کودتای ۲۸ مردا،

گاهی گفتن این واژه آنچنان نفس‌شان را در سینه می‌برید که به آهی کش‌دار می‌رسید. واژه‌ی کودتا سکوت سنگینی با خود داشت که زیر پوست آن زخم شکستی عمیق زُق می‌زد. حالا که تلاش می‌کنم به یاد بیاورم انگار این واژه تنها زمزمه‌ی داغدار شعرها را دنبال خود می‌کشد؛

«ما راویان قصه‌های رفته‌بربادیم
کس به چیزی یا پشیزی برنمی‌گیرد سکه‌هامان را
گویی از شاهی‌ست بیگانه یا ز میری دودمانش منقرض گشته …»

واژه‌ی کودتا عصیان فروخورده‌ای با خود داشت که در این روزهای آخر مرداد نفس‌ خانه را می‌گرفت.

امسال که در این روزها به تهران آمده‌ام و ساکن آن خانه شده‌ام قصد کردم روایتی بنویسم از گذشته و امروز. از آنچه بر پدرم در روز کودتا رفته است، در میدان بهارستان، و آنچه امروز در این میدان و در مکان آن واقعه می‌توان به چشم دید. از واقعیت دیروز که از تصویر امروز یا محو شده است و یا در مفلوکی یک خرابه به حال خود رها مانده است. آنچه می‌خوانید روایت تاریخ است از زبان پدرم و روایت الکن‌شدگی مکانی که از بازگویی آن تاریخ، که روزگاری در آن واقع شده، بازمانده است.

این روزها که در جستجوی ردپای روایت پدرم در این میدان پرسه می‌زنم، در جستجوی مکان‌هایی که او بازمی‌گویدشان، از پیاده‌روها و کنار مغازه‌هایی که حالا جنس‌های بنجل و خوش‌خط‌ و خال می‌فروشند، می‌گذرم، تنها آنجا که کهنه‌گی و خرابی ریشه دوانده، نگاهم تکه‌ای می‌یابد از آن روایت. گاه حتی خرابه‌ای نیز باقی نمانده تا دریچه‌ای به گذشته شود. از خودم می‌پرسم اگر این مکان‌های تاریخ ما، آن ما که سرکوب شده و روایتش در شعبده‌ی تحریفِ صاحبان قدرت گرفتار مانده، اینگونه محو شوند، چگونه تعلق خود به این جغرافیا و تاریخ را باز خواهیم خوانیم؟

در جست‌و جوی نشانی از تاریخ در میدان بهارستان. عکس‌ها: پرستو فروهر