مقالات درج شده در این سایت لزوما نظر سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور شاخه آمریکا نیست
خانه » مقالات » چگونگی ورود من به میدان مبارزه؛ و راه جبهه ملی برای آینده–محمد علی مهرآسا

چگونگی ورود من به میدان مبارزه؛ و راه جبهه ملی برای آینده–محمد علی مهرآسا

چگونگی ورود من به میدان مبارزه؛ و راه جبهه ملی برای آینده

 

من در ذاتم مبارزه با فساد، ستم، بیداد و زور ناحق ریشه دارد و می توان گفت آدمی مبارزم؛ به این جهت زیر هر اعلامیه ای که علیه بیداد و زور و نارواگوئی باشد امضا می گذارم. گفتم زور ناحق و منظور آن نوع زورگوئیهای خلاف قانون است. وگرنه در برابر قانون مطیعم اگرچه با آن قانون مخالف باشم. به همین جهات و دلیل با زمامدار زورگو که حق مردم را نادیده می گیرد و زیر پا می گذارد، نمی توانم سازش داشته باشم و یا او را تأیید کنم. من عاشق دموکراسیم با تمام معایبی که ممکن است بعضی برایش بتراشند. اما این مبارزه ام با تفنگ و اسلحه نیست و اصولاً از کاربرد سلاح و جنگ متنفرم. از نظر تیر اندازی هم بی مهارت نیستم.

 

به این ترتیب وسیله مبارزه من قلم است و کاغذ برای نوشتن؛ که امروزه به کامپیوتر و کاغذ و پرینتر تبدیل شده است.

 

مبارزه من با بیداد و زور از کلاس دوم دبیرستان و به هنگام مطرح شدن موضوع قرارداد نفت در مجلس، آغازید. آنزمان من در شهر کوچک سنندج به روزنامه ها زیاد دسترسی نداشتم. ولی به هر طریق آنها را به دست می آوردم و می خواندم و الفبای مبارزه را یاد گرفتم. از همان سن نوجوانی محبت زنده یاد دکترمصق و تشکلی که امر به ساختنش داده بود یعنی جبهه ملی ایران در ذهن و نهادم نشست و جان گرفت؛ و روز به روز فزونی یافت.

 

از ین جهت، کودتای 28 مرداد برای من یک نوع عزا و ماتم بود. چون می دانستم که جبهه ملی کنونی این نهضت خواهان حکومت و دولتی است بر مبنای دموکراسی و نظر و رأی مردم و در چنان حکومتی دین و شعایر مذهبی محلی برای قدرتنمائی ندارند و پیروان تمام ادیان حتا بی دینها و بی خدایان باهم مساویند و کسی از ذهنیّت دیگران جاسوسی نمی کند تا از آن پاپوشی برای تعقیب و مجازات فرد مورد نظر بسازد.

 

من در 28 اردیبهشت 1340 در میتینگ جبهه ملی در میدان جلالیه شرکت کردم زیرا آن زمان دانشجوی سال آخر داروسازی بودم. این علاقه و گرایش نسبت به مصدق و آن راه و روش زمامداری در من مرتب اوج می گرفت.اما چون پس ازاتمام تحصیلات راهی شهر زادگاهم سنندج شدم، از آنچه در تهران در این تشکل می گذشت بی خبر بودم. چون به امر شاه، اخبار مربوط به زنده یاد مصدق و جبهه ملی قدغن بود و سانسور می شد و روزنامه ها چیزی نمی نوشتند جز بخشهائی از محاکمات دکتر مصدق. اما از اینکه آن زنده نام با قدرت و شهامت کامل در برابر اتهامات بی جا و دستوری دادستان نظامی چون شیر می غرید، احساس شعف به من دست می داد.

 

هنگامی که به تهران نقل مکان کردم و مقیم پایتخت شدم، از طریق خانم همسرم که در آموزش و پرورش شمران همکار زنده نام مهدی مؤیدزاده بود با او دوست شدیم. چون او در نشستهای مخفی جبهه شرکت می کرد، از بعضی خبرها آگاه می شدم. اما چون داروهای کارمندان دربار را به دلیل شبانه روزی بودن از داروخانه ما می گرفتند، لذا داروخانه همواره زیر نگاه و نفوذ  افراد ساواک بود. و ما چند نفر در داروخانه در سکوت مطلق بودیم.

