ناگفته ها در مورد 25 تا 29 امرداد 1332
برگرفته از کتاب کودتا سازان - محمود تربتی سنجابی
نصرت الله خازنی رئیس دفتر نخست وزیر ملی ایران دکتر محمد مصدق
در گفتگو با محمود تربتی سنجابی
پژوهندگان ایرانی و خارجی طی سال های پس از انقلاب اسلامی ، در مورد
حوادث 25 تا 28 امرداد 1332 آثار تحقیقی بسیاری نوشته اند.
تردیدی نیست بررسی رویدادهای تاریخی گذشته برای نسل حال و آینده
آموزنده و ثمر بخش خواهد بود. ولی هنوز بیاری از حوادث این مقطع کوتاه
ازتاریخ ناگفته مانده است . یاد آور می شود که هدف از تالیف این تحقیق
همان طور که در مقدمه آمده است روشن کردن نکات تاریک تاریخی در مورد
کودتای 25 تا 28 امرداد 1332 است.
از جمله کسانی که در آن جریان شاهد و ناظر بوده آقای نصرت الله خازنی
است . وی که تا آخرین لحظات در کنار دکتر مصدق بوده است ، حقایقی را
پیرامون ماجرای کودتا و مسایل مربوط به آن باز می گوید.
-
لطفا در باره ی خود و زندگی سیاسی اتان توضیح بفرمایید.
-
من اهل آذربایجان هستم . دیپلم خود را در دبیرستان فردوسی تبریز گرفتم
و سپس به دانشکده حقوق تهران راه یافتم . پس از اخذ لیسانس حقوق در سال
1317 در وزارت دادگستری ( پارکه استیناف ) [ پارکه به معنی دادگاه است
.] سرگرم کار شدم . سپس به ساتخدام اداره ی خارجه بانک ملی در آمدم و
تحت نظر خانم گلدن برگ المانی [ دوشیزه گلدن برگ تبعه ی آلمان بود که
به وسیله ی لندن بلات ، موسس المانی بانک ملی ایران به ایران آمده بود
و ریاست اداره ی خارجه ی بانک ملی برعهده ی وی بود.] به خدمت مشغول
شدم . در سال 1320 به خدمت نظام رفتم . با ورود متفقین به ایران با
گروهان خود سفارت آلمان را طبق دستور وزارت خارجه برای یافتن آلمانی
هایی که در ایران بر ضد متفقین فعالیت داشتند محاصره کردم ولی آن ها را
آن جا نیافتم. آنگاه از طرف وارت جنگ ماموریت یافتم با گورهان خود ،
اعضای سفارت آلمان را تا مرز ترکیه بدرقه کنم . پس از پایان خدمت به
عنوان کارشناس و مشاور حقوقی در وزارت بهداری استخدام شدم و تاریاست
کارگزینی آن وزارتخانه ارتقا یافتم . ناگفته نماند که قبل از شهریور
1320 مدتی نیز تحت نظر احمد کسروی – مورخ و وکیل دادگستری – کارآموزی
وکالت کردم.
پدرم در تبریز وکیل دادگستری بود. او با کسروی قرار گذاشته بود که
کارهای حقوقی کسروی را در تبریز دنبال کند و درعوض کسروی نیز امور
وکالتی پدرم را در تهران انجام دهد. کسروی و پدرم به اتفاق سلطان زاده
تبریزی ، زین العابدین ایرانشهر ، باقر طلیعه ، میرزا جواد ناطق و پسرش
ناصح در قیام خیابانی با او همکاری داشتند؛ ولی وقتی خیابانی نام
آذربایجان را به آزادستان تبدیل کرد و نعمه ی خودمختاری سرداد و فکر
تجزیه ی آذربایجان را در سرپرورانید همگی از او بریدند و کسروی به
خیابانی گفت :
-
من اول ایرانی هستم و بعد آذری
چند روز بعد از انشعاب آن ها ، زین العابدین ایرانشهر درخیابان از طرف
دو نفر قفقازی مورد سوء قصد قرار گرفت و آن ها پی بردند که در پس پرده
به جز خیابانی کسی دیگری هم هست . لذا به صورت جمعی به تهران فرار
کردند. این اولین سفر کسروی به تهران بود. بعدا کسروی در وزارت فرهنگ
استخدام شد و کتاب هایی به دستور علی اصغر خان حکمت در زمینه ی تاریخ
ترجمه کرد. او به بسیاری از زبان های زنده ی دنیا تسلط داشت و در عربی
استاد مسلم بود. کسروی سپس به دعوت داور به وزارت دادگستری رفت و سپس
وکالت دادگستری را پیشه کرد. یک بار وکیل تسخیری فرد ترکمنی شد که آدم
کشته بود. مترجمی که دادگاه تعیین کرده بود به زبان ترکی ترکمنی تسلط
نداشت . کسروی از دادگاه خواست تا من که کار آموزش بودم کار مترجمی را
به عهده بگیرم . در پایان محاکمه من علاوه بر ترجمه ، به بیان علل و
انگیزه ی قتل که ناشی از تعصبات مذهبی بود می پرداختم . پس از محاکمه
که قاتل محکوم به ده سال زندان شد ، آن هم در محکمه ای که لطفی – از
انعطاف ناپذیرترین قضات- رئیس آن بود، کسروی نامه ای به پدرم نوشت و از
من ستایش کرد.
