مقالات درج شده در این سایت لزوما نظر سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور شاخه آمریکا نیست
خانه » مقالات » ۱۷ شهریور انچه من دیدم :خسرو بندری

۱۷ شهریور انچه من دیدم :خسرو بندری

170920
هرسال ۱۷ شهریور فضای مجازی از یاد کشته شدگان میدان ژاله و جنایت شاه و حکومت نظامی ازهاری در ان روز انباشته می شود. دو عکس معروف هم بهترین شاهد ان است. یکی عکسی از میدان ژاله پس از تیراندازی که شمال میدان خالی است و دهها کفش روی زمین پخش است و این ذهنیت را می دهد که صاحبان این کفش ها یا مرده یا دستگیر شده اند. دومی اما بدتر است ؛ در شمال میدان ژاله تپه ای از ادمها مثل جسد روی هم ریخته شده اند. من بعنوان کسی که در ان محل حضور داشتم می گویم که هر دو عکس دقیق و واقعی است . اما تفسیر این عکس ها درست نیست.

ماجرا از ۱۶ شهریور شروع شد که ما تا میدان شهیاد راهپیمایی کردیم ؛ من دیدم که سر خیابان نواب به ایزنهاور ناطق به راهپمایان پیوست، مردم شعار می دادند : فردا ساعت ۸ میدان ژاله؛ اما قبل از رسیدن به شهیاد؛ زمزمه افتاد که حکومت نظامی گفته میدان ژاله رو می بنده . ناطق تو میدان شهیاد بالای یک وانت رفت و با بلندگو گفت: روحانیون وروحانیت هر دو برنامه فردا را لغو می کنند و خلاصه نروید. اما مردم از جمله من و حسین و علی رفتند. بگذریم که این اخوندهای بی حیا اونو بحساب خودشون گذاشتند وگرنه احتمالا اگر مردم به اخوندا توجه می کودند شاید همان جا انقلاب به سازش قهرمانانه ختم می شد. از خیابان شاهرضا به بالا که من جزوش بودم به شمال میدان ژاله رسیدیم که تعدادمان کم بود؛ شاید ۲۰۰-۳۰۰ نفر ولی جنوب میدان هزار ها نفر بودند. عکس هایی که نشان میده تلی از اجساد روی زمین ریخته اند ما همان ۲۰۰-۳۰۰ نفر هستیم . من و حسین صف اول رو به میدان بودیم و با بقیه صف دست هایمان را از ارنج بهم قفل کرده بودیم. میدان بوسیله ارتش قرق شده بود و ما نمی توانستیم به مردم جنوب میدان بپیوندیم. یک گروه ( انگار ۹ نفر)سرباز با تفنگ روبروی ما ایستاده بودند؛ همه سرباز صفر. یک گروه سرباز دیگه از پشت سر رسیدند و زمزمه افتاد که ما محاصره شده ایم؛ راستش مرگ رو که می توانست در ده قدمی ما و درون یک گلوله نابجا کمین کرده باشه رو نمیدیدیم و بهمین جهت هرچند واهمه داشتیم اما ترس نداشتیم . بنظرم این احساس جدا شدن از فردیت و با دیگران جمع شدن و قدرت یافتن است . مردمی که پس از انقلاب با دست خالی در مقابل نیروهای مسلح ایستاده اند همین احساس را می کنند. از صف ما یک نفر فریاد زد: تنها ره رهایی جنگ مسلحانه ( شعار معروف چریک های فدایی خلق) و چند دقیقه بعد دیگری شعار داد : حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله . چندی نگذشت که دو تک تیر انداز در دو سمت سربازها به ان دو نفر که شعار داده بودند شلیک کردند و حدس می زنم هردو کشته شدند و شاید اولین کشتگان انقلاب بودند. بلافاصله سر گروهبان به سرباز ها دستور بزانو داد و بعد دستور دراز کش . ظاهرا این دستور در پشت ما هم داده شده بود چون یکباره هر دو طرف پشت به جبهه خواستیم فرار کنیم که چون جا نبود روی هم افتادیم و ان صحنه دلخراش ! رو ایجاد کردیم. سرباز ها یک قطار فشنک روی سر ما خالی کردند ؛ ارتش شاه منظم تر از ان بود که بگذاره سربازها مستقیما به مردم شلیک کنند. رو بجنوب سمت راست خیابان یک خیابان باریک ای\ست که اسمش یادم نیست. بعد از چند دقیقه سکوت ؛ انگار چند نفر بلند شدند و به طرف ان خیابان فرار کردند و بعد همه ما به ان خیابان سرازیر شدیم .
