مقالات درج شده در این سایت لزوما نظر سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور شاخه آمریکا نیست
خانه » مقالات » علل و زمینه انقلاب ٢٢ بهمن ١٣۵٧ و چگونگی عملکرد سازمانهای سیاسی ایران ـ بخش اول ـ ابوتراب ابوترابی

علل و زمینه انقلاب ٢٢ بهمن ١٣۵٧ و چگونگی عملکرد سازمانهای سیاسی ایران ـ بخش اول ـ ابوتراب ابوترابی

قبل از اشاره و اظهار نظر در باره علل و زمینه انقلاب بهمن 1357 ، لازم است یادآوری شود که برخورد  و احیانأ انتقاد ازشخصیتها ویا  سازمانهای سیاسی هرگز کم بها دادن به فعالیتها و مبارزات آنان در مقابله با عملکردهای خلاف قانون (قانون اساسی مشروطیت) و پایمال کردن حقوق قانونی بخش بسیار بزرگی از ملت ایران از سوی رژيم استبدادی و سرکوبگر محمد رضاشاه پهلوی و  سازمان امنیت آن رژیم (ساواک)، نیست.

کمبودها و اشتباهات نظری  و بی توجهی بسیاری از فعالین و سازمانهای سیاسی به برخی از مسائل و روابط سیاسی ـ  اجتماعی، ازجمله برداشت های متفاوت آن نیروها از چگونگی شکل گرفتن یک جامعه دمکراتیک، مسائلی هستند که همچنین در رابطه با شکل گرفتن جامعه بعد از انقلاب نقش داشتند.

نباید از خاطر بدور داشت، اگرچه  “آزادی بیان، قلم، اندیشه، اجتماعات، فعالیت احزاب، انتخابات آزاد…”، از شعارهای مبارزاتی تمام فعالین ونیروهای سیاسی مخالف رژیم شاه بود، ولی بخاطر اینکه برداشت  آنان درباره حقوق دمکراتیک و محترم شمردن حقوق دگراندیش متفاوت بود، نتوانستند در متحقق کردن آن خواست ها موفقتی کسب نمایند!

در مورد علل به قدرت رسیدن رژیم جمهوری اسلامی در ایران  مدتهاست که بحث در جریان است و یکی از جهات مشخصه این بحث  نظریاتی است که در حقیقت جزوی از فرهنگ عمومی و سنتی متداول در ایران میباشد. آنهم، باین ترتیب:

هر زمانیکه به عللی، مردم به حرکت در میآیند و مبارزات مردم  به پیروزی میرسد، در چنان حالتی، مرتب از زنده بودن مردم ، بیدار شدن مردم ، آگاهی مردم. و اینکه این حرکت علت درو نیش در مبارزات مردم نهفته است، یاد میشود.

بخاطر بیاوریم که محمدرضاشاه پهلوی نیز برپایه همان سنت متداول، بیان داشت:

” من صدای انقلاب شما را شنیدم” ، ویا دکتر شاپور بختیار درمجلس شورایملی بیان داشت:

“دولت من نتیجه انقلاب است”.

در واقع، هر سازمان، حزب،گروه و اشخاص سیاسی مدعی بوجود آوردن آن حرکت سیاسی ـ اجتماعی  و یا بنحوی همسو با آن خود را نشان میدادند.

اما، در لحظه ایکه جنبش با حالت رکود در میآید، و دیگر از مبارزه خبری نیست و مبارزات مردم  شکست روبروشده است، مواضع بسیاری از آنها،  180 درجه تغییر می کند، بطوریکه  بیان می دارند:

کار انگلیسی ها بود، کار آمریکایی ها بود، سازمان “سیا” دخالت داشت ووو…

بالاخره معلوم نمیشود که در این 150 سال تاریخ معاصر ایران که شاهد جنبش ها،  نهضت ها و انقلابها  و شورش ها بودیم که بعضی از آنها موقتا به نتیجه رسیده اند و یا دوباره با شکست روبرو شده اند ، علل شکل گرفتن و یا شکست آن ها ، چه مسائلی بوده است؟

این بحث همچنین در مورد چگونگی به قدرت رسیدن آیت الله سید روح الله خمینی که از مبارزاتی از قم شروع شد و به 22 بهمن 1357ختم گردید، به همان نحو و شیوه  ادامه داشت و دارد.

بجای  توجه به وضع خفقان و آشفته ای که در اثر سیاست و عملکرد خلاف قانون شاه و ارکان های سرکوبگرش، همچون “ساواک”  دادگاه های نظامی،  شکنجه گران زندانها … برجامعه حاکم شده بود،  که آن وضع، از  طرح هرگونه اظهار نظر سیاسی ـ اجتماعی ـ فرهنگی جلوگیری کرد، در واقع پایمال کردن حقوق ملت، همان حقوقی که در قانون اساسی مشروطیت دقیقأ به آنها اشاره رفته بود از سوئی؛ و از سوی دیگر، حضور مستشاران نظامی آمریکا و مأمورین امنیتی “سیا” ، “موساد” و حتی تجزیه بحرین ازایران …، سبب شدند تا نیروها و گروه های سیاسی وابسته به نظرات و عقاید مختلف سیاسی در مخالفت با آن وضع، علیه آن رژیم دست به مبارزه بزنند.

در آن رابطه ضروریست یادآور شود که ، رژیم شاه جلوی هرگونه فعالیت سیاسی علنی و قانونی  را در وطنمان گرفته بود.  تنها محل تجمع  مردم در آن دوران زمانه، مساجد بودند، که اکثرأ در شهرهای بزرگ از سوی ملاهای و افراد طرفدار آیت الله خمینی اداره و هدایت  می شد ند. محافلی که نقش بزرگی  در ارگانیزه کردن مردم در مبارزات دوران انقلاب ایفا کردند.

