن وسخن گفتن است. اين نسخه بدل درست نمي تواند باشد. گويا شاعربه خود مي گويد تو نمي داني درفقركدام است. زيرا به درتورانشاه آمده اي كه” مسند خواجگي“ ومنصب وزارت دارد، فقيرنبايد چنين مسند ومنصبي داشته باشد. زيرا دم زدن، يعني هوا را ازسينه بيرون دادن امري طبيعي است وبه دانايي نياز ندارد، حتا دم زدن به معني سخن گفتن نيزبا دانايي كاري ندارد. پس” درفقرنداني زدن“ بايد درست باشد. تاآنجا كه نگاه كرده ام، مسعود فرزاد وابوالقاسم انجوي شيرازي” تودر فقر نداني زدن“ را درچاپ ديوان هاي حافظ خودآورده اند. اين بيت كاملاً دوپهلو است، هم مي تواند روي سخنش با حافظ باشد وهم با تورانشاه. ازآنجايي كه مي دانيم كه حافظ رند است و سرسپرده ي پيرمغان ودرسراسر ديوانش با صوفيان وباصطلاح اهل فقر به مقابله و ستيز پرداخته است، پس دراينجا هم با همان شيوه به تورانشاه مي گويد تو مسند خواجگي ومنصب صدارت داري وفقظ لاف فقرمي زني.

چكيده بيت هشت: تو نمي داني درفقر ( درويشي) كدام است، مقام سروري وبارگاه وزارت تورانشاهي را از دست مده.

بيت نه غزل۴۷۹:

۹ ـ حافظ خام طمع    شرمي  از اين  قصه  بدار !                

   عملت چيست كه مزدش دوجهان مي خواهي ؟

حافظ درشعرخودهنگام تاختن به دين مداران ، شيخ ، فقيه وبزرگان صوفيه گاهي ازنام خود سپر مي سازد. اوبا اين ترفندازخشم پيروان ومقلدان كوربين مي گريزد وبهانه ي پرونده سازي راازمحتسب، فقيه وقاضي شرع مي گيرد. دراين بيت حافظ به همه ي آنان به تندي مي تازدوآن ها را” خام طمع“، بي شرم، قصه پرداز، خرافاتي، بي عمل و دين فروشي كه درمقابل نمازوروزه وديگرمردم فريبي ها،” مزدي برابر”دو جهان مي خواهد“، خطاب مي كند. حافظ دراين بيت نام خود را مي آورد اما روي سخن به دين فروشان ونيز تورانشاه دارد. هم آنگونه كه در بالا هم گفتيم، آوردن واژه ي حافظ دراينجا ، بيشتر ازآن كه نام هنري شاعر باشد اطلاق عام است براي انسان . يعني اي مردمان دين فروش ومتظاهرازخام طمعي خود شرم كنيد.

”خام طمع“، يعني كسي كه آرزوهاي بيهوده درسردارد ونيزكسي است كه آزمندانه چيزي را مي خواهد كه شدني نيست. دراينجا ازآزمندي، آرزوي بيهوده ي بهشت درنظراست چنانكه مي گويد:” دولت آن است كه بي خون دل آيد به كنارـ ورنه با سعي وعمل باغ جنان اين همه نيست۵/۷۵“.”قصه“، به معني داستان، ماجرايي خيالي، سخن، مرافعه، دعوي و . . .”عملت = عمل + ت ( تو)“، يعني عمل تو.درباره ي”عمل“فرهنگ فارسي مي نويسد:”( اِ.)۱ـ كار،كردار، فعل، ج.اعمالو. . . “ آنچه ازآدمي سربزندازكارنيك يا بد. درفقه انجام احكام شرع، بكاربردن اعضاي بدن دراجراي احكام الهي . . . قيام به عبادت بدني ووظايف شرعي و . . . دراين بيت كنايه ي به عمل شرعي وديني درنظر است:” كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم۶ / ۳۵۹“ ونگاه كنيد به:( ۴ / ۷۵، ۷ / ۱۱۹، ۳ / ۲۶۲، ۸ / ۲۸۸، ۶ / ۳۵۹،۷ / ۴۰۵ ). به كساني كه دانسته يا ندانسته ازدكان دين نان مي خورند، آرزوي بيهوده ي بهشت را در سردارند، مي گويدازاين داستان ودعوي بيهوده شرم كنيد.همانگونه كه در بالا گفتيم واژه ي”حافظ“ روي به ما وشما يعني نوع انسان دارد. او به مردم شهرمي گويد؛ شما براي خوشبختي هم نوعان خود چه كرده ايد كه ادعاي سروري وبرتري مردم را دراين جهان ونيزبهشت را، درآن جهان، آزمندانه ، يك جا طلب مي كنيد.

چكيده بيت نه: حافظ، اي كسي كه آزمندانه آرزوي بيهوده درسرداري ازاين داستان خيالي شرم كن، از نيك وبد كارها، مگرچه كرده اي كه هم اين جهان وهم آن جهان را دربرابركار خود به مزد مي خواهي ؟ 

                             ***

نتيجه: آوايي، شكوه گذشته ي ميخانه (  فرهنگ كهن سرزمينش ) را به حافظ يادآورمي شود به او مي گويدكه آزادگان سركش وتسليم ناپزير، سربراين آستان دارند. اگرچه ديوارميخانه كوتاه است اما شكوه وبزرگي ايوانش سربفلك كشيده است. زنهار كه دچار گمراهي نشوي. صوفيان، زاهدان وتورانشاه را بخاطرطامات بافي و”خام طمع“ بودنشان سرزنش مي كند؛ هم بخاطر سلطنت واهي فقر، هم بخاطردنيا پرستي وهم بخاطرطمع واهي بهشت. رند دراين غزل داراي ويژگي هايي است كه فشرده ي آن چنين است:

·     رند، به ديرينه وپيشينه فرهنگ مردم خود عشق مي ورزد ( بيت ۱ ، ۳ ، ۴ ، ۵) .

