|
تو
نيستی که
ببينی
برای فريدون
مشيری در
پنجمین
سالمرگ او
•
اشعار مشيری
چنان ساده،
بيپيرايه و
روشناند که
درک آن برای
همگان به
سادگی ميسر
است. يکی از
ويژهگی های
بارز او در
عرصهی
سرايش اين
است که وی
مخاطبان شعر
خويش را
بسيار
گسترده ميطلبد
•
اشعار
این شاعر
وقتی به عرصه
کاویدن و
کنکاش در
روزگار ما و
مسائل آن و
تاثیر بر
آنان پای می
گذارد بسیار
درمانده می
شود. شعر
مشیری در
عرصه اندیشه
و فلسفه و
نگاه به
ایران و جهان
امروزین،
شعر روزگار
ما نیست.
خسرو
باقرپور
اخبار
روز: www.iran-chabar.de
دوشنبه
٢ آبان ١٣٨۴ –
٢۴ اکتبر
٢٠٠۵
از
سوم آبان ماه
هزار و سيصد
و هفتاد و نه،
پنج سال می
گذرد. پنج
سال گذشت از
روزی که
فريدون
مشيری شاعر
و خالق عشق و
عاطفه در
سادگی و
صميميت شعری
درگذشت.
يادنامه ای
را همان موقع
در سوگ
فريدون
مشيری و در
اندوه رفتنش
نوشته بودم.
به ياد زلال
و بی زوال او
اين نوشته را
در زير می
آورم.
ادبيات
پر آوازه و
غنی ايران
وارد دوران
تلخ و غمباری
شده است.
نسلی که شعر
و ادب معاصر
ايران ما را
اعتبار و
درخشش
بخشيدهاند
يکان يکان در
ميگذرند،
شاملو،
نادرپور،
کسرايي،
اخوان،
مختاري،
گلشيری و... بر
بال
نسيم عمر ميروند،
با دلی پر ز
غصهی يار و
ديار، و يا
با دلی تنگ
از دوری و
غريبي، و يا
چون مختاری
با حلقهی
کبودی نشسته
برگلو. يکی
ديگر از اين
فرهيختهگان
درگذشته،
فريدون
مشيری است،
شاعر شعر
های
ساده، با
زبانی روشن و
شفاف، شاعری
که زندگی،
رفتار، کلام،
و معانی
نهفته در
زبان سادهاش
از عشق به
مردم و ميهن
و انسان
سرشار بود.
شاعری که
پرنيان روح
لطيفاش را
در شنگرف
عاطفهاش ميتنيد
و شعر ميسرود.
زمانی که خار
مرگ مشيری در
جان
دوستداران
شعر و ادب
ايران خليده
بود، ارگان
بيفرهنگی و
ناسپاسی «روزنامه
کيهان تهران»
خبر درگذشت
او را با ذکر
اين جمله
اعلام کرد: «شاعری
که برای
خوانندگان
رژيمشاه
ترانه ميسرود
مرد»! فريدون
مشيری مدت زمانی
است رفته است،
ولی هنوز ادب
و فرهنگ
ايران و
اهالی آن
غمگین اویند.
تو
نيستی که
ببينی
چگونه
عطر تو در
عمق لحظهها
پيداست.
چگونه
عکس تو در
برق شيشهها
پيداست.
چگونه
جان تو در
جان زندگی
سبز است.
هنوز
پنجره باز
است
تو
از بلندی
ايوان به باغ
مينگري.
درختها
و چمنها و
شمعدانيها،
به
آن ترنم
شيرين
به آن تبسم
مهر
به
آن نگاه پر
از آفتاب مينگرند.
تمام
گنجشکان
که
در نبودن تو
مرا
به باد ملامت
گرفتهاند،
ترا
به نام صدا
ميکنند!
هنوز
نقش تو را از
فراز گنبد
کاج
کنار
باغچه
زير درختها
لب حوض
درون
آينهی پاک
آب مينگرند.
تو
نيستی که
ببينی چگونه
پيچيده ست
طنين
شعر نگاه تو
در ترانهی
من،
تو
نيستی که
ببينی چگونه
ميگردد
نسيم
روح تو در
باغ بيجوانهی
من.
...
اشعار
مشيری چنان
ساده، بي
پيرايه
و "روشن" اند
که درک آن
برای همگان
به سادگی
ميسر است.