برخی بدون توجه به آن وضع اجتماعی ـ سیاسی ، در مخالفت با انقلاب بهمن 57 این گونه بیان میکنند که خمینی سر مردم کلاه گذاشت. و یا عده ای بیان میدارند که ملت، اصلا” آگاه نبود ، بدون اینکه به دلایل آن ناآگاهی کوچکترین اشاره ای بنمایند، بیان میدارند:

این ملت   تا زمانیکه با سواد، با فرهنگ و آگاه نباشد ،نمیتواند منافع خودش را تشخیص بدهد. و افرادی دیگر براین نظرند که دست سازمانهای جاسوسی سیا و انگلیسی ها در کار بود، اصولا” سازمان سیا، آیت الله خمینی را از سال 1342  در آستین خود نگاه داشت و به عراق برد تا در وقت لازم بکار  گیرد،ووو…

و یا اکثر قریب باتفاق فعالین و سازمانهای وابسته به طیف چپ و کمونیست، با بمیان کشیدن واژه طبقات و مبارزه طبقاتی و  قراردادن “طبقه کارگر” در مقابل “طبقه بورژوازی”، بدون اینکه به این مسئله فکر کرده باشند، تا زمانیکه در جامعه ی آگاهی طبقاتی وجود نداشته باشد، دامن زدن به چنان تبلیغاتی ، کوچکترین کمکی به تغییر وضع استبدادی حاکم نخواهد کرد. در واقع چنان طرزفکر و تحلیلی از رویدادهای جامعه، سبب شد تا پس از پیروزی انقلاب علیه رژیم استبدادی شاه، بجای کوشش در جهت متحقق کردن حاکمیت قانون و ایجاد یک جامعه ای پلورال که تمام نیروهای سیاسی حق آزادی بیان، قلم و تبلیغ نظرات و عقاید خود را داشته باشند، تا از آن طریق به مردم جامعه، آگاهی سیاسی ـ اجتماعی داده شود و در آن رابطه کارگران و زحمتکشان جامعه به جایگاه طبقاتی خود پی برند، شعار “مرگ بر لیبرالیسم” را مطرح کردند و ناخواسته به منحرف کردن جهت مبارزات آزادیخواهانه مردم، کمک نمودند.

آن گونه اظهار نظر ها از سوی بسیاری از سازمانهای سیاسی ،گروهها و اشخاص وابسته به طیف های مختلف سیاسی، بویژه نیروهای “چپ”  و  “کمونیست” ، سبب شد و کمک کرد و اجازه نداد تا با  مشکلات و کمبودهای نظری و انحرافی موجود در جامعه، برخوردی همه جانبه صورت گیرد و در آن رابطه روشنگری شود!

از خاطر نباید بدور داشت، تا زمانیکه عللی که سبب متحقق نشدن خواست آزادی و مردم سالاری بعد از پیروزی انقلاب بهمن 1357 شدند، برای مردم روشن نگردد و آنان  با  ارزشهائی که برای استقراریک جامعه مستقل و آزاد و دمکراتیک  ضروری  و لازم هستند،آشنا نشوند ، نباید این انتظار  را داشت تا مبارزات با موفقیت روبرو شود. در غیر اینصورت، ناخواسته به  این توهمی که نیروها و عناصر وابسته به بیگانگان که در بین مردم ایجاد کرده و می کنند که بدون خواست  “ابر قدرتها”، ما مردم ایران قادر نخواهیم بود مشکلات خود را پاسخ دهیم، و در واقع آن نیروهای بیگانه پرست، که هدفی جز نفی مبارزات استقلال طلبانه و نظرات ملیگرایانه را ندارند ، کمک می کنیم.

هدف من از نگارش این نوشته، بدون اینکه خواسته باشم به توطئه و نقشه های خائنانه سازمانهای جاسوسی “سیا” و “انتلیجنت سرویس” و متحدین آنها سرپوش بگذارم و نقش محوری آنها و دربار محمد رضا شاه پهلوی را در بسیاری از ناسامانیهای حاکم بروطنمان ایران  قبل از انقلاب بهمن 1357 نادیده گیریم، بر این نظرم  که  باید روشن گردد که نقش نیروهای سیاسی مخالف رژیم نیز تا چه حد در شکل دادن و فعل و انفعالات مربوطه در این نابسامینها دخیل بوده است.

قبل از وارد شدن به بحث در آن رابطه، برای جلوگیری از هرگونه سوء تفاهم و برداشت غلط از اظهارات من در این نوشته در رابطه با اظهارات آن بخش از نیروهائی که بدون هیچگونه توضیح، اظهار کرده و می دارند که آیت الله خمینی مردم را فریب داد، موضوعی که من قبلا به آن اشاره کردم، ضروری می بینم، توضیح دهم که اگر منظور از فریب مردم توسط آیت الله خمینی، سخنرانی آن مقام مذهبی و رهبر سیاسی انقلاب در 12 بهمن 1357 در بهشت زهرا باشد، همان سحنرانی که آیت الله از خواست آزادی و حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود مردم صحبت نمود، باید به منتقدین حق داد، که آیت الله خمینی در آن سخنرانی و اظهاراتی که در فرانسه مطرح کرد، و حتی اعلامیه ها ئی که در پاریس انتشار داد و همچنین مصاحبه با خبرنگان روزنامه ها و رادیوها ازجمله بی بی سی …، تمام گفتار و اظهاراتشان در مقابله و مبارزه با رژیم استبدادی شاه، صریحأ تاکیدشان بر دفاع از آزادی تمام نیروهای سیاسی حتی “کمونیستها”  بود. نظرات وعقایدی که بخشی از خواست تمام نیروها و فعالین سیاسی آن دوران بود. اما، پس از پیروزی انقلاب و سرنگونی رژیم شاه، و تکیه زدن  آیت الله بر صندلی قدرت و تبدیل شدن ایشان به قدرقدرت حاکم برایران، کوچکترین توجهی به  وعده هائی که به مردم ایران داده بود ننمود. در آن رابطه ، انتقاد به رهبر انقلاب کاملا وارد و به حق است. و در آن رابطه با صراحت باید بیان داشت، یک مجتهد مذهب شیعه 12 امامی بخاطر کسب قدرت سیاسی به مردم ایران و حتی جهانیان دروغ گفت و بخصوص سر روشنفکران کلاه گذاشت.

ولی باید توجه داشت که آن شیوه و رفتار آیت الله خمینی رهبر انقلاب، همه مسئله نیست، باید توضیح داده شود که چه مسائلی  سبب شدند تا اکثر قریب باتفاق نیروهای سیاسی و مخالفین رژیم استبدادی شاه، رهبری یک آیت العظمی، که بنابر روابط حاکم در مذهب شیعه 12 امامی، حق فتوا دارد، و بغلط و غیر دمکراتیک از این فکر حرکت می کند که او به تنهائی باید تعیین کند که چه راهی برای مردم مفید است و چه راهی مضر، بعنوان رهبرسیاسی  مبارزات انقلاب بهمن 57 ، انقلابی که یکی از شعارهای اصلی و محوریش خواست آزادی، ازجمله  آزادی بیان، قلم، عقیده  … و همچنین آزادی زندانیان سیاسی بود را، پذیرفتند؟  و درروز  12 بهمن 1357 چندین ملیون نفر از اقصی نقاط ایران به پیشواز آن مقام مذهبی به تهران شتافتند!!!

