|
کنفدراسيون، جنبش دانشجوئی،
ساواک شاه و روزنامه کيهان
بخش
پنجم
*****
مطالبی
در باره
تاريخچه
کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی ـ اتحاديه ملی
(
افشاگری در باره تحريف تاريخ از سوی جاسوس ساواک و نويسندگان کيهان چاپ
تهران)
همانطور که
در بخش چهارم اين نوشته اشاره رفت بعد از پايان يافتن کنگره سوم
کنفدراسيون در لندن ، در روز
چهاردهم ديماه 1342 (چهارم
ژانويه 1964) تظاهراتی با شرکت تمام نمايندگان کنگره عليه سياست و
عملکردهای سرکوبگرانه رژيم محمد رضاشاه پهلوی در لندن برگزار شد. بنظر من
بی جا نباشد قبل از اينکه خواسته باشم به افشای دروغهای جاسوس ساواک شاه
که در حقيقت چيزی جزافشای دغلکاريهای دستگاه تبليغاتی آقای
«حسين شريعتمداری»
نيست ادامه دهم،از چندتا تظاهرات اعتراضی که از سوی فدراسيون های
دانشجويان ايرانی در اطريش ، ايتاليا و ايالات متحده آمريکا ، تشکلات
وابسته به کنفدراسيون جهانی در رابطه با سفر شاه به آن کشور ها که
بعد از
سرکوب قيام 15 خرداد
1342 برگزار شد ، نام ببرم و برای خوانندگان اين نوشته توضيح دهم که در
آن مقطع تاريخی ، اين تشکيلات و اعضای کنفدراسيون جهانی بودند که به افشای
عملکردهای سرکوبگرانه رژيم شاه دست زدند، همان
« تشکيلاتی»
که آقای حسين شريعتمداری با کمک جاسوس ساواک شاه و عده ای از نويسندگان
کيهان ـ تهران ، کارزار تبليغاتی بر پايه دروغ و اتهام و جعل واقعيات بخاطر
وارونه جلوه دادن تاريخچه افتخار آميز آن سازمان براه انداخته بودند.
آيا آقای حسين
شريعتمداری و نويسندگان کيهان ـ تهران ، اصولا اطلاع دارند و می دانند که
بعد از سرکوب خونين قيام 15 خرداد 1342 و حمله کماندوهای شاه به صحن
دانشگاه و حوزه فيضيه درقم و دستگيری تعداد زيادی از فعالان دانشجوئی ،
سياسی و مذهبی که در نتيجه ، جامعه سياسی وطنمان ايران به يک گورستان
تبديل شده بود و محمد رضا شاه پهلوی در سايه توپ و تانگ و مسلسل خود را
«قدرقدرت » تمام عيار می دانست ، اين سازمانهای دانشجوئی وابسته به تشکيلات
کنفدراسيون جهانی بودند که با مبارزات و افشاگري های خود، کارزار بزرگ
مبارزاتی عليه شاه در کشورهای اروپائی و ايالات متحده آمريکا بپا کردند و
از آن طريق به پايمال شدن حقوق قانونی ملت ــ حقوق در نظر گرفته شده در
قانون اساسی مشروطيت ــ ، توسط رژيم شاه اعتراض کردند؟
در هنگام سفر محمدرضاشاه پهلوی
به کشور اطريش ــ حدودأ 7 ماه بعد از سرکوب قيام 15 خرداد ــ ، اين اعضای
کنفدراسيون بودند که موفق شدند تا در شهر وين تظاهراتی در جلوی هتلی که شاه
در آن محل اقامت داشت و همچنين تظاهرات بزرگی در جلوی سفارت ايران در روز 2
بهمن 1342 ( 22 ژانويه 1964 ) برپا کنند و ازآن طريق اعتراض خود را به
وضعيت استبدادی و خفقان حاکم بر ايران اعلام دارند.