کسروی در آن زمان که کسی جرات نداشت به رضا شاه بگوید بالای چشمت
ابروست ، از یک سو کتابی تحقیقی به نام « قانون دادگستری » منتشر کرد
که سراسر آن انتقاد از قوانین دادگستری بود و برای این که اجازه ی
انتشار آن را از اداره ی انطباعات وزارت فرهنگ بگیرد با رندی در مقدمه
اش ذکر کرده بود: « تقدیم به پیشگاه اعلیحضرت رضاشاه سترگ که سترگی اش
افزون باد» از دیگر سوی به خاطر این که حکمی علیه رضا شاه که به اراضی
اوین تجاوز کرده بود، صادر نموده بود منتظر خدمت شده و به کار وکالت
دادگستری روی آورده .
روزی که کسروی برای اخذ پروانه ی وکالت امتحان می داد من حضور داشتم و
ازتاق منشی هیات ممتحنه نظاره گر بودم.
ممتحنین عبارت بودند از میرزا طاهر تنکابنی ، سیدمحمد فاطمی ف سید
نصرالله تقوی و طوسی مشکاتی . میرزا طاهر به کسروی گفت :
- ما جرات امتحان نمی کنیم . شما ما را مستفیض کنید.
کسروی به زبان عربی در یک صفحه نواقص قوانین را نوشت و به هیات داد.
میرزا مشکاتی گفت :
-
از جرجی زیدان نویسنده ی مصری هم بهتر نوشته اید.
آن وقت هیات با درجه ی عالی ، وکالت پایه یک را به وی اعطا کرد. این را
هم بگویم که پدرم ، که مرا به کسروی معرفی کرده بود ، از قدیم ( زمان
طلبگی کسروی ) با او دوست و هم صحبت بود.
کسروی برای من تعریف کرده بود :
-
وقتی رئیس دادگستری خوزستان بودم سرتیپ زاهدی ( نخست وزیر کودتا ) برای
سرکوبی خزعل به آن منطقه آمد و پس از سرکوبی طغیان ، آن چه رذالت و
پستی بود در مورد مردم آن سامان انجام داد . به طوری که من به رضا شاه
گزارش دادم : صلاح نیست در این موقع که مردم خوزستان نیاز به تحییب
دارند ، یک همچو آدم منحرف و فاسد و زن باره ای در این جا باشد.
رضا شاه پاسخ داد :
-
در حال حاضر در ارتش بهتر از این پیدا نکردم . عنقریب او را عوض می
کنم.
محمود تربتی سنجابی : چه شد که با دکتر مصدق آشنا و به این سمت منصوب
شدید؟
خازنی : داستانش مفصل است. سعی می کنم خلاصه کنم . رزم آرا که نخست
وزیر شد ، برای تشکیل هیات بازرسان مخصوص نخست وزیر از هر وزارتخانه ای
یک یا دونفر مامور مخصوص خواست تا به نخست وزیری اعزام دارند. من که
رئیس کارگزینی وزارت بهداری بودم از آن وزارتخانه اعزام شدم. از دیگر
سازمان ها هم تا جایی که یادم هست اقا ی« ملک نیا» از وزارت دادگستری و
آقای ملک زاده ( برادر ملک الشعرای بهار ) از وزارت دارایی و آقای
فیو ضات از وزارت فرهنگ و سرهنگ غضنفری از نیروی هوایی بودند و
سرهنگ مهتدی و اقای اعتصام و اسدالله هادی را به خاطر ندارم که از کجا
آمده بودند. ما همگی تحت نظر رزم آرا انجام وظیفه می کردیم . رزم آرا
به ما گفته بود :
_ شما چشم و گوش ما هستید
ضمنا یک کارت مخصوص که یک روی آن عکس تاج و روی دیگرش نوشته شده بود:
« صاحب این کارت در هر کجا که با عمل خلاف مواجه شود هر تصمیمی اتخاذ
کند مثل هر تصمیم من است .» برای یک یک ما صادر کرده بود . دیگر از
وظایف ما بررسی تصویب نامه هایی بود که از وزارت خانه ها به هیات دولت
برای تایید می رسید.