تاریخ معاصر وطنمان ایران حکایت از این واقعیت دارد که در 150 سالی که گذشت، دو نیروی اجتماعی، روحانیون و غیر مذهبی  ها که همواره بطور موازی و در بعضی از مواقع دست در دست یکدیگر علیه نفوذ بیگانگان و حتی در مواردی، علیه ارتجاع داخلی و استبداد حاکم مبارزه کرده اند.

ولی امروز بخشی از این دو نیرو در ایران، روبروی هم قرار گرفته اند. آنهم باین دلیل که بخشی از روحانیون، بخاطر کسب قدرت، جاه و مقام و ثروت اندوزی، از دین و مذهب سوء استفاده کردند، موضوعی که با مخالفت بخشی از نیروهای غیرمذهبی قرار گرفت، يعنی یک تجزیه تاریخی در ایران درحال  شکل گرفتن است.

این دو نیرو در تمام این دوران مبارزات مردم، چه در جنبش تنباکو ،چه انقلاب مشروطیت، چه مبارزات ضد رضا شاه ومحمدرضاشاه پهلوی همواره کنار هم بوده اند.:

همکاری سید حسن مدرس و دکتر محمد مصدق و چه در مبارزات ملی شدن صنعت نفت، همکاری آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی و دکترمصدق، چه در قیام دوم خرداد در سال  1342 و بالاخره درانقلاب بهمن 1357 و اوایل به قدرت رسیدن آیت الله خمینی . این دو نیروی تاریخی که همواره کنار هم قرار داشتند ، و هر دو  تصور میکردند که تا حدودی از یک دید و با یک انگیزه علیه استعمار خارجی و نیروهای بیگانه و ارتجاع داخلی بخاطر کسب استقلال و آزادی مبارزه میکنند .

بخاطرپی بردن به آن وضعی که اشاره رفت، بی جا نخواهد بود تا یکبار دیگر محتوی سخنرانی آیت الله خمینی دربهشت زهرا در 12 بهمن ماه 1357  را مرور کرد.

آیت الله خمینی 10 روز قبل از سرنگونی رژیم محمد رضاشاه، دفاع از حقوق یک یک شهروندان ایران را یکی از خواستهای مهم مبارزات مردم تلقی نمود و از حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود مردم صحبت کرد و شديدأ به اصل قیمومیت حمله نمود وبیان داشت:

“… برای اینکه ما فرض می کنیم که یک ملتی تمامشان رای داند که یک نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینکه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لکن اگر چنانچه یک ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینکه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است…

در زمانی که ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یک از ما زمان آقامحمدخان را ادراک نکرده، آن اجداد ما که رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند که زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یک ملتی بوده، یک سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است که یک سلطانی را بر ما مسلط کند.

ما فرض می‌کنیم که این سلطنت پهلوی، اول که تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس کردند و این اسباب این می شود که – بر فرض اینکه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی که در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی که الان بیشتر شان، بلکه الا بعض قلیلی از آنها ادراک آنوقت را نکرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین کنند؛ بنابر این سلطنت محمدرضا اولا که چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بکنیم که قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند که برای ما سرنوشت معین کنند هر کسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟

… بنابر این آیا یک ملتی که فریاد می کند که ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است که سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند، در تهران، یک قبرستان هم در جاهای دیگر”( به نقل از خبرگزاری فارس ــ تاکید همه جا ازابوتراب ابوترابی)

اما، پس از پیروزی انقلاب 22 بهمن 1357، آیت الله خمینی گام به گام از گفتار و قولهائی که به ملت ایران داده بود فاصله گرفت و در واقع به شعارها و خواست های مبارزات دوران انقلاب پشت کرد، اعمال و کرداری که بمرور زمان باعث شد تا بخشی از آن دو نیروی اجتماعی ـ سیاسی روبروی هم قرار گیرند. همانطور که اشاره رفت، تجزیه تاریخی در حال صورت گرفتن است.

البته این خطر وجود دارد، تجزیه و جدائی بخاطر کمبود اطلاعات و دانش سیاسی و مسائل گروهی که گریبانگیر اکثر فعالین  و نیروها ی سیاسی ـ اجتماعی ـ فرهنگی وطنمان ایران می باشد، اجازه ندهد تا این روند بصورت صحیح، همچون  روندی که در کشورهائی که نظام دمکراسی بر آنها حاکم شده است، طی شود.

منظور از تجزیه و جدائی بهیچوجه مبارزه با دین و مذهب مردم و در واقع طرد مذهب از جامعه نباید باشد.

بلکه جدائی “نهاد دین از نهاد دولت” باید هدف باشد؛

آنهم، با توجه به محترم شمردن دین و مذهب مردم و آزادی کامل اجرای مراسم مذهبی و دینی برای تمام احاد جامعه.

در واقع پذیرفتن “قانون اساسی” که برپایه ایدئولوژی و مکتب مشخصی تنظیم و تدوین نشده باشد! قانون اساسی که نسبت به تمام ایدئولوژی ها و مکتب ها بیطرف بوده و در آن رابطه برای تمام شهروندان جامعه حقوق برابر و مساوی صرفنظر از جنسیت، مذهب، قومیت … در مقابل قانون قائل شود.

نقش سازمان مجاهدین خلق برهبری مسعود رجوی در این رابطه این است که به عبث سعی میکند آنچه از نظر عملی و تاریخی در حال تجزیه  می باشد و آن همکاری به مبارزه خون آلودی کشیده شده است، با فحاشی به روحانیت حاکم، مجددآ پیوند بین این دو جریان تاریخی ( روحانیت ونیروهای سیاسی غیرمذهبی )برقرار کند. مجاهدین مسعود رجوی و بانو رجوی، همانند بسیاری از نیروهای دیگر اجتماعی از قبیل “نهضت آزادی” و یا گروه های معروف به “ملی ـ مذهبی” و یا بسیاری از نیروهای “کمونیست”  کمتر به این موضوع پرداخته اند که چطور شد که خواستهای  قیام 22 بهمن 1357 ، با تمام آن پشتیبانی بزرگ مردمی که بهمراه داشت، پس از پیروزی و سرنگونی رژیم شاه، درمتحقق کردن شعارهای انقلاب، از جمله برقراری آزادی بیان، قلم و اندیشه…در جامعه  با شکست روبروشد!