اتابکی سفير شاه، فردی که به
خود اجازه داده بود تا در
سال
1963 پاسپورت فعالان دانشجوئی را تمديد ننمايد و از آن طريق برای عده ای
از دانشجويان در گرفتن اجازه اقامت و بخصوص گرفتن اجازه کار، مشکل ايجاد
نمايد ــ امر نابخردانه ای که اعتراض و مقاومت دانشجويان را در آنزمان
با خود بهمراه داشت ــ ، (55) مجددأ کوشش می نمايد تا با کمک مأمورين ساواک
و پليس اطريش در بين دانشجويان وحشت اندازد تا شايد از آن طريق بتواند جلوی
هرنوع تظاهرات عليه شاه در کشور اطريش را بگيرد. در رابطه با آن توطئه بود
که پليس شهر گراتس از فعالان اتحاديه دانشجويان ايرانی آن شهر کتبأ تعهد
گرفته بود، تا مدت زمانيکه شاه در اطريش اقامت دارد، آنها محدوده شهر گراتس
را بدون اجازه پليس ترک ننمايند ، باوجود اين عده ای از ايرانيان عضو
اتحاديه گراتس که همچنين از هواداران گروه های سياسی (جبهه ملی ، حزب
توده، جامعه سوسياليست ها) بودند ، بخاطر مقاومت و مقابله با آن سياست ،
شبانه (دوم بهمن 1342 ) به شهر وين مسافرت می کنند تا در جلوی هتل محل
اقامت شاه در شهر وين ، دست به تظاهرات بزنند و با دادن شعار
« مرگ بر شاه،
زنده باد مصدق»
، مخالفت خود را با سياست سرکوب و ترور رژيم محمد رضا شاهی اعلام دارند. (56)
در طی تظاهرات اصلی دانشجويان
ايرانی که از سوی هيئت دبيران فدراسيون اطريش با همکاری اتحاديه دانشجويان
ايرانی در وين در تاريخ دوم بهمن 1342 ارگانيزه شده بود، در اثر توطئه
«اتابکی »
سفير شاه و برخی از کارکنان سفارت و مأمورين ساواک ، پليس اتريش به صفوف
تظاهر کنندگان در جلوی سفارت ايران در وين حمله می کند و بسياری از
دانشجويان را مجروح می نمايد. جمعأ تعداد 31 تن از تظاهرکنندگان ايرانی
در وين از سوی پليس بازداشت می شوند. اتحاديه ملی دانشجويان اطريش و
سازمانهای دانشجويان يونانی و عرب بخاطر آزادی 31 تن دانشجويان ايرانی
دستگير شده ، کارزار مبارزاتی به حمايت از کنفدراسيون جهانی براه می
اندازند و کمک می کنند تا ماجرای دستگيری 31 تن دانشجو و همچنين چگونگی
وضع سياسی حاکم بر ايران در افکار عمومی اطريش بازتاب يابد. آن اعتراضات
همچنين سبب می شوند تا با دخالت آقای آلفونس گورباخ، صدر اعظم وقت کشور
اطريش، ماجرای دستگيری دانشجويان ايرانی در زمانيکه شاه هنوز در اطريش
سرگرم تفريحات و ورزش اسکی بود، حل شود و دانشجويان ايرانی آزاد گردند.
آزادی دانشجويان دستگير شده باعث می شود تا شاه از مسافرتی که به آلمان
غربی و سوئيس در پيش داشت صرفنظر نمايد.
در رابطه با تظاهراتيکه
دانشجويان ايرانی در اطريش عليه شاه و سياست ترور و خفقان حاکم بر ايران
بپا کردند، تظاهرات دانشجويان ايرانی در شهر اينسبروک ، شهری که شاه برای
«اسکی » به آن شهر رفته بود را نيز نبايد فراموش کرد.