از جمله ماموریت هایی که آن زمان به من ارجاع شد رسیدگی و داوری در
باره ی اختلاف شدید بین دکتر شمس الدین جزایری – وزیر فرهنگ وقت و
سرهنگ مهتدی بود.[ سرهنگ مهتدی سخنگوی کابینه ی رزم آرا و مترجم کتاب
روح القوانین اثر منتسکیو بود.]
درست یادم نیست دشمنی این دو بر سر چه بود ولی پس از تحقیق و بررسی و
بازرسی متوجه شدم که مهتدی برای این که جزایری را بدنام کند شبانه با
عده ای و با سوء استفاده از قدرتش قفل در دارالفنون را شکسته بود و به
صندوق اوراق امتحان نهایی دانش آموزان دستبرد زده بود . من نگزارش
تحقیق را در چند صفحه با خط خوش تنظیم و تسلیم سرهنگ غضنفری رئیس دفتر
مخصوص رزم آرا کردم و مقصر را مهتدی معرفی نمودم. دو روز گذشت . یک شب
ساعت ده درخانه استراحت می کردم . آن موقع در خیابان فروردین ، چهار
راه مشتاق بود. دیدم درخانه را می زنند. در را باز کردم . حاجی خان
زرگر، شوفر رزم آرا بود. گفت تیمسار هم اکنون در نخست وزیری منتظر شما
هستند.
از حاجی خان که مرد بسیار مودبی بود خواستم که برود و بگوید که خازنی
در منزل نبود.
نیم ساعت بعد حاجی خان دوباره آمد و گفت :
-
تیمسار فرموده اند ساعت چهار صبح فردا در دفتر منتظر هستم.
خیلی وحشت کردم ، خدایا چه مساله ی مهمی است ؟
چه خطایی از من سرزده که این موقع صبح مرا احضار کرده است؟
وقتی وارد اتاق رزم ارا شدم دیدم دکتر شمس الدین جزایری روی مبل کنارش
نشسته است. مثل این که منتظر من است. پس از سلام ، رزم آرا بدون مقدمه
گفت:
-
اقای خازنی گزارش ماموریت تان در مورد مفقود شدن ارواق امتحانی
دارالفنون چه شد؟
عرض کردم:
-
تسلیم آقای غضنفری کرده ام.
زنگ زد ، غضنفری گزارش را آورد.
رزم ارا بلند بلند شروع به خواندن کرد. در خلال این جریان متوجه شدم
دکتر جزایری حالش دگرگون می شود ( همانطور که قبلا گفتم من در گزارش به
نفع دکترجزایری قضاوت کرده بودم ) وقتی گزارش تمام شد رزم آرا رو
کرد به جزایری با لحن توهین آمیزی گفت :
-
آقای دکتر ، ناسلامتی شما جوانان مملکت را تربیت می کنید. چرا در جلسه
ی دیشب هیات دولت به دروغ اعلام کردید که خازنی تحت تاثیر مهتدی علیه
من توطئه می کند و تمام مدارکی که این مرد به دست آورده علیه من است ؟»
بعد با تندی اضافه کرد :
-
دلایلی که خازنی در این گزارش به نفع تو آورده حتا به عقل شما هم نمی
رسید.
سپس رو کرد به من و گفت :
-
شما بروید در اتاقتان بنشینید تا آقای جزایری بیاید رسما از شما به
خاطر سخن های ناروایی که دیشب در هیات دولت علیه شما گفته غذرخواهی
کند.
من از رزم ارا خواهش کردم موضوع را سوء تفاهم فرض و تمام شده تلقی کند.
یک شب هم مرا خواست و گفت :
-
فردا صبح ساعت چهار به کارخنه ی قند کرج می روی . کامیونداران حمل
چغندر شکایت دارند که برای تخلیه ی بار ساعت ها در سرما می باستند .
بعد هم که نوبت شان می شود رئیس کارخانه به عنوان « پرت » ( خاک بار )
بهدلخواه از پنج درصد میزان بار را کم میکند و این در حالی است که
کامیون های متعلق به « شاپور» غلامرضا ، ملکه ی مادر و دیگر وابستگان
به دربار بدون رعایت نوبت و کسر « پرت » بلافاصله و بدون معطلی بار خود
را تخلیه و قبض تحویل دریافت می دارند.