يکی از ويژهگی
های بارز او
در عرصهی
سرايش اين
است که او
مخاطبان شعر
خويش را
بسيار
گسترده ميطلبد،
به همین خاطر
روشنی و دوری
از ابهام از
خصيصه های
ذاتی شعر
مشیری است،
هرچند همین
خصلت به
اعتقاد برخی
از صاحبان
نظر، شعر
مشیری را از
مختصات
زیباشناختی
نیز دور کرده
است. اگر این
تعریف
فرانسیس
بیکن را که "کار
هنرمند عمیق
تر کردن راز
هاست"
بپذیریم،
باید به این
صاحب نظران
حق بدهیم.
شعر
مشیری را
بسیاری از
صاحب نظران و
شعر شناسان
به خاطر
فقدان معرفت
مدرن شعری،
حتی شعر نمی
دانند. شعر
مشیری
همانگونه که
پیشانه گفته
شد عاطفی و
به همین دلیل
فوق العاده
مردمی و
عامیانه است.
شعر مشیری
شعر تکان به "دل"
است، شعر
اندیشه و
حرکت نیست.
به همین دلیل
است که اشعار
این شاعر
بیشتر در
میان مردم
حضور دارد تا
در میان
روشنفکران و
اقشار پیشرو
جامعه. شعر
مشیری هرچند
از قوالب
شعری کهن دور
شده و به
عرصه شعر
نیمایی گام
گذاشته است،
اما قادر به
پیمودن
مسیری دراز
در این عرصه
نشده و در
ابتدای ورود
متوقف مانده
است. اشعار
این شاعر
وقتی به عرصه
کاویدن و
کنکاش در
روزگار ما و
مسائل آن و
تاثیر بر
آنان پا می
گذارد بسیار
درمانده می
شود. شعر
مشیری در
عرصه اندیشه
و فلسفه و
نگاه به
ایران و جهان
امروزین،
شعر روزگار
ما نیست. اما
عنصر حس و
عشق و عاطفه
و مهر در
اشعار مشیری
چنان
قدرتمند،
غالب، تاثیر
گذار و
دلنشینند که
می توانند
جای بسیاری
از کاستی های
شعر او را در
"دل"
دوستداران
شعر بگیرند و
"دل" و مهر و
عشق را سلطان
عالم کنند. و
مگر اسماعیل
جان خویی که
خود شاعری
خردمند و
فیلسوف است
در وصف "دل"
آدمی این
گونه نسروده
است:
...
خرد
در نیمه ره
وانه که ناید
به
جز ماندن به
گل زین نره
خر هیچ
ورای
این خرد
شادان خرد
باد
که
باشد دل،
نبود انگارِِِِ
هر هیچ
خوشا
جز او ندیدن
مولوی وار
نه
ره ، نه
رهروی، نه
راهبر هیچ
بشر
دل دارد و از
دل همه چیز
غیاب
دل کند ذات
بشر هیچ
...
ضریبی
دان جهان از
عشق در عشق
وگرنه
مضربی از هیچ
در هیچ
همه
عشق و همه
عشق و همه
عشق
دگر
هیچ و دگر
هیج و دگر
هیچ.
در
شعر مشيری
هرچند «قوالب
عروضي»
شکسته شدهاند،
ولی رعايت «قوافي»
کاربرد
دلنشينی
دارند که شعر
وی را از
آهنگی
خوشایند
برخوردار ميکنند.
در اشعار وی «وزن»
نمودی
نمايان دارد
و کوتاه و
بلند شدن
مصرع ها از
موزونی آنان
کم نميکند.
به اين سرودهی
زيبا با نام ( «گوشه»ی
دلتنگي) دقت
کنيد:
از
پشت ميلههای
قفس، امروز،
با
مرغکی به گفت
و شنو بودم.
من
يک غزل به
زمزمه ميخواندم،
او
يک غزل به
چهچهه سر ميداد.
در
اوج همدلی و
همآهنگي.
او
«گوشه» ای ز
پردهی غم ميخواند
من
«پرده» ای ز
گوشهی
دلتنگي!
فريدون
مشيری بهگونهای
شورانگيز به
ايران عشق ميورزيد
و اين امر به
هيچوجه در
تقابل با
مهرعظيم او
به انسان و
در هر کجای
اين جهان
قرار نگرفت.
بيمهر
ايران زندگی
را نميخواست،
و آرزومند
سعادت و رفاه
مردم خود بود.