همزمان با سفر شاه به کشور
ايتاليا، سازمان دانشجويان ايرانی وابسته به کنفدراسيون جهانی ، در 20
بهمن 1342 (دهم فوريه 1964 ) تظاهرات اعتراضی در شهر فلورانس ترتيپ می
دهند تا از آن طريق اعتراض خود را نسبت به سياست ترور و خفقان حاکم بر
جامعه سياسی ايران اعلام دارند. در آن تظاهرات 11 تن از تظاهرکنندگان از
سوی پليس شهر فلورانس دستگير می شوند. در روز 21 بهمن با وجود اينکه پليس
شهر فلورانس دانشجويان دستگير شده را آزاد کرده بود، تظاهرات بزرگی در
پشتيبانی از دانشجويان ايرانی در فلورانس برگزار می شود که بيش از 2
هزارنفر از دانشجويان دانشگاه فلورانس و عده ای از اعضای احزاب چپ و
سنديکاهای کارگری ايتاليائی در پشتيبانی از خواست های دانشجويان ايرانی در
آن شرکت می نمايند و از آن طريق سعی می شود تا موضوع دستگيری دانشجويان
ايرانی از سوی پليس فلورانس را به موضوع بحث انجمن شهر فلورانس تبديل
کنند تا به دستگيری دانشجويان ايرانی توسط پليس از سوی انجمن شهر اعتراض
گردد. (57)
همزمان با اولين سالگرد سرکوب
خونين قيام 15 خرداد 1342 ، محمدرضاشاه پهلوی به ايالات متحده آمريکا
مسافرت می نمايد. در هنگام ورود شاه به ايالات متحده آمريکا، عده ای از
اعضای کنفدراسيون جهانی در روز چهاردهم خرداد 1343 (4 ژوئن 1964) در
فرودگاه جان ـ اف ـ کندی در نيويورک ، دست به تظاهرات می زنند و عليه
ناهنجاريهای حاکم بر وطنمان ايران اعتراض می نمايند. پرزيدنت
« ليندون جانسون»
رئيس جمهور وقت آمريکا از محمد رضا شاه پذيرائی شاهانه ای بعمل می آورد و
هنگام نوشيدن جام شرابش به سلامتی محمد رضا شاه پهلوی ، از فردی که
کوچکترين توجهی به حقوق بشر در ايران نمی نمود و قانون اساسی مشروطيت در
ايران را پايمال می کرد و در واقع اعمال و کردارش همچون يک پادشاه مستبد و
جانی بود، به عنوان يک
«پادشاه اصلاح طلب
قرن بيستم» ياد می
نمايد.(58)
در بيستم خرداد 1343 (10 ژوئن
1964 ) که دانشگاه نيويورک به شاه
« دکترای افتخاری
حقوق» داد ، 50 تن از
دانشجويان عضو و طرفدار کنفدراسيون جهانی در محوطه دانشگاه در حاليکه در
محاصره پليس بودند، دست به تظاهرات می زنند و شعار
« مرگ بر شاه»
سر می دهند و از آن طريق به اعطای درجه دکترای افتخاری به ديکتاتور ايران
اعتراض می کنند.( 59 )
هنگام سفر شاه به ايالت
کاليفرنيا، دانشجويان ايرانی عضو کنفدراسيون در 22 خرداد 1343 (11 ژوئن
1964 ) در فرودگاه لوس آنجلس تظاهرات اعتراضی بر پا می کنند. در آن
تظاهرات عده ای از همراهان شاه به صف دانشجويان حمله می کنند و سر يک
دانشجوی مخالف با حکومت ترور را سخت مجروح می نمايند. (60 )
در هنگاميکه دانشگاه
کاليفرنيا در شهر لوس آنجلس به شاه دکترای افتخاری می داد ، بيش از 200 نفر
از دانشجويان ايرانی و آمريکائی عليه سياست و عملکرد رژيم شاه در محوطه
جلوی دانشگاه دست به تظاهرات می زنند ، در هنگاميکه تظاهرکنندگان در محاصره
پليس و مأمورين اف ـ بی ـ آی بودند ، هواپيمای کوچکی که با خود پرچمی را
يدک می کشيد که بر رويش نوشته شده بود:
« می
خواهيد نشئه شويد؟ سراغ شاه برويد »
بر فراز جمعيت
ظاهر می شود و شروع به دور زدن می نمايد ـ شاه خود در کتاب
« محمد
رضا پهلوی »
از اين آکسيون اعتراضی دانشجويان ايرانی نام برده است ـ
.