 

کار نوشتن و تلاش فرهنگی من زمانی آغازید که رایحه متعفن انقلاب اسلامی خمینی سال 1357 تازه وزیده بود و زمان و مکان پروای ایراد نقد و نوشتن به نوعی دیگر را می داد. در این واقعه من دو مقاله نوشتم یکی در پاسخ مقاله یکی از روشنفکرانی بود که توسط ساواک زندانی شده بود و شش ماه بعد در حالی که ریشش را در تمام مدت حبس نتراشیده بود مرخص شد و مجبور به نوشتن چنان مقاله ای شده بود که نوعی ندامت درآن هویدا بود. پاسخ این مقاله را برای روزنامه اطلاعت فرستادم و چاپ کرد و بعد آن نیز دو یا سه مقله فرستادم که به چاپ رسید. مقاله آخرم در ایران، در ایراد به کسانی بود که تجزیه طلبی را اساس کار سیاسی خویش قرار داده و برایش نیز تاحدِ کشتن می جنگیدند و کشته می دادند و این یکی  از ثمرات تلخ انقلاب بود. ایراد من بر این گروه ها این بود که نتیجه کار شما اگر موفق هم بشوید، به سود امپراتوری اتحاد جماهیر شوروی است که یک جمهوری تازه ساز به اقلیمش افزود می شود و هیچ نفعی از آن برای ایران و کرد به چشم نمی خورد. و یکی از زیانهایش این است که کردستان را از پول فروش نفت ایران بی نصیب می کند. بدبختانه خود کردستان نیز منبع درآمدی ندارد و آن زمان حتا دودکش یک کارخانه در تمام استان به هوا نرفته بود. تنها امید مردمانش به زمینهای دیم و باران آسمان است و بود. اما متاسفانه ایدئولوژِی پرده ی سیاهی است که در زمان جوانی بر روی مغز می نشیند و اجازه هیچ نوع تفکر عمیق و سازنده و منطقی را به آدمی نمی دهد. این نوشتار را نیز هم روزنامه اطلاعات و هم روزنامه انقلاب اسلامی به چاپ رساندند. بدبختانه بعد دوره تیره روزی و اختناق به فرمان خمینی ایجاد شد که تمام نشریات جز اطلاعات و کیهان که به دست عُمال حاکمیّت اداره می شدند، به محاق توقیف رفتند. دوره آزاد نویسی خیلی زود سرآمد و قلمها در کشو میزها به زندان رفتند.  حتا مجله «نگین» زنده یاد دکتر عنایت نیز که اصلاً سیاسی نبود و در زمینه ادبیات فارسی کار می کرد و منتشر می شد به جهت نوشتن داستان «شیخ صنعان» توسط زنده یاد سعیدی سیرجانی توقیف شد و دستور زندانی شدن دکتر عنایت نیز صادرگردید تا اعدامش کنند. خوشبختانه او زود متوجه شد و خود را پنهان کرد و از راه غیر معمول مرز قاچاق خود را به کالیفرنیا رساند و تمام اعضای خانواده اش در تهران ماندند. حدود 15 سال پیش پسر بزرگش در تهران فوت کرد و داغی بزرگ بر دل پدر نهاد که روی فرزند ندیده به دیار نیستی رفته بود.

 

زمانی که من هم از آن اختناق و ستم و بیداد فرار کردم، چندین ماه در این سرزمین گیج و منگ بودم. زیرا من قدم به فضای تاریکی گذاشته بودم که گرچه فضا و مکان را می دیدم، اما هیچ چیز از آن نمی دانستم. در دبیرستان و دانشکده نیز زبان خارجه من فرانسه بود و یک کلمه از زبان انگلیسی این دیار را بلد نبودم. شش ماه بعد که خانم همسرم هم به من ملحق شد، جانی گرفتم و دو نفری گرچه هنوز گرین کارت نداشتیم، سخت جانی کردیم و کار کارگری را آغازیدیم.