کدام مواضع سیاسی  سبب برقراری مجدد نظام استبدادی شد؟

آیا فقط تمامیت خواهی آیت الله خمینی و آخوندهای طرفدار ایشان و نیروهای موسوم به طرفداران خط امام به تنهائی باعث شدند تا شعارها و خواستهای دوران انقلاب نتواند متحقق گردد و یا اینکه چون اکثر نیروهای مخالف شاه نیز نیروهائی تمامیت خواه بودند و سرعناد با برقراری حاکمیت قانون داشتند… همچنین در این ماجرا دخیل بوده اند؟

آیا تاکید و پا فشاری برحاکمیت ايدئولوژی و مکتب در شکست اهداف انقلاب،از جمله استقرار آزادی و مردم سالاری نقش نداشت ؟

و اگر آری، روشن نیست که نیروهای مذهبی چرا و بچه دلیل حاضر نیستند صریحأ جدائی نهاد دین را از نهاد دولت بپذیرند. و قبول کنند که ایدئولوژی و مکتب صرفنظر از محتویشان نباید به محور اصلی و تعیین کننده قانون اساسی تبدیل شود!

 

***

 تغییرات و تحولات تاریخی که در  200 سال گذشته در جامعه ایران صورت گرفته  در رابطه با عملکرد سرمایه داری خارجی بوده است که از ماقبل سرمایه انحصاری چه در مقطع تاریخی پایان قرن 19 و اوایل آغاز قرن بیستم نه بوسیله عوامل و طبقات درونی ایران، بلکه بوسیله نیروهای خارجی صورت میگیرد .

کالاهای خارجی به ایران می آید . برای اینکه بازار ایران از انحصار تولیدات سنتی ایران خارج شود و بازار گسترش بیشتری پیدا کند برای مصرف کالاها و برای اینکه نیازهای جدید مصرفی اصولا” بوجود بیاید. با دخالت نیروهای نظامی و سیاسی و اقتصادی بخصوص انگلستان ،ترک هائی در سیستم سنتی ایران بوجود می آید .این ترکها از طرفی باعث پیدایش روابط و طبقات و اقشار جدیدی میشود که بطور اجمال مطرح میشود . بنابراین از یک طرف این عامل خارجی ترک در جامعه سنتی ایران میاندازد و در جامعه کهن خراشهائی ایجاد میکند . و حرکت سرمایه داری جهانی در ایران و اصولا” سرمایه داری ایران شروع میکنند به عقب زدن موانعی که برای حرکت و رشد خود لازم است. بنابراین اقشار و طبقات جدید اجتماعی بوجود میآید ازجمله طبقه روشنفکر جامعه مدرن که در جامعه کهنه نداشتیم . در جامعه کهنه ایران قشر روحانیت به عنوان روشنفکر عمل میکرد که تمام زند گی معنوی و زند گی حقوقی مردم درید قدرت روحانیت بود (بکار بردن روشنفکر به روحانیت به اصطلاح مطرح شد و گرنه آنها هرگز روشنفکر نبودند).

بنابراین مراوده بین ایران و غرب بوجود میآید و حرکت سرمایه در ایران عوامل و ابزار اجتماعی جدید پیدا میشوند که از یک طرف محصول سرمایه داری هستند . نهادهائی که لازم برای گسترش این عوامل در جامعه جدید ایران هستند توسعه پیدا میکنند . از طرف دیگر این دوره آغاز دوران از هم پاشیدن جامعه سنتی و قشر روحانیت درشهرهای بزرگ میگردد و آغاز از دست دادن نفوذ اجتماعی آنها می شود و تخم دو مبارزه در ایران علیه بیگانگان ریخته میشود . مبارزه ایکه در حرکت تاریخی همیشه به وسیله روحانیت در بسیج توده مردم رهبری میشد .این مبارزه ، اعتراض به عملکرد عوامل پایه اجتماعی و سیاسی روحانیت را متزلزل میکرد. از یکطرف دیگر تخم مبارزه ای ریخته میشود که گسترش این جامعه مدرن و نو در ایران اقشار و طبقاتی که محصول جامعه سرمایه داری نو هستند . سرمایه داری نو، قشر روشنفکر نو، خورده بورژوازی شهری نو و غیره.

موضع اعتراض این نیرو به عمل کرد نیروی بیگانه در ایران به منظور جلوگیری از موقعیت های واقعی اجتماعی چه از نظر قدرت اقتصادی چه از نظر قدرت سیاسی و اجتماعی برای این قشر جدید بوجود میآورد . بنابراین این رفت و آمد و مراوده، جامعه کهنه و نو ، تخم این دو مبارزه از همان روز ریخته میشود. لهذا هر چه از خارج به ایران وارد میشود در حقیقت مجموعه جامعه مدرن  ایران یک جامعه وارد اتی است .

البته این جامعه وارد اتی ، از جامعه دوران فتح علی شاه و ناصرالدین شاه پیشرفته و مترقی تر است . در عین حال تمام عواملی که از نظر علمی و فرهنگی و چه از نظر شیوه زندگی و چه از نظر تولید اقتصادی که بوجود میآید هیچ کدام این نتیجه عملکرد نیروهای اجتماعی و دینامیسم جامعه ایران نیست . وقتی شکل و مد لباسهای تغییر میکند،  این تغییر از خارج وارد میشود که چیزیست وارد اتی . بخش بسیار بزرگی از علم آموزش وارد اتی ، مدارس جدید جریان وارد اتی است،مجموعه زندگی نو در  هر صورت از خارج وارد میشود . بنابراین نه تنها با جنبه منفی این عوامل نو در ایران مخالفت میشود بلکه با عوامل مثبت  آن هم مخالفت میشود. و هر چه از نظر تاریخی مفهوم پیشرفت اجتماعی دارد چون یک جریان خارجی است محکوم میگردد . درست در اینجا است که یک همانی ایجاد میشود بین انگیزه طبقات و اقشار جامعه با نیروی های بیگانه و مبارزات اقشار و طبقات با جریانات جدیدی که بوجود آمده از همان رو.

نخست علل و انگیزه این دو نیروی مبارزه کاملا” با هم تفاوت  دارند.

 عامل مبارزه و اعتراض روحانیت با بیگانه بدین خاطر نبود که شما جلوی پیشرفت ما را میگیری ،حرکت جامعه ما کند است و چرا به جهان مترقی  نمیرسیم، بلکه در همان روز شروع مبارزه، علل مبارزات و انگیزه آنها این بوده است:

چرا شما این تغییرات را بوجود می آورید .کجا میخواهید بروید؟ خواهان حفظ همان جامعه سنتی بودند نه مدرنیزه کردن آن .