در ابتدای خیابان ایران یک افسربه یک جوان کم سن شلیک کرد و من که به خیابان رسیدم یک مرد قوی هیکل جوانک را که شکمش غرق خون بود روی دست داشت و گیج مانده بود. من و حسین او را به سمت یک کوچه که به خیابان غربی منتهی به میدان می رسید و ما امبولانسی را انجا دیدیم هدایت کردیم و سپس به خیابان ایران دویدیم. کمک به ان مرد برای امبولانس ما را به عقب فراریان رساند . در خیابان ایران مرتب گاز اشک اور به سمت ما پرت می شد ؛ حسین بشدت خشمگین بود و دو بار قوتی گاز را برداشت و به طرف انها پرت کرد . متوجه شدیم که یک کامیون گاز شهربانی ما را تعقیب می کند و از انجا گاز پرت می کنند. انها که بما تیراندازی کردند ارتشی بودند ولی اینجا شهربانی با سرعت کم در حد دویدن جمع ما حرکت می کرد. به وانتی رسیدیم که داشت از مهلکه فرار می کرد؛ ۵-۶ نفر بودیم که پشت ان پریدیم و کف ان پهن شدیم ؛ انجا بود که دیدم گاز شهربانی خیلی بما نزدیک است و چند پاسبان؟ تفنگشان را به سمت ما قراول رفته اند ولی تیر نمی زدند. نمی دانم چطور راننده را مجبور به توقف کردند. وانت ایستاد و به چشم بهم زدنی من و حسین از وانت پریدیم؛‌من از سمت چپ بنظرم خیابان استخر بود که به انسو دویدم و حسین از سمت راست به طرف جلوی وانت. کمی بعد من در فرو رفتگی در ورودی یک ساختمان پناه گرفتم تا ببینم سر بقیه چه امده که یک پاسبان گذری مرا دید و با باتون به من حمله کرد. اون برای حقوق اخر ماه و من برای جانم . باتون را از دستش گرفتم؛‌به اه و ناله افتاد من به شرط اینکه از راه امده برگردد باتومش را پس دادم؛ چند دقیقه بعد به طرف وانت برگشتم؛‌انگار همه کتک بدی خورده اما می توانستند بروند جز راننده وانت که به حد مرگ کتک خورده بود. حسین هم برگشت و ما زیر بغل او را گرفتیم تا به جایی برسانیم. من در وانت را بستم و کلید را در جیب او گذاشتم. کمی پایین تر وارد یک عرق فروشی شدیم که چند مشتری عرق می خوردند و از دیدن ما خوششان نیامد؛ امیدی به انها نبود بیرون امدیم و کمی بعد یک تاکسی رد می شد که راننده وانت را به او سپردیم؛ پولش را دادیم تا او را به هزار تخت خوابی برساند. تمام شد ؛ خسته و کوفته تا میدان شهیاد راه رفتیم و نگران علی بودیم و همزمان این واقعه را ارزیابی می کردیم. علی خیلی پیش از ما رسیده بود. کنج خیابان ایران یک ساختمان چند طبقه بود که درش را باز گذاشته بودند و او همراه عده زیادی انجا پناه برده بودند. روز یعد شنیدیم که پس از تیراندازی ضلع شمالی هزاران مردمی که در جنوب میدان بودند رو به جنوب برگشتند و در مسیر شیشه های همه بانک ها ؛ سینما ها؛ نوار فروشی و مشروب فروشی ها را شکستند و نیز شنیدیم که هلی کوپتر حکومت نظامی از بالا به مردم شلیک کرده و عده زیادی را کشته و مجروح کرده. من نه می توانم تایید؛ رد یا اصلاح کنم. کاش رفقای جنوب میدان انچه دیدند را بازگو گنند. از مرگ ان دو کشته میدان فهمیدیم وقتی با جمع بودی نباید انگشت نما شوی وگرنه تبدیل به هدف می شوی . سال ها گذشت تا بفهمم بدترین تصمیم شاه حکومت نظامی بود و نیز اینکه در شرایط انقلابی مردم از رهبری جلو می افتند و این در جنبش سبز هم تکرار شد.
من هم چون هزاران نفر دیگر از روز اول با انقلاب بودم و چون امروز مورد بی مهری نسل بعدی قرار گرفته ایم ؛ هرچند جریان های چپ قبل و پس از انقلاب فارغ از هرگونه موضع گیری نقشی در تحولات نداشتند؛ برای جلوگیری از تکرار اشتباهات روشنفکران ان زمان؛ تصمیم دارم روند انقلاب را انطور که من دیدم با حد اقل تفسیر بنویسم. امیدوارم دوستان حاضر در ان هم بنویسند و یا به حافظه من کمک کنند. امروزه رهنمود هایی گاه از طرف مرکزیت یا هیات مدیره گروه های سیاسی داده می شود که گاه از فضای واقعی دور است و شاید این کمکی هم برای یاداوری به انها باشد که اکنون از دور دستی به اتش دارند
خسرو بندری

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>