 

زمانی که من به کالیفرنیا آمدم، درست دوره ی ترکتازی سلطنتطلبانی بود که آسان کشور را به ملاها سپرده بودند ولی مرتب در جلو فدرال بلدینگ لوس آنجلس متینگ برپا می کردند و از راه دور خواهان سرنگونی نظامی بودند که با تأیید خود غرب ساخته و پرداخته شده بود. مرا هم کنجکاوی وادار می کرد که بعضی مواقع بروم و از نزدیک چگونگی را دریابم. از چند نفری پرسیدم که این گونه تظاهراتی که در هیچ جا واکنشی ندارد، چه نتیجه ای خواهد داشت و شما منتظر چگونه کاری و از چه منبعی هستید؟ پاسخم با لیت و لعل این بود که چیزی شبیه به سال 1332 و کودتای 28 مرداد را از قدرتهای غربی توقع داشتند. در حالیکه آن هنگام حدود 6-7 سال از انقلاب می گذشت و سالهای آخر عمر خمینی بود. شاه سابق نیز سالها پیش فوت کرده در قاهره به خاک سپرده شده بود.

آن زمان در لوس آنجلس روزهای یک شنبه سه تله تایم یک ساعته مربوط به سه نفر وجود داشت که هم خبر درون ایران را پخش می کردند و هم اخبار هموطنان فراری را. روز شنبه نیز آقای پرویز صیاد یک ساعت نیم برنامه اجرا می کرد که صاحب تله تایم کسی دیگر بود. اما سخنهای روز شنبه با سخنان روز یکشنبه توفیر کلی داشت.

 

اندک اندک نشریات شامل روزنامه و هفته نامه و ماهنامه های نوشتاری هم با به عرصه وجود گذاشتند و تعدادشان چنان زیاد شد که وقت خواندنشان گاه به چندین ساعت می انجامید. بیشتر این نشریات همانند تله تایمها برای کسب درآمد و روزی بود و تفاوتی با مغازه خواربارفروشی نداشت و مخارج نشریه و خانواده از راه آگهی تجارتی کاسبهای ایرانی که در کشور خود همه کارمند دولت بودند تأمین می شد. یکی از این نشریات متعلق به زنده یاد «انوری» از هواداران نهضت مقاوت ملی مرحوم بختیار بود به نام پیام ایران که جنبه تجارتی نداشت و مطالبش هم خواندنی بود و هم از اهمیّت برخوردار. من نخستین مقاله ام را در این سرزمین برای او فرستادم و آن مرد بزرگوار آن مقاله و بعدها نیز دیگر مقالاتم را مرتب به چاپ می سپرد. متاسفانه مرحوم انوری نا به هنگام با سکته مغزی فوت کرد و نشریّه اش نیز از انتشار باز ماند. تا یک وقت مجله پیام آشنا را از مغازه گرفتم و خواندم و دیدم کسانی نامدار در آن قلم می زنند؛ مانند زنده یادان نادر نادرپور و دکتر محمود عنایت و آقای غفور میرزائی. من هم مقاله ای برای مجله «پیام آشنا» فرستادم که چون مدیر نوشته را جالب یافته بود آن را چاپ کرد. و از این تاریخ برای پیام آشنا هر ماه نوشتاری می فرستادم و چاپ می شد. در این نوشته ها سخن من بیشتر در نفی و طرد افکار خرافی ماوراءالطبیعة بود و به شدت دین را به زیر نقد و ایراد می گرفتم. بویژه اصرار داشتم که این حکومت را دین اسلام و مذهب ساختگی تشیّع به ما هدیه کرده است و آخوند جماعت شیعه که قرنها حکومت را در میان مسلمانان، مخصوص امامان یازده گانه خود(چون یکیشان مفقود است) می دانستند و دیگر حکام را در کشورهای اسلامی غاصب معرفی می کردند که حق امامان را خورده و غصب کرده اند، اکنون به هدف رسیده اند و امکان ترک منصبشان صفر است.