اگر از نظر فکری به تاریخ ایران نگاه کنیم دو راه از همان آغاز ارائه می شود . یک جریان که نماینده اش سید  جمال الدین اسد آبادی است که مسأله برخورد دو جریان جامعه   کهن ایران با جامعه پیشرفته جهانی راه حل آنرا در این می بیند که برگردیم به عقب ، به عظمت طلبی اسلام ، به دوران خلفای اسلام که یکی از قدرتهای بزرگ جهان بوده است و نظریات “پان اسلامیست” را می آورد .  که اگر اتحاد همه جوامع اسلامی برقرار شود ، میتوانیم جلوی نفوذ بیگانگان را بگیریم . و بخاطر اینکه با جامعه غرب تماسهائی داشته است در نوشته هایش مقداری رنگ آمیزی مترقی خواهی را میتوان دید.

از جانب دیگر میرزا ملکم خان سفیر ایران در انگلستان است که روابط جامعه پیشرفته انگلستان را می بیند ، و خفتگی جامعه ایران را می بیند، بدون اینکه به ریشه قضیه بپردازد . که چرا جامعه غرب و انگلستان جلوتر از جامعه ایران است ، او فقط به دستگاه اداری ، مسائل قانون، پارلمان و مسائل دولت یعنی مسائل رو بنائی را در نظر میگیرد .

مبارزاتی که در انقلاب مشروطیت ،دوره رضا شاه و محمد رضا شاه پهلوی بوقوع می پیوندد عمدتا” در شهر است و روستاها دست نخورده و در آن مبارزات کوچکترین نقشی ندارند. شهرها گسترش می یابند ولی این گسترش شهرها نتیجه حرکت از روستا به شهر نیست.

درشهر تهران در دوران قاجار حدود 7000 نفر سکونت داشتند، که در دوران ملی شدن صنعت نفت به 450000 نفر رسید و این یک حرکت یک طرفه از روستا به شهر نیست بلکه نتیجه رشد طبیعی جمعیت در شهرها و پیوستن دهات نزدیک به شهرها بود . به همین دلیل حتی دوران ملی شدن صنعت نفت تمام مبارزات در شهرها انجام می گرفت، نه در روستاها. روحانیت با گسترش شهرها  روز به روز شاهد از دست دادن زمینه های قدرت اجتماعی و اقتصادی خود بود. مکتب خانه ها بدست آخوندها بود ،  محضر دست آخوند ها بود ، حاکم شهرها آخوند ها بودند. آخوند ها در دربار سلطنتی نفوذ عجیبی داشتند .نمونه آن جنگ ایران و روس بود که منجر به شکست ایران و بستن قرارداد ننگین ترکمن چای بود که نقش مخرب “روحانیت” در این شکست کاملا آشکار است.

فتح علی شاه خواهان جنگ با روسیه نبود اما روحانیت با تهدید اینکه فتوای جهاد داده و دولت عثمانی را حامی اسلام اعلام میداریم  فتحعلی شاه راضی به جنگ شد فقط از روحانیون خواست نامه ای به او بدهند که او خواهان جنگ با روس نبود و به درخواست روحانیون تن به جنگ با روسیه داد . تا وقتی که مرد، در شب اول قبر به نکیر و منکر این نامه را نشان دهد که تقصیر جنگ بر عهده او نیست . می بینیم که چه کسانی مملکت را اداره میکردند و نفوذ روحانیون در دربار به چه حد بود.

با به وجود آمدن مدارس و مراکز تعلیم و تربیت، همچون “مدرسه رشدیه” و “دارالفنون” در کنار مکتب خانه های سنتی، توسعه و گسترش چنان محافل تعلیم و تربیت، بمرور زمان سبب پیدایش شغلهای جدیدی شدند، وضعیت اجتماعی جدیدی که روحانیت ناخواسته از نظر واقعی در موضع عقب نشینی است . بمرور زمان، مدارس جای مکتب خانه ها را می گیرد، قاضی ها در شهر جای روحانیت را می گیرد.

در واقع روحانیت سطح پائین روز بروز نفوذ اجتماعی خود را از دست می دهد. فقط در سطح بالای سلسله مراتب روحانیت یعنی مراجع تقلید از نظر مردم قابل احترام، آنهم باین دلیل که برخی از آن افراد در آنزمان دزد و دروغگو و متقلب نبودند و تا حدودی به مبلغین سیاست دولت وقت تبدیل نشده

در اثر حرکت سرمایه داری و  بازسازی اقتصاد اروپا و ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم در اواخر سالهای 50 این بازسازی تمام شد . بنابراین یک تهاجم اقتصادی و بدنبال آن سیاسی به  جهان سوم آغاز میشود. ژاپن و آلمان و بعضی از کشورهای دیگر که تمام صنایع خود را جدید ساخته اند به دلیل اینکه بارآوری کارشان بالاست کالای ژاپن و اروپا ارزانتر از کالای امریکا تمام میشد . و از  طرف دیگر انباشت سریع  سرمایه و توسعه اقتصادی بازار جهان را تند کرده بود . برای مبادله لازم بود که یک تقسیم کار جدیدی در جهان سرمایه داری صورت بگیرد . بطوریکه یک بخشی از تولید به جهان سوم انتقال پیدا کند .

لذا عمدتا” ماشین و آلات پیشرفته صنعتی و در واقع صنعت مادر به ایران وارد نمیشود، بلکه ماشینی هائی که درخدمت توسعه صنایع  مونتاژ باشد.

دیگر دارو به صورت بسته بندی شده از خارج وارد نشده بلکه داروئی که مواد خام آن  وارد شده و در ایران ترکیب و مصرف میشود و………تقسیم کار نوینی که در سطح جهانی صورت گرفت.

اگر قرار بود  قدرت تولیدی ایران گسترش پیدا کند، این قدرت تولیدی  چه از نظر کیفیتی و چه از نظر قیمت قادر نبود با کالای جهان سرمایه داری و پیشرفته رقابت کند. بنابراین لازم بود که بازار درونی ایران گسترش پیدا کند . بایستی مصرف کننده جدیدی پیدا می شد . اکثریت جامعه ایران در کجا بود ؟ در روستا بنابراین برای اینکه روستائی مصرف کننده شود و از جانب دیگر روستائی بتواند نیاز نیروی کار صنایع جدید را تأمین کند . چون اصولا” در تاریخ مبادله بین روستا و شهر، زمینه رشد سرمایه داری است .