·     رند،مي را گرامي مي دارد ( بيت۲) .

·     قلندر است وبه دين بي اعتنا ( بيت۳) .

·     رند،تاج مي ستاند وتاج مي بخشد ( بيت۳).

·     سربرآستان ميكده وفرهنگ ايراني آن دارد ( بيت۳،۴) .

·     به اخترشناسي ودانش بها مي دهد( بيت۴) .

·     رند، براي راهنمايي وكمك به رهروان اين راه آماده است ( بيت۶) .

·     به سهمناك بودن وخطر راه خودآگاهي دارد( بيت۶) .

·     با طامات، خرافات وصوفي گري ناسازگاراست( بيت۶،۷) .

·     خود نمايي ، مردم فريبي ومقام وجاه را نمي پسندد ( بيت۸) .

·     رند،به جاه وشكوه اين جهان ونويدهاي دروغين درباره ي آن جهان دلبستگي ندارد( بيت۹)                                                            

 

نكته ـ تاآنجا كه من بررسي  كرده ام  يافته هاي اين غزل با شمارفراواني ازغزل ها خوانايي دارد. اما با بررسي واژه ي رند دريك غزل جهان بيني رندانه ي حافظ برما روشن نخواهد شد بلكه بايد همه ي غزل هايي كه رنگ وبوي رندي دارد، از نزديك واز وراي واژه ها موشكافي شود. درآينده با انتشار  بازخواني غزل هايي كه واژه ي” رند“ درآن ها بكاررفته است با همين شيوه ، مي كوشيم تا شايد راهي به گنجينه جهان بيني اين انديشمند بزرگ ببريم.

                                                             منوچهرتقوي بيات

                               استكهلم ـ اول ژاويه ۲۰۰۵ ترسايي

 


 

۱ـ شماره ي دست راست شماره ي بيت وشماره ي دست چپ شماره غزل از” ديوان حافظ “، دكترپرويزناتل خانلري ، ۱۳۵۹، تهران ، است.

۲ـ برای آگاهی بیشتر آقای داریوش آشوری، درباره ی پاورقی ص. ۳۱۳ کتاب « عرفان و رندی در شعر حافظ» نشر مرکز. چاپ چهارم . اسفند ۱۳۸۲. تهران . پر بد  نیست که خوانندگان به یاد داشته باشند که حافظ آقای آشوری ، کم و بیش به حافظ مسلمانی میماند که ملایان امروز به خورد مردم ما می دهند. مثل این خرافه بافی ها با رندی حافظ ، مثل تاریکی و روشنایی است. 

۳ـ این واژه  در دیوان حافظ وجود ندارد.

۴ـ نگاه کنید به ناظق هما ،« حافظ خنیاگری، می و شادی » شرکت کتاب ، لوس آنجلس اکتبر ۲۰۰۴ میلادی ص. ۵۰

[5] Shams Yadolahi, Z., Le retentissement de la poésie de Hâfez en France – Réception et traduction. Acta universitatis. Uppsala. 2002. p.42

۲- شماره ي دست راست شماره ي بيت وشماره ي دست چپ شماره غزل از” ديوان حافظ “، دكترپرويزناتل خانلري ، ۱۳۵۹، تهران ، است.

[7]Shams Yadolahi, Z., L’imagination poétique dans l´œuvre lyrique de Hafiz ( étude thématique), thèse de doctrat de troisième cycle. Université de Strasbourg, 1980.

[8] Shams Yadolahi, Z., Le retentissement de la poésie de Hâfez en France – Réception et traduction. Acta universitatis. Uppsala. 2002.

3ـ شماره ي دست راست شماره ي بيت وشماره ي دست چپ شماره غزل از” ديوان حافظ “، دكترپرويزناتل خانلري ، ۱۳۵۹، تهران ، است.

[10] Picard, R., Nouvelle critique et nouvelle imposture. Paris. 1965. p.143.

[11] دكترمحمدمعين،قرهنگ قارسي ( متوسط) ،اميركبير، تهران ،۱۳۶۰ . ص.۵۰۷۹ .

[12]  علي اكبردهخدا، لغت نامه، سي .دي، شركت پروچست، مشهد، سال ۲۰۰۱ ميلادي.

[13]  ناطق  هما ، حافظ ، خنياگري ، مي و شادي ، لوس آنجلس ۲۰۰۴ ، ص۱۶ .

 
 

بازگشت به صفحه اول

Persian Font
Free Download

Visit Mossadegh Section our Solute to Dr. Mohammad Mossadegh
And visit
JebheMelliArchives.net the Archive Site for INF-US

This website is published by Iran National Front - USA; organized by Iran National Front-New York Section.
Iran National Front USA - PO Box 136, Audubon Station - NYC, NY 10032 - 
Contact@JebheMelli.net
Webmaster: webmaster@JebheMelli.net

© Copyright  Iran National Front USA, all rights reserved.