 

من در نوشتارها، حکومت ایران شیعه را نقد می کردم ولی برخلاف هواداران پادشاهی عقیده نداشتم که این جماعت رفتنی باشند و ساقط شوند. زیرا مبنای حکومتشان را برروی آئین مذهب شیعه که منشعب از اسلام است گذاشته بودند و آقای خمینی یک بار گفت برای حفظ و پایداری نظام حتا از فروع دین نیز می توان گذشت و صرفنظر کرد. این سخن یعنی مهم نیست کسی نماز نخواند، مهم این است که به حکومت ایمان داشته و نسبت به آن پایدار و جانفشان باشد و رهبری مرا بپذیرد. چنین سخنی نشان این بود که جماعت عمامه به سر با شدت و حدت از این موهبتی که نصبشان شده است دفاع کرده و در نگه داشت آن راسخ و پایدارند. افزون براین مردم عوام ایران حتا درسدی بسیار از خواص نیز با حمق جبلی چنان شیفته آئین اعراب 1400 سال پیشند که آدمی گاه در می ماند به این درسخوانده های دانشگاهی چه نامی و چه عنوانی باید داد؟ من چون خود در دستگاهشان مسئول بوده و به خاطر مردم کرد، استانداری کردستان را با توصیه مرحوم سنجابی پذیرفته بودم، کاملاً به حقه بازیها و دروغها و فساد بی حد و حصر در دستگاه حکومت و منش حکومتیان آگاه بودم و جنس عمامه به سر را بزرگترین دروغگویان جهان می شناختم. شیوه و روش حکومت اینان را درک کرده و می دانستم این قوم الظالمین تا چه حد فریبکار و خدعه بازند. اینها  درواقع «ناخلف باشند اگر بهشت را به دلارهای سبز رنگ نفروشند».

 

این فریبکاران چند ماه بیشتر از پیروزیشان نگذشته بود که لات مسلکانه و بر خلاف تمام آئین نامه ها و میثاقهای بین المللی به سفارت امریکا حمله بردند و دیپلوماتهای دارای مصونیّت سیاسی را چشم بسته و کت بسته به دوربینهای تلویزیونهای جهان نشان دادند. این کمال حماقت و بلاهت آخوند بود که 444 روز 52 دیپلومات را در حبس و بند نگه داشت. و نتیجه این کار درست سخن آقای خمینی متعصب جاهل بود که گفت«امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند» و چه درست می گفت و امریکا غیر از آن کار فرستادن هلیکوپترها به کویر، دیگر هرکاری در مورد ایران کرد درست و حسابی بود. او ایران را هشت سال در جنگ با عراق سرگرم کرد و بالغ بر یک میلیون کشته و 500 هزار معلول و هزار میلیارد دلار خسارت به جا گذاشت. در آن موقع جلو کشتیهای نفت ایران را می گرفتند و فروش نفت به حد اقل رسیده بود و بهایش نیز تا بشکه ای 7 دلار تنزل کرد.

هواپیمای مسافربری ایران را بر روی خلیج فارس با موشک سرنگون کرد و بیش از 300 نفر کشته شدند.

 

کاری کرد که سازمان ملل متحد قطعنامه تحریم ایران را از تصویب بگذراند. پو لهای ایران در بانکهای خارج بلوکه شد و ایران به قحطی افتاد. اما خمینی لعنتی گفته بود امریکا هیچ غلطی نمی کند. البته همچنانکه اشاره شد، غلط نکرد و کارهایش در تضعیف و خفت ایران عین واقعیّت و درستی بود.

 

من ضمن برشمردن این نابه سامانیها در کشور، تمام علت و دلیل وجودی این نقائص را حکومت دینی تشیع ناشی از اسلام عربی می دانستم و این را به وضوح در نوشته ها و مقالاتم منعکس می کردم و اسلام را مانع ترقی جوامع بشری معرف کرده و می کنم. سخنم جای هیچ انکار و تردید ندارد و اگر جمات «ملی – مذهبیها» غیر این را بگویند، یا دروغ گفته اند؛ و یا از ایمان بی پایه و بی مایه شان دفاعی نابخردانه می کنند. دین اسلام 14 سده است ایران را در فلاکت و بدبختی نگه داشته است.