بنابراین لازم است که روابط ارباب و رعیّتی در روستا بهم بخورد.

به اصطلاح انقلاب سفید ،که در دوران محمدرضاشاه پهلوی انجام گرفت، خواست و دیکته رئیس جمهوروقت آمریکا، یعنی پرزیدنت جان اف کندی بود.

در اثر رفرم ارضی سه مرحله در اصلاحات ارضی انجام شد:

مرحله اول اینکه هر دهقان را صاحب زمین شود. خوب با وسایل مدرن کشاورزی و کود شیمیائی دیگر کشاورزی در یک زمین کوچک غیر ممکن است . چون در نظام کهنه میشد با گاو آهن و بیل و کلنگ چند هکتاری را زراعت کرد و یک خانواده را اداره کرد ولی در دوره کشاورزی مدرن که کود شیمیائی و تراکتور و چاه عمیق برای تهیه آب نیازمند است ، سرمایه لازم است ، کشاورز صاحب زمین شده پولی نداشت و نمیتوانست  بوسیله گاو آهن ، بطور سابق کشاورزی کرده و خانواده خود را اداره کند . لذا مرحله دوم که تعاونی بود در دستور کارفرما قرار گرفت .  مرحله بعدی سهامی کردن بود که بدلیل ضعف و فساد دستگاه های دولتی نتوانست به مرحله اجرا درآید ، سبب شدند تا کشاورزی ایران از هم پاشید .

در نظام کهنه و سنتی روستائی قرنها دهات به صورت خودکفا تولید و زندگی میکرد و احتیاجی به شهر نداشت حتی محصولات چون گندم، جو و حبوبات و روغن و کره را به  شهرها می فرستادند و بندرت یک ده حتی وابسته به دهات  دیگر بود.

چون ایران کم آب بود با نبوغ ایرانی برای اولین بار منجر به ایجاد تکنیک قنات  شد که بدون استفاده از هیچ ابزاری برای بیرون آوردن آب زیر زمین  .قنات که طول آن چندین کیلومتر بود و از بالای شیب تا پائین چاه های متعددی کنده میشد و از زیر بهم متصل میشد و لازم بود که هر سال لاروبی شود که این به عهده مالک بود .

تولید و توزیع کالای کشاورزی سنتی قرن ها به این صورت بود که محصول با آب 3/1 به ارباب و 3/2 به رعیت و در کشت دیم که در دامنه کوه انجام میشد و احتیاج به آب زیرزمین نبود و محصول آن نسبت به زمین آبیاری خیلی کم بود به صورت 4/1 به ارباب و 4/3 به رعیت ها.

در ده،  اکثرا” با هم ازدواج میکردند . یک خانواده روستائی در درون یک خانواده بزرگ ده قرنها زندگی کرده بودند با اصلاحات ارضی اولا” چون مالک ها  از ده رفته بودند دیگر مسأله لاروبی قنات به عهدۀ دهقانان بود که نتوانستند آنرا انجام دهند، چون امکانات مالی آنرا نداشتند،  لهذا اکثر قنات از کار افتاد. به خصوص با  زدن چاه های عمیق آب زیر زمین در عمق  زیادتر مورد بهره برداری قرار می گرفت و چاه های قنات که نسبت به چاه های عمیق در سطح بالاتری بودند خشک شدند . بنابراین چون در ایران عمدتا” خشک سالی است محصول دیم هم کافی نبود و کشاورزان قادر به رقابت به کشاورزی توسعه یافته نبوده و اصلا” سرمایه نداشتند که وسایل مدرن را بخرند. لذا 70000  ده خالی از سکنه شد. این روستاییان میبایست  به شهر کوچ کنند تا امرار معاش کنند .

از جانب دیگر در شهرها هم زمان رونق اقتصادی کاذب از نظر پولی که از طریق ارتش و کارمندان با مزد های  بالا و توسعه صنایع ساختمان سازی و راه سازی بوجود آمده بود. از جانب دیگر ماشین فقط در شهر ها نبوده بلکه بایستی به دهات هم برده میشد . رعیّتی که سالها زندگی سنتی خود را ادامه میداد .در سال های 1342   تا1347 جمعیت عظیمی از روستاها به شهرها می آیند بطوریکه در سال 1347  طبق آمار دولتی 5 میلیون روستائی به شهرها رفته اند. در مرحله اول روستائی به شهر برای پیدا کردن کار می آید و امیدش آنست که پس اندازی کند و به ده برگردد تا زندگی آبا و اجدادی خود را ادامه دهد.

روستائی که به شهر می آید با محیطی روبرو می شود که از سر و ته آن سر در نمیآورد .تمام شیوه زندگی او  از هم پاشیده . خودش در شهر، خانواده اش در ده . در ساختمانی کار میکند که اصلا” با محل زندگی و خانه در ده متفاوت است و این تضاد ثروت و فقر را می بیند و احساس از خود بیگانگی میکند، کم کم دو هوائی میشود، نه میتواند در شهر بماند و نه در ده . نتیجتا” محل زندگی و هستی اجتماعی او در کجا می تواند قرار بگیرد ؟ و نمیتواند این احساس از خود بیگانگی ،نه در ده نه در شهر را تحمل کند .

بخاطر خفقان و استبداد سلطنت محمدرضاشاهی، همانطور که قبلا اشاره رفت،هیچگونه جریان سیاسی و احزاب و سندیکاهای مستقل کارگری در ایران امکان فعالیت نداشتند تا بتواند این روستائی درمانده را بخود جذب کند. احزاب دمکرات، سوسیالیست،کمونیست …اجازه فعالیت سیاسی علنی نداشتند تا از آن طریق بتوانند در زندگی روزمره توده مردم شرکت کرده و آنها را باحقوق شهروندی خود آشنا نمایند.

اغلب ملا ها و روحانیون که از لحاظ مقام در سطح بالائی قرار داشتند، با اسم جغرافیائی محل ایالت و یا شهری که در آن متولد شده بودند، معروف بودند.هم چون آیت الله بروجردی، آیت الله خوانساری ، آیت الله محلاتی ، آیت الله  شیرازی، آیت الله گلپایگانی، آیت الله خمینی و…

روستائی کسی را بجز ملا نمیشناخت که کار نکند و زندگی  کند و جهان معنوی روستائی در دست ملای ده قرار است .