پس از بازرسی وبازجویی از رئیس کارخانه برای «پرت» بار ضوابطی در نظر
گرفتم و مقرر شد اگر کامیونی متعلق به دربار بخواهد بدون نوبت وارد
کارخانه شود خود رانندگان جلوگیری کند و مسئول هر گونه وضعیت ناهنجار ،
رئیس کارخانه خواهد بود.
یک روز رزم آرا مرا به اتاقش خواند و گفت :
-
«شاپور» علیرضا برادر شاه در چهارصد دستگاه ( خانه هایی که زمان قوام
السلطنه برای کارمندان درشرق میدان ژاله – شهدای امروز- ساخته شد) علیه
من توطئه می کند و ساکنان آنجا را تحریک و وادار کرده است که اقساط
بانک رهنی را نپردازند و برای دولت مشکل پدید آورده است . ترتیبی برای
رفع این معضل بده .
من پس از مذاکره با اهالی که ه رهفته مخارجی را برای چراغانی شاپور
متقبل می شدند ، آنان را متقاعد کردم چراغانی بازی را کنار بگذارند تا
تصمیم مرضی الطرفینی اتخاد شود. قرار شد به جای خرج چراغانی اقساط عقب
افتاده ی بانک را بپزدازند ونرخ بهره ی بانک کاهش یابد و اسناد خانه
هایشان صادر و توزیع گردد. فکر می کنم در گزراش خود برای رزم آرا تصویب
و موافقت با پنج شرط را خواسته بودم. رزم آرا فقط با چهار شرط موافقت
کرده . من مجددا به رزم آرا نوشتم که :
اگر حضرت اجل مجدد گزارش را مطالعه فرمایند ؛ یقینا با شرط پنجم هم
موافقت خواهند کرد.( شرط پنجم مربوط می شد به تقلیل نرخ بهره که اگر
انجام می شد علیرضا دیگر بهانه ای برای توطئه نداشت ) در هر صورت رزم
آرا موافقت کرد و سروصداها در چهارصد دستگاه خوابید.
بعد از چندی عبدالقدیر آزاد نماینده ی عضو جبهه ملی مجلس به خاطر
ماجرای چهارصد دستگاه با اشاره ی دربار ، ررزم آرا را در مجلس استیضاح
کرد که رزم ارا جواب داد این مساله با مذاکره ی نمایندگان دولت و
صاحبان خانه های چهارصد دستگاه ماه گذشته حل شد و بحثی در این مرود
نیتس و از مجلس رای اعتماد با اکثریت آرا کسب کرد.
چند روز بعد رزم آرا شخصا به اتاق بازرسان و به خاطر این که ازاو
خواسته بودم برای حل و فصل ماجرا با شرط پنجم هم موافقت کند ازمن تشکر
نمود.
دیدار خلیل طهماسبی با رزم آرا
رزم آرا هر هفته یک روز را تعیین کرده بود تا هرکسی شکایت یا مشکلی
دارد آن را با بازرستان درمیان بگذارد. اگر فع ا« در حدود اختیارات
بازرسان بود که هیچ و اگر نیاز به تصمیم رزم آرا داشت بری او گزارش می
شد. هر هفته هم نوبت کشیک دونفر از بازرسان بود. حدود یک ماه قبل از
ترور او ، من و آقا ی اعتصام من در دفتر مخصوص کشیک داشتیم و شکایات را
رسیدگی می کردیم . از جمله افرادی که مراجعه کرده بودند یکی هم خلیل
طهماسبی بود که به همین نام برای ملاقات ثبت نام کرده بود. نوبت به
خلیل که رسید اتفاقا رزم ارا از اتاق خودش به سالن آمد و گفت :
-
شما خسته شده اید ، خوب است من هم به شما کمک کنم.
سپس خلیل را مخاطب قرار داد و گفت :
-
مشکل شما چیست ؟
خلیل گفت :
-
من نجارم ، حالا تمام در و پنجره ها فلزی شده و کار ما از رونق افتاده
، من زن و بچه دارم و روزگارم سخت شده . خواستم کمک شود کاری به من
ارجاع شود تا عسرتی که دارم بیرون بیایم .