 

به هر تقدیر، کم کم ایرادها در مقالات من در پیام آشنا به جائی رسید که مسلمانان فریبکار فراری از دست حکومت اسلامی در این سرزمین را خُلق تنگ و عصبانی کرد؛ و نامه بود که به مدیر مجله پیام آشنا نوشته می شد و تلفنها بود که در تقبیح من زنگ می زد. چنان شد که مدیر را تهدید کرده بودند دیگر به شما آگهی تجارتی نمی دهیم. مدیر نیز که هزینه ی زندگی اش از نشر همین مجله می گذشت به من اولتیماتُم داد یا مسائل دین و مذهب را مطرح نکن و یا خدا حافظ! که من «ابلیس حافظ» را برگزیدم و از نوشتن در آن روزینامه صرفنظر کردم. اما چون یک دو ماه پیش از این واقعه به سرمقاله ماهنامه بیداری که توسط گروهی به سرپرستی آقای لشگری منتشر می شد، ایراد کتبی گرفته بودم، پاسخ گرفتم خودت بیا و مسئولیتش را بپذیر. من هم پاسخم مثبت بود و از آن تاریخ تاکنون در این نشریّه قلم می زنم.

 

در این مدت البته کتابی هم نوشتم به نام« بررسی و تأملی در متن کتاب قرآن» که بسیار مورد توجه هواداران چنین طرز اندیشه ای قرار گرفت. زیرا قرآن را همان گونه که معنا دارد بررسیده بودم و نشان داده بودم محتوای این کتاب چه اندازه سخیف و مهمل و جفنگ است. و کتاب به چاپ دوم هم رسید.

 

اکنون مشغول نوشتن کتابی هستم که مقایسه ای است بین حافظ شیرازی و محمد جلال الدین بلخی ملقب به مولوی و یا به زعم فرنگیها « ملای رومی» در این کتاب افکار روشن و پاک و خالی از تعصب حافظ همراه با آن غزلهای ناب را با قشریگری و تعصب دینی و مهملات مثنوی مقایسه کرده ام که زمانی نسبتاً دراز می طلبد.

 

ما اعضای جبهه ملی ایران از همان زمان و روزی که زنده یاد دکتر مصدق به نخست وزیری انتخاب شد جامعه ایران و دولت را سکولار اعلام کردیم و از دخالت دین در کارهای حکومت و دولت جلوگیری شد. نمونه اش همان داستانی است که فلسفی واعظ دینی تریاکی بیان کرده است که از سوی آیت الله بزرگ وقت یعنی بروجردی پیش مصدق می رود و درخواست می کند که نخست وزیر جلو فعالیّت بهائی ها را بگیرد و… اما زنده یاد مصدق در برابر این درخواست قاه قاه می خندد و می گوید آقای فلسفی بهائی و مسلمان و بی دین برای من فرقی ندارند و همه شان ایرانی اند و متعلق به این کشور. آری جبهه ملی ایران خواهان حکومتی به مانند آن دو سال و چند ماه زمامداری زنده یاد مصدق است که با دگر اندیشان رواداری و مسامحه می کند و اصولاً بر این باور است که جامعه یک بعدی زیان آور و خسارت رسان است. ما خواهان برچیدن این بساط فساد و دروغ و رشوه و دزدی و فحشا و ستم بی حد و سلاخ خانه ای به نام دستگاه قضائی از بیخ و بُن بوده و تا سقوط کامل چنین نظامی مبارزه مان ادامه دارد. ما دینها را یک گونه باور شخصی و متافیزیکی افراد وابسته به آن می شناسیم که باید در نهاد خویش محفوظ دارند و حتا حق تبلیغش را جز در مکانهای مربوط به خود، نیز نداشته باشند. درس شرعیات و قرآن باید از مدارس حذف شود و گذاشتن بلندگوهائی در خیابانها که قرآن و اذان مسلمانان را با صدای بلند پخش کنند چه از رادیو و چه توسط مردم دیندار، خلاف هرگونه دگراندیشی است و باید برچیده شود.

 

با مهر و ارادت  محمد علی مهرآسا

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>