لذا در فقدان هر حرکت مترقی و اجتماعی و سیاسی در ایران برای بیان نارضایتی و فرار از خود بیگانگی باز روستائی به طرف ملا و مساجد رو می آورد. بنابراین سیر تکاملی تجزیه طبقاتی جامعه سنتی ایران که بارور سرمایه داری جهانی آغاز شده و در سطوح مختلف خودش تکامل پیدا کرده و آخرین بخش تجزیه ای جامعه که جدا شدن روستائی از زندگی سنتی باشد انجام  گرفت و روستائی که قرنها بیک شکل معینی از زندگی  و تولید عادت داشته است از روستا کنده شده به شهر میآید و بیک شیوه دیگری از زندگی ، یک شکل دیگری از کار  و این یک تغییر ریشه ای و عمیق است که او را راضی نمیکند . خوب دعوایی  که حدودأ از 150   سال پیش جوانه هایش بین سید جمال الدین اسد آبادی با نظریات اسلامی و میرزا ملکم خان  شیفته شکل زندگی غرب  است در این دوران آماده ترکیدن واقعی است . 6/5 میلیون روستائی به شهر ها میایند .

از جانب دیگر بخشی از مردم شهر که به صنعت سنتی کارگاهی مشغول  بودند : بازار آهنگران ، بازار کفاشان ،  بازار مسگر ها ، گیوه کرمانشاهی، گیوه سِنِجانی ……..در مقابل نیروهای بزرگ تولیدی که در  جامعه بوجود آمده تاب مقاومت ندارند به ناچار زندگی سنتی تولیدی خود را رها  میکنند. عدم وجود سازمانها و سندیکاهای کارگری مترقی در شرایط موجود آن زمان که بتوانند جوابگوی اعتراضات این  بخش از جامعه نیز باشند به ناچار  او  را بسوئی کشاند که از نظر سنتی در ذهن مردم همیشه یک جنبه اعتراضی نسبت به حکومت داشته است، به اصطلاح شیعه علوی و مساجد، و موضوع شهادت 72 تن در صحرای کربلا. آن وضع سبب شد تا این دو طبقه اجتماعی که شامل روستاییان از ده کنده شده و صنعت گران سنتی کارگاهی بیک همانی رسیده و با روحانیت در یک صف قرار داشتند.

تا زمانیکه  روستائی هنوز به صحنه سیاست کشیده نشده بود و زندگی او تغییر پیدا نکرده بود روحانیت پایه توده ای و اجتماعی نداشت. فقط میتوانست بگوید مخالف با نیروهای خارجی، یعنی، امپریالیست هستم ولی این مخالفت همان مخالفت زمان هجوم سرمایه داری در ایران بوده، مخالفت آیت الله سعیدی در  ایران با سرمایه گذاری نه اینکه با یک نوع سرمایه داری مخالف بود بلکه او اصولا” با هر گونه سرمایه گذاری خارجی مخالف بود . چون او دیده بود که سرمایه گذاری شیوه زندگی سنتی را که او بتواند هستی موجود خودش را ادامه دهد از دست می دهد و این را تجربه کرده بود .

در اثر رفرم ارضی و بحران اقتصادی که   پیدا  شد ،منجر به وحدت مجدد روستاییان از ده کنده شده و روحانیت گردید، لذا وقتی آیت الله خمینی میگوید بازگشت به صدر اسلام، روستائی که صدر اسلام را نمیشناسد تصور میکند یعنی بازگشت به روستا، وقتی میگوید اقتصاد مال خر است با صدا و خواست روستائی صحبت می کند و گرنه این حرف او باد هواست. روستائی که از نظر عینی زمینه هستی و زندگی سنتی اش از بین رفته ولی از نظر ذهنی هنوز در آرزوی بازگشت به زندگی اباء و اجدادی خویش است که آن هم متلاشی شده است. چون نمیداند به کجا  برود ،از جامعه گذشته کنده شده و از جامعه جدید شهری نیز ناراضی است و جذب آن نشده است . خوب ، زمینه برای چه قیامی و رهبری آماده است ؟  این انقلاب ، انقلاب روستائی و انقلاب آیت الله خمینی بود . این یک انقلاب چپ و کارگری نبود چون اینکه شخصی پیراهن روغنی و پیچ گوشتی در دست داشته باشد او را ا ز  نظر تاریخی کارگر نمیکند، این روستائی کارگر شده است در حین سفت کردن پیچ، همیشه فکر و ذکرش برای برگشتن به ده و ادامه زندگی آبا اجدادی خانواده بزرگ ده بود، چونکه کمتر با “حقوق شهروندی” و “حاکمیت قانون” آشنائی داشت.

این فقط در ایران نیست، در آلمان که یک کشور صنعتی پیشرفته است حدود چند میلیون ترک به آلمان رفتند، پس از اقامت مدت زمان طولانی، بخش بزرگی از آنها هنوز جذب جامعه آلمان نشده و کمون   خود را درست کرده اند. چون ذهنا” خواهان بازگشت به سرزمین آبا و اجدادی سنتی خودشان هستند.

با توجه به توضیحی که رفت، این سئوال در مقابل آنعده قرار می گیرد، که ادعا دارند، آیت الله خمینی رهبری مبارزه را در اثر اغفال مردم ، بدست گرفت.

در آنزمان  رهبری مبارزه علیه شاه دست چه کسی بود که آیت الله خمینی از او گرفت؟

دست دکتر کریم سنجابی و دیگر رهبران جبهه ملی ازجمله دکترشاپور بختیار و داریوش فروهر… بود. با توجه به اين واقعیت انکار ناپذیر، آنان(رهبران جبهه ملی) رهبران مبارزات خیابانی علیه رژیم وابسته به امپریالیسم شاه نبودند، آنان درآن مقطع تاریخی هنوز در بحث و جدال با یکدیگر بودند که سلطنت خوب است، سلطان بد است؟

نیروهای چپ نقشی در رهبری توده های مردم و انقلاب نمی توانستند داشته باشند، آنهم نه  به علت کم کاری، بلکه بدین خاطر که استبداد محمدرضاشاهی اجازه کوچکترین فعالیت سیاسی علنی و ارتباط با توده های مردم را به آنان نداده بود. استبداد محمدرضاشاهی جلوی هرنوع فعالیت سیاسی درچارچوب قانون اساسی مشروطیت را گرفته بود!