زمانيکه شاه می خواسته است، سخنرانی خود را در سالن دانشگاه کاليفرنيا
شروع نمايد، هفت دانشجوی سال آخر که کلاه مخصوص فارغ التحصيلی را بر سر
داشتند در حاليکه 40 تا 50 دانشجوی ديگر در پشت سرشان حرکت می کردند بعنوان
اعتراض جلسه سخنرانی را ترک می کنند. در طول سخنرانی شاه ، دانشجويان مخالف
با بالا بردن تابلوهائی که بر آنها شعار ضد شاه نوشته شده بود سخنرانی او
را قطع می کنند و مأمورين اف ـ بی ـ آی و عوامل ساواک به افراد معترض
حمله می برند و با کتک کاری و توسل به زور آنها را از سالن سخنرانی بيرون
می کنند. چندين بارآن اعتراضات و کشمکش از سوی افراد مخالف سياست ترور و
سرکوب شاه که هنوز در سالن سخنرانی حضور داشتند، تکرار می گردد. (61)
تمام آن
مبارزات و روشنگريهائی که در بالا به رئوس آنها اشاره رفت، در واقع شمه ای
از
مبارزات و افشاگريهای دانشجويان ايرانی برهبری کنفدراسيون جهانی عليه رژيم
وابسته به امپرياليسم شاه می باشند که در حافظه تاريخ معاصر ايران، بنام
مبارزات جنبش دانشحوئی ايران برهبری کنفدراسيون جهانی ، ثبت شده اند. آقای
حسين شريعتمداری بايد بداند، همانطور که آقای پرويز ثابتی و دستگاه
تبليغاتی دوران شاه نتوانستند با بميدان آوردن افرادی همچون دکتر عباس
ملک زاده ميلانی
(دکتر عباس
ميلانی)
ذره ای از
ارزش واقعی آن مبارزات افتخارآميز کنفدراسيون جهانی در دوران رژيم محمد
رضا شاه بکاهند ، جوّ سازی و تقلبات روزنامه کيهان ـ تهران تحت هدايت و
راهنمائی های جناب
شديعتمداری و خوش رقصی های جاسوس ساواک نيز نخواهد توانست کوچکترين خدشه
ای به آن وارد کنند!!
در رابطه با توضيحاتی که رفت،
ضروريست
مجددأ
متذکر شد که منظور من ( منصور بيات زاده ) از نگارش اين نوشته در رابطه با
گوشه هائی از تاريخچه مبارزات کنفدراسيون دانشجويان ايرانی، بهيچوجه اين
نيست که چنين جلوه دهم که به فعاليت ها و مبارزات کنفدراسيون جهانی نمی
تواند هيچگونه ايراد و انتقادی وارد باشد و مبارزات و عملکردهای آن
سازمان کمبودها ، اشکالات ، نقائص و اشتباهاتی با خود بهمراه نداشته است.
هر کس چنين ادعائی را بنمايد، شخصأ ثابت می کند که کوچکترين اطلاعی از
چگونگی روند مبارزات سياسی ـ اجتماعی ندارد. تاريخچه تمام مبارزات سياسی و
اجتماعی در جهان بيانگر اين واقعيت هستند که هر فردی ،هر گروهی و سازمانی
و حزبی که در مبارزات سياسی ـ اجتماعی شرکت می نمايد، حتمأ در طول مبارزات
و فعاليت های خود دچار اشتباه و خطا نيز خواهد شد. اما امری که مهم است ،
اين می باشد که انسان با بررسی دقيق گذشته خود، کوشش نمايد تا به اشتباهات
و خطاهای گذشته پی برد و در جهت اصلاح آنها اقدام کند و نه اينکه با لجاجت
سعی نمايد ، اشتباهات گذشته را به موضع سياسی خود تبديل نمايد. همچنين
ضروريست هميشه در نظر داشت که هنگام بررسی و قضاوت بيغرضانه در باره هر
پديده اجتماعی از جمله بررسی تاريخچه فعاليت های کنفدراسيون جهانی، به
«
شرايط تاريخی ـ اجتماعی جامعه »
در مقطع
تاريخی که مورد بحث می باشد ، توجه شود
.