رزم ارا رو کرد به من گفت :
-
اقای خازنی ، برای این اوستای نجار چه کار می شود کرد؟
من گفتم :
-
مرقوم بفرمایید که آقای وثوق مدیرکل دخانیات شغلی به او بدهد. چون آن
ها کار نجاری زیاد دارند.
رزم ارا نامه ای نوشت و به دست خلیل داد. یک ماه بعد خلیل متهم شد که
در مسجد شاه ( مسجد امام) رزم آرا را کشته است . ظاهرا آن روز خلیل –
که تصادفا با ورود رزم آرا به اتاق با او روبرو شده بود- جهت شناسایی
رزم آرا به نخست وزیری آمده بود.
-
از ماجرای سوء قصد و ترور رزم آرا و چگونگی رفتن او به مجلس ترحیم آیت
الله فیض چه می دانید؟ چرا از خلیل به عنوان متهم یاد کردید؟
خازنی :
-
با دلایلی که بیان خواهم کرد بر این باورم که خلیل قاتل رزم آرا نبوده
است . نه تنها من بر این باورم بلکه شخص آیت الله کاشانی نیز معتقد بود
که او قاتل رزم ارا نبوده بلکه برای افتخار آن را به ریش گرفته است.
دلیل من بازجویی از آیت الله در اداره ی بازپرسی ارتش بعد از دستگیری
در روز 21-10-34 است . در این بازجویی آیت الله در جواب این سئوال که
به نظر شما چه کسی مباشر قتل رزم ارا بود، جواب می دهد که من نمی دانم
قاتل او چه کسی بود. اما از قراری که پرونده ی خلیل حکایت می کند او
قاتل نبوده بلکه برای افتخار به ریش گرفته .
این سندی است که در کتاب « اسرار قتل رزم آرا» آقای محمد ترکمان در
صفحه 421 آمده است . اما دلیل من : من از تمام توطئه های دربار علیه
رزم آرا خصوصا توطئه ی شخص علیرضا پهلوی ، آگاه بودم . مرحوم رزم آرا
برنامه ای داشت که طبق آن چه کارهایی در روز باید انجام دهد. این
برنامه برای تمام بازرسان و از جمله من فرستاده می شد. شرکت در مراسم
ترحیم آیت الله فیض در روز شانزدهم اسفند اصلا در برنامه وجود نداشت
واو معاون خود رابرای شرکت اعزام داشته بود. اسدالله علم که وزیر کارش
بود، آمد و او را به مسجد کشاند( طبق اسناد به دست آمده در مراسم مسجد
شاه ، اسدالله علم یک بار به تنهایی و یک بار هم در معیت رزم آرا شرکت
می کند.) این که او از قول شاه به رزم آرا گفته بود که باید در مجلس
شرکت کند ، نمی دانم . وقتی به ما خبر دادند ، من و آقای اعتصام
بلافاصله به بیمارستان سینا که او را به آن جا برده بودند رفتیم. هنوز
لباسش تنش بود و هنگامی که لباس را در آوردند یک تیر به پشت و دو تیر
دیگر به گردن اصابت کرده بود. شم قضایی من می گفت این سه گلوله را یک
نفر در آن واحد نمی تواند به طرف رزم آرا شلیک کرده باشد. به عبارت
دیگر شلیک کار یک نفر نبود. در همان جا « ساعت » رزم آرا که شایع بود
در ان دستگاه فرستنده کارگذاشته شده ، مفقود شده بود. آقای اعتصام و
برادر رزم آرا به سرقت ساعت اعتراض کردند. چند ساعت بعد گفتند ساعت
پیدا شده است . فکر می کنم آن رابرای بررسی دستگاه فرستنده برده بودند
که با ناکامی مواجه شده و آن را پس آوردند.
این نکته را باید یادآور شوم که رزم ارا چند روز قبل از آن واقعه به
اتاق بازرسان آمد و گفت :
-
مساله نفت را هم حل کردیم .
وقتی سرلشکرهمایونی ( یکی از بازرسان) سوال کرد به چه نحو ، تیمسار
پاسخ گفت :
-
منتشر خواهد و اطلاع خواهید یافت .
در مورد قرارداد هم که گفته می شد که در جیبش بوده ، یا به سرقت رفته
بود و یا این که وجود قرارداد درجیبش دروغ بوده است.
باید توضیح دهم که یک روز نزد رزم آرا بودم گفت :
-
علت این که اعلیحضرت فقید به آن سرنوشت دچار شد آن بود که همسایه ها را
فراموش کرده و به دولت ثالثی ( آلمان ) تکیه کرده بود.
شاید همین اشتباه را هم خود رزم ارا مرتکب شد.