او در وصف
عشق
شورانگيز
خود به ميهنش
چنين سروده
است:
...
معنای
زنده بودن من،
با تو بودن
است
نزديک،
دور
سير،
گرسنه
رها،
اسير
دلتنگ،
شاد
آن
لحظه که بی
تو سر آيد
مرا مباد!
مفهوم
مرگ من
در
راه سرفرازی
تو، در کنار
تو
مفهوم
زندگی است.
معنای
عشق نيز
در
سرنوشت من
باتو،
هميشه با تو،
برای تو
زيستن!.
مشيری
در سروده ای
با نام «پنجره»
که شاید خطاب
او به شعور
انساني،
مهرورزي،
فرهيختگي،
شعر، هنر، و
سيمای
درخشان و
فرهنگی بشری
است اينگونه
سروده است:
تو،
تنها دری
هستي، ای
همزبان
قديمي
که
در زندگی بر
رخم باز بودهاست.
تو
بودی و لبخند
مهر تو،
گر روشنايي
به
رويم نگاهی
گشودست.
مرا
با درخت و
پرنده،
نسيم و ستاره
تو
پيوند دادي
تو
شوق رهايي
به
اين جان
افتاده در
بند دادي
تو
آغوش همواره
بازي،
بر
اين دست
همواره بسته.
تو
نيز آرزومند
پرواز و آواز
من،
در فرود و
فرازي،
ز
من ناگسسته.
تو
دروازهی
مهر و ماهي
تو
مانند چشمي،
که دارد به
راهی نگاهي!
تو
همچون دهاني،
که گاهي
رساند
به من مژده
دلبخواهي.
تو
افسانهگو،
با دل تنگ من،
از جهاني
من
از بادهی
صبح و شام تو
مستم
وگر
چند، پيمانهای
کوچک از
آسماني!
تو،
با قلب کوچه
تو با شهر،
مردم
تو
با زندگی همنفس،
همنوايي
تو
با رنج آنها،
که اين سوی
درهای بسته
بهسر ميبرند
آشنايي.
من
اينک کنار تو،
در انتظارم.
چراغ
اميدی فرا
راه دارم.
گر
آن مژده،
ـ ای همزبانِ
قديمی ـ
به
من در رسانی
به
جانِ تو، جان
ميدهم
مژدگاني!.
فريدون
مشيری متولد
سال هزار و
سيصد و پنج
بود و در
تهران زاده
شد. به علت
ابتلا به
بيماری
سرطان خون،
خورشيد
زندگی
اين شاعر و
اديب در
سپيده دم سهشنبه
سوم آبان ماه
هزار و سيصد
و هفتاد و نه
در
بيمارستان «تهران
کلينيک»
فروخفت.
مشيری
در سال هزار
و سيصد و سی و
سه با خانم
اقبال اخوان
ازدواج کرده
بود و دو
فرزند با نامهای
بهار و بابک
ثمرهی اين
ازدواجاند.
از
آثار فریدون
مشیری می
توان به
عناوین زیر
اشاره کرد:
تشنهی
طوفان (ناياب)
هزار و سيصد
و سی و چهار،
نشر صفي
عليشاه.
گناه دريا هزار
و سيصد و سی و
پنج، نشر نيل.
ابر (ابر و
کوچه) هزار و
سيصد و چهل،
تهران.
بهار را باور
کن هزار و
سيصد و چهل و
هفت، نيل،
تهران.
پرواز با
خورشيد (گزيده)
هزار و سيصد
و چهل و هفت،
صفيعليشاه.
از خاموشی
هزار و سيصد
و چهل و هفت،
کتاب زمان.
گزينهی
اشعار هزار
و سيصد و شصت
و چهار،
مرواريد.
مرواريد مهر
هزار و
سيصد و شصت و
پنج، نشر
چشمه.
آه، باران هزار
و سيصد و شصت
و هفت، نشر
چشمه.
از ديار آشتي.
با پنج سخنسرا.
لحظهها و
احساس.
آواز آن
پرندهی
غمگين.
برگزيده ها.
اشعار سهدفتر.
دلاويز ترين.
يک آسمان
پرنده.
يکسان
نگريستن (منتخبی
از «اسرار
التوحيد»)
و.....
ياد
و خاطرهی
اين شاعر
مهربان و
انسان دوست
در ذهن
دوستداران
شعر فارسی
ماندگار
است.
|