بررسی دقيق و همه جانبه تاريخچه
کنفدراسيون جهانی که حتمأ آشنا شدن به تمام اشکالات، کمبودها، نقائص و
اشتباهات آن تشکيلات را نيز بايد شامل شود ، بما خواهد آموخت که
سمت
و سوی مبارزات کنفدراسيون در خدمت افشای ماهيت رژيم استبدادی و وابسته به
امپرياليسم شاه قرار داشته است
، امری که اگر کسی خواسته باشد بی غرضانه در اين باره قضاوت کند، نمی
تواند عکس آنرا بيان نمايد. همچنين بايد اذعان داشت که در دوران فعاليت
های کنفدراسيون، اکثر اعضای کنفدراسيون با بسياری از ارزش های تشکيل دهنده
يک «جامعه
باز» و
«نظام دمکراسی»
حاکم بر کشورهای غربی بطور دقيق آشنائی نداشتند و برخی اصولا با آن
«نظام»
بعنوان «
دمکراسی بورژوازی »
مخالف بودند و محور توجهشان به دمکراسی نه بر پايه محترم شمردن و محور
قراردادن «
اصل فرديت » ، بلکه توجه
به «
طبقات» و محور قراردان
دفاع از طبقه کارگر و يا کارگران ، دهقانان و رنجبران دور می زد و در آن
رابطه بود که خود را طرفدار
« دمکراسی کارگری
» می دانستند و تحقق آن
خواست را در گروی تحقق
« ديکتاتوری طبقه
کارگر» ارزيابی می کردند
و برخی ديگر از
« دمکراسی خلقی »
صحبت می نمودند و تعريفشان از
«خلق»
، عبارت بود از
« ملت »
منهای هيئت حاکمه.
دراعتصاب غذائی که هيئت دبيران
کنفدراسيون منتخب کنگره کلن در 3 آذر 1344 ( 25 اکتبر 1965 ) درشهر
کارلسروهه در آلمان بخاطر دفاع از 14 تن از ايرانيانی که در رابطه با حادثه
کاخ مرمر و سوء قصد نافرجام رضا شمس آبادی سرباز 22 ساله گارد شاهنشاهی به
محمد رضا شاه در کاخ مرمر، بازداشت شده بودند ـ گروه پرويز نيکخواه ـ (62)
برگزار کرده بود، بحث در باره واژه
«خلق »
و نقش طبقات در مبارزات سياسی ـ اجتماعی مابين عده ای از طرفداران جبهه ملی
و طرفداران سازمان انقلابی درگرفت. اگر اشتباه نکنم عده ای از سخنگويان دور
اول آن بحث عبارت بودند از آقايان علی شاکری (زند) و دکتر علی راسخ افشار
از طرفداران جبهه ملی و آقايان محمود مقدم و دکتراسدالله تيورچی از
طرفداران سازمان انقلابی. به محتوی بحث آن نشست بعدأ در تمام بدنه
کنفدراسيون دامن زده شد. با توجه به اين واقعيات و برداشت های متفاوت
اعضای کنفدراسيون از
« نظام دمکراسی»
، کنفدراسيون نتوانست در رابطه با روابطه حاکم برجامعه بعد از رژيم شاه
بتوافق برسد و در واقع هرکس می توانست برداشت خودش را از
« نظام دمکراسی»
آنطور که خود تشخيص می داد داشته باشد.
همچنين بايد متذکر شد که با گذشت زمان، روز بروز از
تعداد طرفداران نظام دمکراسی شبيه به دمکراسی حاکم بر جوامع غربی که محورش
تاکيد بر دفاع از
« اصل فرديت»
باشد کاسته می شد.