نیروهای دیگر اجتماعی ازجمله کارگران آبادان و سایر بخش های پیش رفته بعدا” به مبارزه می پیوندند . همچنین است پیوستن کارمندان ادارات و دانشجویان، بخش بزرگی از روزنامه نگاران…

از لحاظ ترکیب نیروهای شرکت کننده در تظاهرات و مبارزه در دوران انقلاب بهمن 1357 ، با دوران مبارزه زمان دکتر مصدق تفاوت زیادی داشت، چون اکثریت نیروی محرکه آن، اصلا” شهری نبود . اکثریت بسیار بزرگ نیروی محرکه قیام، نیروی روستائی از  ده کنده شده  ناراضی بود و این انقلاب مال روحانیت برهبری آیت الله خمینی و در واقع انسانهائی با طرزتفکر روستایی  بود.  با توجه به آن واقعیت، آیت الله خمینی، رهبری را از کسی دیگر نگرفت.

اشتباهات رهبران جبهه ملی، ازجمله رفتن دکتر کریم سنجابی پیش آیت الله خمینی و بعد از آن ملاقات، اعلام آن خواست که شاه باید برود،  که در اذعان عموم  اینطور انعکاس یافت که او پیش آقا رفت و حاضر شد بگوید، شاه باید برود . و یا قبولی نخست وزیری دکترشاپور بختیار در هنگام اوج مبارزات ضد رژیم شاهی، اشتباهاتی بودند که نباید بر آنها سرپوش گذاشت. ولی همچنین باید قبول کرد، استبداد محمدرضاشاهی سبب شده بود تا انقلاب به آن صورتی که اتفاق افتاد روی دهد. حتی اگر رهبران جبهه ملی هم اشتباه نمی کردند و مشترکأ قبل از آيت الله خمینی خواستار برچیدن نظام پادشاهی می شدند و در آن رابطه اعلام میکردند که شاه باید برود، “زنده باد نظام جمهوری”، باسرنگونی رژیم شاه، بهیچوجه امکان برقراری نظام دمکراسی  در ایران مهیا نبود! علاوه بر روستائیان، بخش بسیاربزرگی از نیروها و فعالین سیاسی منتسب به طیفهای مختلف سیاسی، با فرهنگ دمکراسی آشنائی نداشتند و یا با آن  نوع “نظام” مخالف بودند.

برقراری نظام دمکراسی در هرجامعه احتیاج به یکسری پیش فرضها دارد، که در زمان انقلاب بهمن 57 در ایران بخشی از آن پیش فرضها وجود نداشت.

 وانگهی بخش بسیاربزرگی از فعالین و نیروهای سیاسی آنزمان ایران که وابسته به طیف چپ  و سازمانهای کمونیستی بودند، اصولا با “نظام دمکراسی” که آنرا “دمکراسی بورژوازی”  تلقی می کردند، سرسازگار نداشتند و مخالف بودند. همانطور که قبلا اشاره رفت، شعار “مرگ بر لیبرالیسم”  را بعضی از فعالین سازمانهای چپ  و کمونیست بعد از سرنگونی رژيم استبدادی محمدرضاشاهی در بین مردم بردند و به آن دامن زدند.

اگرچه رهبران جبهه ملی(دکترکریم سنجابی، دکتر شاپور بختیار، داریوش فروهر) طی نامه سرگشاده ای به محمد رضا شاه پهلوی ٢٠ ماه قبل از پیروزی انقلاب بهمن١٣٥٧ (٢٢ خرداد ١٣٥٦) بدرستی وضع حاکم بر کشور را ترسیم کرده و از شاه خواستار برقراری حاکمیت قانون شده بودند، موضوعی که مورد توجه محمدرضاشاه و طرفدارانش قرارنگرفت، اما اشتباه آن رهبران در این امر نهفته بود که به این موضوع کمترتوجه داشتند، که در آن مقطع تاریخی نیروی عمده ای که در تظاهرات شرکت داشتند، کمتر با حقوق شهروندی و حاکمیت قانون آشنائی دارند، نیروئی که در تحلیل نهائی، نیروی تعيين کننده در مبارزات آن زمان بود و رهبر آن مبارزات آیت الله خمینی و ملاهای طرفدار ایشان در مساجد بودند.

 در خلال این  نوشته  روشن خواهد شد که نطفه انقلاب بهمن 1357 و حتی باشکست روبروشدن برخی از خواستهای انقلاب، در کودتای ننگین 28 مرداد 1332 بسته شد. رژیم شاه حتی نقش بزرگی درپایمال شدن دست آورد های انقلاب بهمن داشت. آنهم بدین خاطر که رژیم کودتای محمدرضاشاهی بهیچوجه اجازه نداد تا ملت ایران با حقوق قانونی خود، همان حقوقی که در قانون اساسی مشروطیت به آنها اشاره  رفته بود، آشناشوند! در واقع اکثریت مردم با حقوق شهروندی و روابط حاکم بر جامعه ای که نظام دمکراسی برآن حاکم است، آشنا نبودند، و کاملا تحت تأثیر اظهارات و گفتار آیت الله خمینی قرار داشتند.

 

حالا عده ای میگویند مردم از آیت الله خمینی فریب خوردند، آخر چگونه است که این ملت مدت 150 سال مرتب گول میخورد، اشکال در کجا است که یک بار فریب محمد علی شاه قاجار، یکبار گول رضا شاه پهلوی ،یکبار گول محمد رضا شاه پهلوی و یکبار گول آیت الله خمینی را خوردند!!

انقلاب بهمن فریب نبود، بلکه باید قبول کرد که طی آن مبارزات که منجر به  سرنگونی رژیم محمد رضا شاه پهلوی شد، یک حرکت تاریخی در ایران انجام گرفت. انقلاب بهمن تا حدودی جامعه خفته ایران را بیدار کرد.

  آن انقلاب اکثریت بزرگی از جمعیت ایران را  به صحنه سیاست پرتاب کرد. انقلاب کسانی را به سیاست کشاند که بخاطر سیاست و عملکرد رژیم استبدادی شاه، اصلا” نمیدانستند سیاست یعنی چه، و خیال می کردند سیاست عبارت از این است که مبلغ 600 تومان (به پول آن زمان) از فروش درآمد نفت به هر خانواده  داده می شود…

ادمه دارد

ابوتراب ابوترابی (عضو شورایعالی سازمانهای جبهه ملی ایران درخارج از کشور)

ـ آتلانتا ، آمریکا

 

مهر ماه 1394/ اکتبر2015

abutorabi@att.net

 

 تاريخ انتشار در سايت سازمان سوسياليستهای ايران در روزجمعه ۱۷ مهر ۱۳۹۴ – ۹ اکتبر 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>