در بخشهای قبلی اين نوشته با
بازگو کردن بخشی از مصوبات کنگره های کنفدراسيون و اشاره به پيام
دانشجويان دانشگاه تهران به کنگره ها، دقيقأ روشن کردم که يکی از خواست های
محوری کنفدراسيون از زمان شروع فعاليتش ببعد ، برقراری حاکميت قانون و
جلوگيری از هرنوع قانون شکنی و در آن رابطه برسميت شناختن سازمان های
دانشجوئی دانشگاههای ايران و همچنين کنفدراسيون از سوی دولت های وقت ايران
بود. اما
رژيم شاه بهيچوجه
حاضر نشد هيچ نوع تشکيلات دانشجوئی ، سنديکائی و احزاب سياسی ـ اجتماعی را
برسميت بشناسد، مگر اينکه آن تشکلات زير نظر مأمورين سازمان امنيت عمل کنند
و در واقع « پهلويست» گردند.
عملی که برخلاف قانون اساسی مشروطيت و خواست فعالين سياسی و دانشجوئی بود.
مقامات رژيم شاه با پافشاری بر آن مواضع خلاف قانون و غير دمکراتيک خود،
کمک به راديکالتر شدن فضای سياسی جامعه ايران نمودند. همانطور که در
بخشهای قبلی اين نوشته نيز اشاره کرده ام، در رابطه با بی توجهی مقامات
رژيم شاه به اجرای قانون اساسی مشروطيت، بخش بزرگی از اعضاء کنفدراسيون تحت
تأثير مبارزات آزاديبخش جهان سوم قرارگرفته بودند.
آن وضع سياسی سبب شده بود تا
اعتراض به وضع حاکم و
مبارزه عليه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه روز بروز شکل راديکالتر بخود
بگيرد که در طول روند آن مبارزات،خواست سرنگونی رژيم شاه در صدر تمام
خواسته ها قرار گرفت و آن جوّ راديکال همچنين سبب شده بود تا کمتر به
فرهنگ دمکراسی و ارزشهای تشکيل دهنده آن فرهنگ توجه گردد. در واقع بخش
بسيار بزرگی از ما در آن زمان با
« مشکل معرفتی »
روبرو بوديم، چون رژيم شاه با
تمام قدرت
در جهت پايمال کردن قانون اساسی عمل می کرد، بسياری ازما به اين نظر رسيده
بوديم که از طريق دامن زدن به مبارزات قانونی و تاکيد بر خواست تحقق حاکميت
قانون، موفق نخواهيم شد تا رژيم شاه را مجبور کنيم تا در چارچوب قانون و بر
پايه اصول قانون اساسی مشروطيت عمل کند.
بمرور زمان اکثريت بزرگی
ازما ، از خواست تحقق
«حاکميت قانون »
فاصله گرفتيم ــ من منصور بيات زاده ، يکی از آن افراد بودم ، در اين رابطه
بعدأ توضيح خواهم داد ــ ، بدون اينکه به اين واقعيت توجه داشته باشيم که
در هر جامعه ای صرفنظر از اينکه در کدام نقطه ازجهان باشد ، اگر بر آن
جامعه رژيم استبدادی حاکم باشد، برای نابودی استبداد، يعنی جلوگيری از
هرنوع خود سری احتياج به برقراری روابطی هست، که عملکرد حاکم مستبد را
محدود به يک چارچوب و روابط و ضوابط بنمايد و آن عبارت خواهد بود از
برقراری
«حاکميت قانون». البته
برقراری حاکميت قانون بهيچوجه بمعنی برقراری
« نظام دمکراسی »
نيست، اگرچه برقراری نظام دمکراسی نيز به برقراری حاکميت قانون احتياج
دارد، با توجه به اين اصل که محتوای قانون در جوامع دمکراتيک، بر پايه
محترم شمردن روابط و حقوق برابر شهروندان تدوين و تنظيم شده است که در
چنان حالتی محترم شمردن
« اصل فرديت »
معيار سنجش حقوق تمام
انسانها صرفنظر از جنسيت ، مذهب ، شغل و مقام آنها بايد باشد.
در رابطه با توضيحاتی که رفت ،
بايد متذکر شد که با تحقق صد در صد قانون اساسی جمهوری اسلامی ، اگرچه می
توان جلوی
« استبداد »
را گرفت ، ولی بخاطر محتوی غير دمکراتيک آن قانون اساسی بهيچوجه برقراری
نظام دمکراسی در ايران ميسر نخواهد بو و احتياج به اصلاح تمام اصول غير
دمکراتيک قانون اساسی دارد.
بنظر من، اگر
نخواسته باشيم تا اشتباهات گذشته دوران نسل ما مجددأ توسط نسل جوان وطنمان
تکرار گردد، حتمأ بايد به نقد مسائل تاريخی و همچنين تصميمات و عملکردهای
سياسی خود و ديگر فعالين دوران گذشته بپردازيم و دقيقأ کمبودها، اشتباهات
و نقائص را آنطور که بوده اند و اتفاق افتاده اند بر ملا کنيم و از آنها
فاصله بگيريم.
همچنين در
رابطه با بررسی تاريخچه مبارزات کنفدراسيون و قضاوت در باره آن ، نبايد
فراموش کرد که پس از پيروزی انقلاب شکوهمند بهمن 1357 ، عمر
«
بهار
آزادی»
در ايران بسيار کوتاه مدت بود. اعمال غير انسانی و غير دمکراتيک حاکميت
مذهبی بيرون آمده از انقلاب بهمن 1357 سبب شد و کمک کرد تا بخشی از
نيروهای سياسی به برداشت و تعريف جديدی از
« نظام دمکراسی»
برسند و برايشان تا حدودی روشن شود که نظام دمکراسی تنها با سرنگونی رژيم
استبدادی و يا رژيم ديکتاتوری حاکم بر جامعه متحقق نمی گردد ، بلکه شکل
گرفتن آن «
نظام »
از سوئی احتياج به قبول يکسری
« ارزش »
ها که
برپايه آنها نظام دمکراسی شکل می گيرد ، دارد (63 ) و از سوی ديگر در
همکاری با نيروهای غير دمکرات ، عقب گرا و مرتجع ، آن نظام را نتوان در
جامعه برقرار کرد، همانطور که در همکاری با نيروهای وابسته به بيگانگان
بهيچوجه نتوان از استقلال و حاکميت ملی دفاع نمود. در واقع برقراری
دمکراسی همچنين در گروی آشنا شدن با فرهنگ دمکراسی و تبليغ و ترويج آن
فرهنگ در جامعه مورد نظر می باشد که بدين خاطر به انسانها و تشکلات
دمکرات احتياج هست.
همانطور که
اشاره رفت ، جنبش آزاديخواهانه ايران پس از عملکردها ی سرکوبگرانه و غير
دمکراتيک هيئت حاکمه جمهوری اسلامی به اين موضوع پی برد که برقراری
دمکراسی در هر جامعه ای احتياج به آشنا شدن مردم آن جامعه با فرهنگ دمکراسی
دارد که يکی از خصوصيات آن فرهنگ ،
« جدائی دين و
ايدئولوژی از دولت »
می باشد . بدون توجه و تحقق اين اصل
« جدائی»
، « اصل
فرديت »
که يکی از پايه های محوری دمکراسی حاکم بر جوامع غربی می باشد ، نمی تواند
در ايران محترم شمرده شود. مبارزه با استبداد و ديکتاتوری برای
تحقق نظام دمکراسی ، اگرچه ضروريست ، ولی کافی نيست.
بنظرمن بعد
از پيروزی انقلاب بهمن 1357 و کسب قدرت از سوی بخشی از روحانيت برهبری آيت
الله خمينی از سوئی و فضای سياسی راديکال حاکم بر وطنمان ايران از سوی
ديگراجازه ندادند تا عمر
« بهار آزادی »
در وطنمان ايران طولانی گردد. در اين رابطه دشمنی کور بخش بزرگی از نيروهای
چپ با «
ليبراليسم»
، آنهم بدون توجه به چگونگی تکامل و رشد نيروهای جامعه و آشنائی آنها با
حقوق مدنی و جايگاه و نقش طبقات، بی تأثير نبود، روندی که مجددأ به برگشت
رژيم استبدادی در ايران کمک کرد. البته بجای رژيم استبدادی شاه ، رژيم
استبدادی بخشی از روحانيت (روحانيت دولتی). اين ماجرا و روند در زمانی
رخ داد که ديگر تشکيلاتی متحد و يکپارچه بنام کنفدراسيون جهانی ، که در
برگيرنده تمام جناحهای دانشجوئی باشد، وجود خارجی نداشته است .
با توجه به
توضيحی که رفت ، نمی توان و نبايد به تشکيلات کنفدراسيون جهانی و عملکرد
اعضای آن تشکيلات ايراد گرفت و انتقاد نمود که چرا در آن مقطع تاريخی که
کنفدراسيون عليه عملکردهای خلاف قانون رژيم استبدادی شاه مبارزه می کرد، به
چنان نظرات و خواست هائی که تحقق نظام دمکراسی ، نظامی همچون نظام کشورهای
دمکرات غربی را با خود بهمراه داشته باشد توجه نکرده است و بعدأ چنين
نتيجه گرفت ، پس مبارزاتی که آن تشکيلات و اعضايش در آن مقطع تاريخی عليه
رژيم شاه بخاطر نفی نظام استبدادی انجام داده اند، مبارزاتی بی خود و بی
جا بوده است و بايد آنرا مردود و محکوم دانست، سياستی که از سوی گروه های
پهلويست که برخی از آنها اکنون ماسک
«مشروطه خواهی»
بر چهره زده اند و در جهت توجيه سياست سرکوبگر دوران سلطنت محمد رضا شاه
پهلوی عمل می کنند، تبليغ می گردد. جالب اينکه همين حضرات
« پهلويست »
،
اکنون خود
پرچمدار
تشکيل
«جبهه »
تمام نيروهای مخالف جمهوری اسلامی شده اند و شعار
« همه باهم »
را دررابطه با مبارزه با رژيم جمهوری اسلامی تبليغ می کنند. امری که اگر
بناباشد از اشتباهات گذشته درس گرفت، بهيچوجه نبايد با چنين نظراتی که غلط
بودن آن ثابت شده است ، توافق نمود و با آنها همسو شد.
(64)
البته برخی
از فعالين سياسی دوران کنفدراسيون از قبيل آقای حسن قاضی، فردی که بخاطر«سرنگونی
رژيم شاه»
و برقراری
«حکومت خلق»،
تحت تأثير مبارزات فيدل کاسترو، چه گوارا و حتی مائوتسه دون قرار می گيرد و
برای فراگيری شيوه مبارزات مسلحانه و آشنا شدن به مبارزات چينی ها، يعنی
محاصره شهرها از طريق دهات به کوبا و چين می رود و اعمال و کردار آن جناب
همچون ديگر همفکرانش در امر راديکالترکردن فضای سياسی حاکم بر کنفدراسيون و
نفی دمکراسی حاکم بر جوامع اروپای غربی ، چون دمکراسی بورژوازی بوده است بی
تأثير نبوده است،
در
مصاحبه ای در باره کنفدراسيون
صحبت از:
« نام
گذاريهای پر طمطراق مثل فدراسيونها و کنفدراسيون»
نموده است و مدعی می شود که :
«
... کنفدراسيون بر پايه يک ايده غلط شکل گرفت، با يک منطق نادرست پيش رفت و
در مسيری افتاد که کجرويش تشديد و سرانجام روزی متلاشی شد. پايه از اول کج
بود...»
و نوک حمله را متوجه برخی از دوستان سابق حزبی اش نموده است، بدون اينکه
کوچکترين انتقادی به اعمال و کردار گذشته خود داشته باشد و برای خوانندگان
متن مصاحبه خود توضيح دهد که آن جناب تا چه اندازه در جا انداختن آن
« ايده غلط»
و «
کجروی »
نقش داشته است!!
در بخش
مربوط به کنگره نهم توضيحاتی در باره گفتار آقای حسن قاضی خواهم داد.
در حقيقت،
تحقق پ |